روزنامه هفت صبح | معروف‌ترین داستان شرلی جکسون، نویسنده آمریکایی، داستان «لاتاری» است که به زبان‌های مختلف ترجمه شده و در ایران نیز با ترجمه جعفر مدرس صادقی در کتاب «لاتاری، چخوف و داستان‌های دیگر» از سوی نشر مرکز چاپ شده. شرلی جکسون در عمر کوتاه ۴۸ساله‌اش، ۹۳داستان چاپ کرد. این داستان را از کتاب «به انتخاب مترجم» ترجمه محمد اخوت انتخاب کرده‌ایم که از سوی نشر «افق» چاپ شده.

دیوید ترنر، پاکت خرید در دست، به طرف خانه ‌رفت. توی صندوق پستی‌اش نامه‌ای از مادرش بود. آن را گذاشت توی پاکت روی نان سفیدها و از پله‌ها رفت بالا به طرف طبقه سوم. در دیگر آپارتمان این طبقه، خانه مارشا، چراغی روشن نبود. دیوید رفت به طرف در آپارتمان خودش و آن را باز کرد. همان‌طور که از آن می‌رفت تو، کلید چراغ را زد. امشب هم مثل بقیه شب‌ها وقتی به خانه‌اش پا گذاشت، آنجا گرم، دوستانه و دلپذیر به نظر آمد.

در هال کوچک خانه، میز کوچولوی قشنگی بود. چهار تا صندلی دورش که دقیق و با نظم چیده بودند. کوزه گل همیشه‌بهار را هم گذاشته بود جلوی دیوار سبز روشن که خودش آن را رنگ کرده بود. آن‌طرف‌تر از آشپزخانه اتاق بزرگی بود. جایی که دیوید در آن کتاب می‌خواند و می‌خوابید؛ سقفش مشکل دائمی دیوید بود زیرا گوشه‌اش پوسته کرده و هیچ قدرتی در جهان نمی‌توانست کمی از توجه او به آن بکاهد. دیوید بابت پوسته سقف خود را سرزنش می‌کرد که اگر این آپارتمان قدیمی را اجاره نمی‌کرد، دچار این مشکل نمی‌شد اما همیشه خود را دلداری می‌داد که با این پولی که می‌پرداخت هیچ‌وقت نمی‌توانست جایی با این هال و اتاق بزرگ و آشپزخانه اجاره کند.

کتش را آویزان کرد به جا رختی کمد توی هال و رفت به اتاق بزرگ که خودش به آن اتاق نشیمن می‌گفت. نمی‌شد به این اتاق بیاید و احساس نکند اینجا و این خانه راحت‌ترین جایی است که تاکنون داشته. قلم را از جاقلمی و کاغذ پاکیزه‌ای از دسته یادداشت‌های گوشه میز تحریر برداشت و با دقت شروع به نوشتن کرد: «مارشای عزیز، یادت نرود شام اینجا دعوتی. حدود ساعت شش منتظرت هستم.» پایین یادداشت امضاکرد «دیوید» و کلید آپارتمان مارشا را برداشت.

کلید آپارتمان مارشا را داشت چون او اغلب خانه نبود، برای وقتی که رخت‌شوی برای بردن لباس‌ها می‌آمد یا زمانی که سر و کله کسانی مثل تعمیرکار یخچال و تلفن و مانند این‌ها پیدا می‌شد. بالاخره کسی باید در را برای‌شان باز می‌‌کرد تا به کارشان برسند و صاحبخانه هم اکراه داشت سه طبقه را بالا بیاید و با کلید یدک در را باز کند. مارشا هرگز نخواست کلید آپارتمان دیوید را داشته باشد و او هم در این باره پیشنهادی نکرد.

خشنود بود از اینکه کلید آپارتمان فقط پیش او باشد: ایمن در جیب خودش. در آپارتمانش را باز گذاشت و از سرسرای تاریک گذشت تا به آپارتمان دیگر رسید. در را با کلیدش باز و چراغ را روشن کرد. برایش چندان دلپذیر نبود که به این آپارتمان بیاید؛ جایی درست قرینه آپارتمان خودش با هال و آشپزخانه و اتاق نشیمن. خانه مارشا، لخت و بی‌نظم بود. پیانویی که اخیراً یکی از دوستانش به او هدیه داده بود گوشه‌ای کج ایستاده بود: نیمی از آن در هال زیرا اتاق کوچک برایش باریک و اتاق بزرگ شلوغ‌تر از آن بود که‌برای پیانو جایی پیدا شود؛ کلی لباس کثیف روی زمین تلنبار بود. پنجره‌ها باز و کاغذهای مارشا پخش زمین بودند.

دیوید پنجره‌ها را بست، چند لحظه بالای کاغذها ایستاد و فوراً رفت دنبال کارش. یادداشتش را روی کلیدهای پیانو گذاشت و در را پشت سر خود قفل کرد.در آپارتمان خودش خوشحال مشغول درست کردن شام شد. گوشت را شب قبل در قابلمه کوچکی پخته بود؛ گوشتی که هنوز هم بیشترش در یخچال بود. آنها را ورقه ورقه برید و با جعفری در بشقابی چید. بشقاب‌هایش نارنجی بودند، تقریباً هم‌رنگ روکش کاناپه و برایش دلپذیر بود که سالاد درست کند، کاهوها را خرد کند کف بشقاب نارنجی و روی‌شان حلقه‌های خیار را بچیند. همان‌طور که غذا درست می‌شد و پنجره‌ها باز بودند، تا بوی سرخ‌کردنی بیرون برود، با خیال راحت مشغول چیدن میز شام شد.

اول دستمال‌سفره گذاشت. بعد بشقاب‌های نارنجی را چید، کنار هر کدام یک فنجان و نعلبکی. بشقاب نان را وسط میز گذاشت، نمک‌پاش و فلفل‌پاش دو طرفش. دو تا لیوان هم گذاشت: هر دو مجانی و محصول سوپر مارکت محل، مزین به خط نازک سبزی دور لبه‌شان.آخر کار با دقت تمام سرویس کارد و چنگالش را چید. دیوید این‌ها را به‌تدریج و با حوصله فراهم آورد و خرید. اول با سرویس دونفره شروع کرد و بعد به این‌ها اضافه کرد تا حالا که سرویس چهار نفره‌اش کامل بود.

سرویس کارد و چنگالش را طوری انتخاب کرده بود که زیبا و شیک باشد و به هر نوع سفره‌آرایی بیاید. سرویس قاشق چنگالش در جعبه‌ای ضد زنگ بود که سیاه نشوند؛ جایش در کشوی بالایی کمد ظرف‌ها. حالا دیوید جعبه را با احتیاط پایین آورد تا برای دو نفر کارد و چنگال بردارد. این‌ها به ترکیب روی میز جلوه خوبی دادند. وقتی روی میز به اندازه کافی برای استفاده دو نفر کارد و چنگال چید، جعبه را گذاشت سرجایش، عقب ایستاد، همه چیز را بررسی کرد و میز را که همه وسایل روی آن تمیز بود و برق می‌زد تحسین کرد.

بعد رفت به اتاق نشیمن تا نامه مادرش را بخواند و منتظر مارشا بماند. بعد ناگهان در آپارتمان با صدا باز شد و مارشا آمد تو: دختری بلند قد، خوش‌قامت، با صدای بلند و کت کثیفی بر تن. گفت: «دِیوی، قرارمون یادم نرفته بود. طبق معمول یه کم دیر کردم. چی داری برای شام؟» دیوید بلند شد آمد کت مارشا را بگیرد. گفت: «برات یادداشت گذاشتم.» دیوید جواب داد: «سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌ست. همه چی آماده‌ست.» مارشا گفت: «آخ جون!» و خودش را پرت کرد روی صندلی. دیوید شروع کرد شام را روی میز بچیند: دیس گوشت، سالاد، ظرف سیب‌زمینی سرخ‌کرده، آرام بین آشپزخانه و میز می‌رفت و می‌آمد.

گفت: «فکر کنم از وقتی سرویس قاشق چنگالم رو خریدم، نیومدی اینجا.» مارشا در حالی که به خود پیچ و تاب می‌داد، رفت از روی میز قاشق برداشت. با انگشت روی آن نقش کشید و گفت: «چه خوشگل! جون می‌ده باهاش غذا بخوری.» دیوید گفت: «شام حاضره.» صندلی را برای مارشا کشید و منتظر ایستاد تا بنشیند. مارشا همیشه گرسنه بود. توی بشقابش گوشت و سیب‌زمینی و سالاد کشید، بی‌آنکه چیزی درباره سرویس کارد و چنگال بگوید. بنا کرد با اشتها خوردن. فقط یک بار گفت: «همه چی خوشگله. دِیوی غذات معرکه‌ست.» دیوید گفت: «خوشحالم دوست داری.»

مارشا گفت: «منظورم همه چیزه. مبلمان، جای قشنگی که اینجا داری. شام. همه چی. یکی باید این رو به من یاد بده.» دیوید از خوشحالی سرخ شد. گفت: «خوشحالم دوست داری.» و خندید و اضافه کرد: «دیشب کیک درست کردم.» مارشا گفت: «خدای من!» و با خوشحالی دیوید را نگاه کرد که دو تکه بزرگ از کیک برید و توی دو بشقاب نارنجی گذاشت. مارشا دوید کمی از شیرینی را چشید. دیوید با لحن انتقادآمیزی گفت: «فکر کنم یه کمترش شده. آخه شکرش تموم شده بود.» مارشا گفت: «عالیه. من همیشه دوست دارم کیک آلبالو ترش باشه. این حتی یه کم ترشیش کمه.»

دیوید میز را جمع کرد و برای هردوشان قهوه ریخت. همان‌طور که قوری قهوه را روی گاز می‌گذاشت، مارشا گفت: «صدای زنگ آپارتمان منه.» در را باز کرد و گوش داد. وقتی صدای پا به بالای پلکان رسید، مارشا بلند گفت: «کیه؟» از روی صندلی‌اش خم شد توی هال را نگاه کرد. بعد گفت: «ا…ِ آقای هریسه.» بلند شد رفت دم در و با دستش تازه‌وارد را به آپارتمان دعوت کرد: «بفرما تو.» آقای هریس گفت: «گفتم یه سری بهت بزنم.» مرد بسیار تنومندی بود و چشم‌هایش را دوخته بود به فنجان‌های قهوه و بشقاب‌های خالی روی میز. گفت: «نمی‌خوام مزاحم شام‌تون بشم.»

مارشا گفت: «نه، اشکالی نداره. کسی نیست، دِیویه. دیوی، آقای هریس. تو دفتر من کار می‌کنه. این هم آقای ترنر.» دیوید مؤدبانه گفت: «از آشنایی‌تون خوش‌وقتم.» مرد دقیق به او نگاه کرد و گفت: «من هم از ملاقات شما خوش‌وقتم.» مارشا همان‌طور که صندلی را برای او بیرون می‌کشید، گفت: «بشین. بشین. دیوی، نمی‌خوای یه فنجون هم برای آقای هریس بیاری؟» آقای هریس فوراً گفت: «زحمت نکشین. گفتم فقط یه سری بهت بزنم.» همان‌طور که دیوید فنجان و نعلبکی و قاشق از جعبه ظرف‌ها بیرون می‌آورد، مارشا پرسید: «کیکِ خونگی دوست داری؟»

آقای هریس با تحسین گفت: «راستش اصلاً یادم رفته کیکِ خونگی چه شکلیه.» مارشا با خوشحالی بلند به دیوید گفت: «چطوره یه تکه‌ هم برای آقای هریس بیاری؟» دیوید بی‌آنکه چیزی بگوید، از جعبه ظرف‌ها چنگالی بیرون آورد و روی یکی از آن بشقاب‌های نارنجی‌اش یک تکه شیرینی گذاشت. برنامه آن روز عصرشان دقیقاً معلوم نبود. شاید بنا بود اگر هوا زیاد سرد نباشد، سینما بروند و کمی درباره وضع خانه مارشا با هم صحبت کنند.

آقای هریس داشت روی صندلی‌اش می‌نشست که دیوید بی‌آنکه چیزی بگوید کیک را جلوی او گذاشت. آقای هریس اول چند لحظه با تحسین به آن نگاه کرد. بعد گفت: «به این می‌گن کیک.» رو کرد به مارشا و گفت: «واقعاً کیک خوبیه. کیک آلبالو باید ترش باشه.» مارشا گفت: «به هر حال خوشحالم دوست داری.» آقای هریس آخرین تکه شیرینی را خورد، قهوه‌اش را تمام کرد و عقب نشست. به مارشا گفت: «چه خوب کردم اومدم!»

خواستِ دیوید در اینکه از شرِ آقای هریس راحت شود حالا رفته رفته جای خود را به این داد که هرچه زودتر از دست هر دوشان رهایی یابد. تقریباً با بی‌ادبی فنجان قهوه مارشا را روی میز از زیر دستش کشید و برد توی آشپزخانه. برگشت و دستش را گذاشت روی فنجان هریس. مارشا گفت: «جدی می‌گم دیوی، زحمت نکش.» سرش را بالا آورد و دوباره به دیوید لبخند زد، انگار او و دیوید ضد آقای هریس توطئه می‌کردند. گفت: «عزیزم، من فردا همه‌شون رو می‌شورم.» آقای هریس گفت: «آره، می‌شوره، بذار باشه. پاشیم بریم یه جا که راحت باشیم.» مارشا بلند شد و آقای هریس را به اتاق نشیمن برد و روی کاناپه نشستند. مارشا با بدجنسی گفت: «دیوید شما هم بیا.»

دیوید از منظره ظرف‌های کثیف و خاکسترهای سیگار روی میز قشنگش واقعاً یکه خورد. بشقاب‌ها و فنجان‌ها و قاشق چنگال‌ها را به آشپزخانه برد و همه را در ظرف‌شویی گذاشت و بعد چون فکرش را هم نمی‌توانست بکند که ظرف‌ها همان‌طور روی هم بمانند و کثیفی‌ها خشک شوند، پیش‌بندی بست و شروع کرد به شستن آنها. گاهی همان‌طور که ظرف‌ها را می‌شست، خشک می‌کرد و کنار می‌گذاشت، صدای مارشا بلند می‌شد که: «دیوی چی کار می‌کنی؟ نمی‌خوای بس کنی بیای یه کم بشینی؟» یک بار هم گفت: «نمی‌خوام همه ظرف‌ها رو بشوری.» آقای هریس گفت: «اگه دوست داره بذار بشوره.»

دیوید فنجان‌های زرد تمیز و نعلبکی‌ها را سر جای‌شان گذاشت. حالا دیگر فنجان آقای هریس مشخص نبود. نمی‌شد از ردیف فنجان‌های پاک گفت او از کدام یک استفاده کرده. وقتی همه را در جعبه گذاشت‌، پس از گرفتن آب پارچه خشک‌کن، آن را آویزان کرد و پیش‌بندش را درآورد. حالا دیگر کاری نداشت و آهسته رفت اتاق نشیمن. مارشا و آقای هریس روی کاناپه تنگ هم نشسته بودند و جدی حرف می‌زدند. وقتی دیوید وارد اتاق شد، مارشا سر خود را چرخاند و گفت: «دیوی چه خوب که خودت همه ظرف‌ها رو شستی.»

دیوید با لحن تلخی گفت: «اشکالی نداشت.» آقای هریس بی‌حوصله به او نگاه می‌کرد. مارشا گفت: «باید بهت کمک می‌کردم.» بعد پس از چند لحظه سکوت گفت: «بشین دیوی. نمی‌خوای؟» دیوید متوجه لحنش شد؛ مثل صدای صاحبخانه‌ای بود که دیگر نمی‌داند به مهمانش چه بگوید یا مثل وقتی زود به مهمانی رفته‌ای و یا زیاد در منزل میزبان مانده‌ای و نمی‌روی. لحنی بود که دیوید انتظار داشت مارشا برای آقای هریس به کار می‌برد.

مارشا به حرفش ادامه داد: «من و جیمز داشتیم می‌گفتیم…» خندید. رو کرد به آقای هریس و از او پرسید: «چی می‌گفتیم؟» آقای هریس جواب داد: «حرف خاصی نمی‌زدیم.» او هنوز هم به دیوید نگاه می‌کرد. مارشا صدایش را ول داد و گفت: «خب.» آقای هریس زیرسیگاری را از روی میز کنار کاناپه برداشت و آن را بین خودش و مارشا گذاشت. از جیبش پاکت سیگاری درآورد و از مارشا پرسید: «طوری نیست اینجا سیگار بکشم؟»

و وقتی مارشا با تکان دادن سر گفت نه، سیگاری از پاکت درآورد و ته آن را چند بار روی میز زد. بعد، در حالی که مارشا می‌خندید و سیگار او را روشن می‌کرد، با صدای گرفته‌ای درباره سیگار گفت: «می‌گن دودش برای گیاه خوبه.» دیوید از جایش بلند شد. لحظه‌ای فکر کرد چقدر دلش می‌خواهد به این آقا جمله‌ای بگوید که شاید این‌طور آغاز شود: «آقای هریس ممنون می‌شم اگه…» اما عاقبت در حالی که مارشا و آقای هریس به او نگاه می‌کردند، این جمله از دهانش بیرون آمد: «مارشا، فکر کنم بهتره من دیگه برم.»

مارشا هم از جایش بلند شد و گفت: «بد شد باید این‌قدر زود بری.» دیوید گفت: «کلی کار دارم.» مارشا دوباره به او لبخند زد. بعد رفت دم میز و گفت: «کلید یادت نره.» دیوید متعجب، کلید آپارتمان مارشا را از او گرفت، به آقای هریس شب‌به‌خیر گفت و از در رفت بیرون. مارشا بلند گفت: «دیوی، عزیزم، شب‌به‌خیر.» و دیوید در جواب گفت: «برای شام خوشمزه‌ت ممنون مارشا.» در را پشت سرش بست.

از سرسرای ساختمان رد شد تا رسید به آپارتمان مارشا. پیانو همچنان کج ایستاده بود، کاغذها پخش زمین بودند و رخت‌چرک‌ها پراکنده و تختخواب به هم ریخته. نشست روی تخت و به اطراف نگاه کرد. آپارتمان کثیف و هوایش سرد بود و همان‌طور که ناراحت به خانه گرم خودش فکر می‌کرد، صدای ضعیف خنده و جابه‌جا کردن صندلی از آن طرف سرسرا به گوشش رسید. بعد صدای خفه رادیوش را شنید. با بیزاری خم شد. کاغذی را از زمین برداشت و بعد بی‌حوصله بقیه را یکی یکی جمع کرد.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - فرهنگیرا اینجا بخوانید.