روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی | روی صندلی چرتم برد و تا چشم باز کردم دیدم گوینده از بلندگو در حال فحش دادن است. دیگر تقریبا به تهدید افتاده بود که اگر مسافری جا بماند، تقصیر خودش است، لیاقتش سفر با الاغ است و برود اصلا خبرش بیاید و… مقصودش من بودم. ماجرا برای چند ماه پیش است و داغ داغ است. خلاصه تا صدایش را شنیدم، از روی صندلی پریدم، بروم سمت گیت پرواز اما همانجا میخکوب شدم. چون ساق پا، دقیقا گل ساق پا، چنان خورد به میله کناری صندلی که برق از تمام تنم رد شد.
یکی از مأموران هم که فهمیده بود، مسافر بیملاحظهای که همه را معطل کرده من هستم، از دور تقریبا داشت فحش میداد. برای همین به روی خودم نیاوردم و با همان پای چلاق، تا ورودی گیت رفتم. فشارم چنان افتاده بود که همینطور شر شر عرق میریختم. مأمور مربوطه اما چنان کلافه بود که فقط کارت ملی و اینها را چک کرد و کم مانده بود پرتشان کند توی صورتم. تا بوفه دو سه دقیقه بیشتر فاصله نبود. گفتم بروم کیکی، شکلاتی، کوفتی، زهرماری بخرم که فشارم بالا بیاید حداقل.
از ترس حتی جرأت بالا زدن پاچه شلوارم را نداشتم، چون سرعت باد کردن نقطه آسیبدیده وحشتناک بود. انقدری که گفتم اگر نشکسته باشد، قطعا چالی حفرهای چیزی توی استخوانم ایجاد شده. اما هیچ فرصتی نبود. هیچ. گیت را اگر میبستند، تمام برنامههایم به فنا میرفت. لنگ لنگان و دوان دوان همه راه را تا اتوبوس محوطه پرواز دویدم و درد کشیدم. ماسک نکبت هم ناچار روی صورتم بود که مثلا کرونا نگیرم. هرچند مصیبتی که گرفته بودم، کم از هیچ درد دیگری نداشت.
وقتی با کیف و بار و چمدان خودم را داخل اتوبوس انداختم، مردم بهم چشمغره میرفتند و زیر لب یکسری حیوانات وحشی و اهلی حوالهام میکردند. به روی خودم نیاوردم و نشستم و به محض اینکه اتوبوس به راه افتاد، با دستهای لرزان، فقط پاچه شلوار را بالا زدم. ورم ساق پایم طوری بود که انگار با دسته کلنگ نه، با خود کلنگ، کوبیده بودند بهش. چند دقیقه بعد هم زمانی به هوش آمدم که وسط اتوبوس، ولو، پخش زمین شده بودم.
مردم از ترس اینکه کرونا گرفتهام، جلو نمیآمدند و هیچکس جرأت نزدیک شدن نداشت. منتها قصه این بود که فشارم چنان پایین آمده بود که برای چند لحظه از هوش رفته بودم. فورا اما بلند شدم و در حالی که گل و گردنم خیس عرق بود، به همه طوری نشان دادم که چیزی نیست و گفتم به خاطر کمخوابی اینطور شدهام. هرچند هیچکس باور نکرد. با این حال دوباره به روی خودم نیاوردم. دوست نداشتم گرفتار پزشک هواپیما و کادر درمان و اینها شوم و از سفرم بمانم.
وقتی هم سوار هواپیما شدم، این اولین بار بود که ترس از ارتفاع را فراموش کردم؛ اولینبار بود چون در طول پرواز، یک بار دیگر از هوش رفتم و وقتی به هوش آمدم که هواپیما داشت روی باند پرواز مینشست. کسی باور نمیکند اما حدود ۴۰دقیقهای کلا بیهوش بودم! این آخرین خاطره کذایی من از این فرودگاه است تا آن فرودگاه. جایی که وقتی پا روی زمین گذاشتم، مثل اسب میلرزیدم. دندانهایم چنان به هم میخورد که برای جلوگیری از لرزش، محکم آنها را به هم فشار میدادم.
هیچوقت یادم نمیرود چطور خودم را به بوفه رساندم و برای بالا رفتن قند خونم، تنقلات خریدم. یک ساعتی بعد از ماجرا هم آنجا روی یکی از صندلیها دراز کشیده بودم. چلاق از فرودگاه تهران جدا شدم، بیهوش به فرودگاه تبریز رسیدم. قبلا گاهی به فرودگاه که میرسیدم ترانه آن خواننده معروف درباره فرودگاه یادم میآمد چون شعر و ترانه خوبی داشت که با صدایی بد خوانده میشد. الان اگر پا بگذارم توی فرودگاه، قطعا فقط صدایش توی مخم میپیچد.



