روزنامه هفت صبح، گروه تلویزیون | سریال «پرگار» روز گذشته به پایان رسید؛ سریالی تلخ که از ابتدا با انتقادهای فراوانی روبهرو شد و آنطور که باید موفقیتی در پی نداشت. تلخی بیش از حد، شخصیتپردازی نادرست، عدم شکلگیری صحیح روابط، گرهگشاییهای سادهانگارانه و تهدیدهای بیدلیل و … همگی باعث شدند سریال بهرغم سوژه جالب و نسبتا متفاوتی که داشت نتواند بهخوبی در دل مردم جا باز کند و به اثری ماندگار تبدیل شود. هفت صبح این موارد را به طور مفصل بررسی میکند.
*** تلخی بیش از حد
شبکه یک بعد از سه سریال کمدی، «پرگار» را به عنوان یک سریال ملودرام در جدول پخش سریالهایش قرار داد. «پرگار» با مرگ یک جوان شروع شد در فضایی تیره و سرد پیش رفت. لباس بازیگران در اکثر سکانسها تیره و تکراری بود و چهرههایشان جز اندوه، حالت دیگری نداشت. محبوبه از یک طرف مقصر مرگ پسر منعم به حساب میآمد و از طرف دیگر در جستوجوی دخترش بود و همزمان در فکر جدا شدن از منعم. بیماری پارسا روز به روز گسترش پیدا میکرد و میترسید دیگر نتواند دخترش را ببیند.
تا اینکه نهایتا با تصادف دو دختر و رفتن زهره به کما، وضعیت به لحاظ تلخی بغرنجتر شد. شخصیتها در تمام طول داستان یا دعوا میکردند یا گذشتهای تلخ را مرور میکردند و یکدیگر را مقصر میدانستند یا در آستانه فراموشی به خیال متوسل میشدند یا تهمت میزدند یا ابراز پشیمانی میکردند و … کوچکترین نور امیدی وجود نداشت. سریال حتی به لحاظ بصری هم از رنگ و لعاب جذابی بهره نبرده بود و این به تلخی شرایط دامن میزد.
*** گرهگشاییهایی سادهانگارانه
در این سریال دو راز مهم وجود داشت که احتمال میرفت با برملا شدنشان همه چیز بههم بریزد. یکی اینکه محبوبه متوجه شود دخترش زنده است و همان زهره تجلی است و دوم اینکه حمید پارسا بفهمد دخترش روی تخت آیسییو به کما رفته و احتمال به هوش آمدنش پنج درصد است. رازهایی که مهمترین مسائل سریال بودند به سادهترین حالت ممکن برملا شدند.
در وهله اول حمید پارسا خیلی راحت به منعم اعتماد میکند و راز زنده بودن دخترش را به او میگوید و بار دوم، همسر سابق منعم پشت سرش میایستد و این راز را میشنود. راحتترین راه گرهگشایی در داستان این است که یکنفر مخفیانه گوش بایستد و رازی را متوجه شود و شهرام شاهحسینی دقیقا از همین راحتترین راه برای مهمترین راز سریالش استفاده کرد.
این مسئله یک بار دیگر هم در سریال تکرار شد. زمانی که افسانه داشت با ناصر درباره اینکه حمید پارسا پدر زهره تجلی است صحبت میکرد، مریم پشت در ایستاد و این راز را شنید. درواقع مهمترین رازهای سریال با گوش ایستادن فاش شدند؛ به همین راحتی. مسئله مهمتر اینکه بعد از فاش شدن این رازها هم اتفاق مهمی در سریال نمیافتاد و درواقع این رازها اصلا تهدیدی در جریان سریال نبودند!
*** درگیری عجیب شخصیتها
مسئله دیگر به عدم شخصیتپردازی درست برخی کاراکترها برمیگشت. شخصیت افسانه یا همان مدیر مدرسه در کل سریال ناراحت و پریشان بود و حتی به خانواده و جایگاه حرفهایاش هم آسیب زد. درست است که سالها قبل، در واگذاری هستی به خانواده تجلی دخالت داشته و حالا در راز حمید پارسا و از طرف دیگر در راز به کما رفتن هستی دخیل است اما هیچکدام از اینها دلیل محکمی برای رفتار تا این حد عصبی او نبود.
ما در سریال با موقعیتهایی روبهرو میشدیم که خیلی سادهتر از رفتاری بودند که کاراکترها از خودشان به نمایش میگذاشتند و این مسئله آزارنده بود. درباره شخصیت محبوبه هم با همین مسئله روبهرو بودیم. او بخش مهمی از سریال به دنبال رضایت گرفتن از خانواده تجلی برای برادرشوهرش بود. طوری رفتار میکرد که انگار برادر شوهرش همان لحظه پای دار است و اگر خودش را فدا نکند او را از دست میدهد. شاید یک نفر چند روز مانده به اعدام پسر، شوهر یا برادرش چنین کاری را انجام دهد نه برای برادرشوهری که سالها از او دور بوده و هنوز حکمی برایش صادر نشده.
*** فقر سکانسها
فقیر بودن سکانسها مسئله مهم دیگری بود که یک بار هم در همین صفحه به آن واکنش نشان دادیم. اگر دقت کرده باشید سکانسهای سریال «پرگار»، اکثرا تکلوکیشن هستند و یکی دو بازیگر بیشتر در آنها حضور ندارند. بخش مهمی از سکانسها داخل ماشین است و با تکنیک کروماکی گرفته شده یا در آشپزخانه و دفتر مدرسه و چند جای محدود دیگر. با اینکه بخش مهمی از سکانسها اطلاعات خوبی داشت اما به لحاظ بصری جذابیتی نداشت و آنقدر یکنواخت و خستهکننده بود که حوصله مخاطبانش را سر میبرد.



