روزنامه هفت صبح، فرشید قربان‌پور | در این روزهای قرنطینه و کرونا که تمام کتاب‌فروش‌ها از کم شدن حجم فروش کتاب به ستوه آمده‌اند، خبری رسید از رمانی که در چند روز به چاپ دوم رسید. تا نویسنده‌اش را پیدا کنیم و با او گفت‌وگویی انجام دهیم، چاپ سوم کتاب هم تمام شده بود. کتاب‌های قبلی او را هم بررسی کردیم و همه پرفروش بودند. رمان «مکافات بازی» قصه دلنشین و ساده‎ای داشت و داستان را خودمانی و بی‌شیله پیله تعریف می‌کرد. فرم جالبی انتخاب کرده بود و با چند روایت و چند ماجرای مختلف که در آخر به هم می‌رسند، رمانی قابل دفاع و خواندنی نشان می‌داد.

اینجا و آنجا نوشته بودند کتاب‌های نویسنده‌اش پرفروش هستند و رکورددار فروش کتاب و دیگر عناوینی که در این سال‌ها در ایران کمرنگ شده. نکته جالب و عجیب‌تر این بود که نه از کتاب در روزنامه‌ها و مجله‌های مشهور اثری دیده بودیم و نه از ناشر! چطور ممکن بود بین این همه ناشر پرآوازه و اساتید نویسندگی و حاکمان بی‌رقیب رمان فارسی چنین اتفاقی در یک نشر گمنام در شهرستان و برای کتابی با این شرایط‌ اتفاق بیفتد؟ در این کتاب‌ها چه نوشته شده؟ تمام این تعجب‌ها و علامت سوال‌ها شد گفت‌وگوی پیش‌رو با نویسنده‌ جوان ، شهریار هدایتی به مناسبت کتاب جدیدش «مکافات بازی» که آن را به طور مشترک با الناز الماسی نوشته است.

* چند جا دیدم نوشته شما رکورددار فروش کتاب هستید. این یعنی چه؟
این یک احتمال است که از بازخوردها و پیام‌هایی که مخاطبان می‌دهند استنباط می‌شود. متاسفانه در زمینه تعداد فروش کتاب آمار دقیق و مشخصی وجود ندارد چون بسیاری از کتاب‌ها به‌صورت قاچاقی و غیرقانونی فروخته می‌شوند و گاهی فروش نسخه‌های قاچاق خیلی بیشتر از کتاب‌های اصلی است. مثلا کتاب «انسان خردمند» که بعد از ممنوع شدن، ۵۰درصد قیمتش اضافه شد و با کیفیت پایین به فروش رسید.

* پس در واقع شما از روی بازخوردها و تماس‌هایی که با شما گرفته‌شده تخمین می‌زنید که کتاب‌تان خیلی پرمخاطب بوده؟
البته «پرمخاطب» که چه عرض کنم! در بعضی از کشورها، تیراژ کتاب کمتر از ۵۰هزار نسخه نیست. در ایران کتاب من مثلا به چاپ بیستم در پنج ماه رسیده که با احتساب هزارنسخه در هر چاپ می‌شود ۲۰ هزار نسخه. نمی‌توانم اسم این را پر مخاطب بگذارم. فکر می‌کنم با توجه به سابقه‌ فرهنگی و ادبی ایرانی‌ها، این تعداد خرید و مطالعه کتاب کمی عجیب و ناامیدکننده‌ است.

* اما اینکه در چنین شرایطی کتاب شما ۲۰ چاپ داشته باعث می‌شود در فهرست پرمخاطب‌ترین کتاب‌های روز قرار بگیرد. به نظر شما چه می‌شود که یک کتاب پرفروش می‌شود؟
من به زبان خودمانی می‌نویسم و سعی می‌کنم زبان ذهن شخصیت داستانم باشم. در رمان من، راوی همانطور که فکر می‌کند می‌نویسد. مثلا در کتاب «ماهی آب‌های آلوده» شخصیت اول داستان خاطراتش را از باورهای مردم در مورد فروید بی‌پرده بیان می‌کند. من از زندگی مردم عادی می‌نویسم؛ از شرایط غیرعادی در یک زندگی عادی! و به مخاطب می‌گویم زندگی عادی اصلا عادی نیست. صورتش با جریانات زیرینش فرق دارد. این نکته‌ای است که هر روز خوانندگان کتاب‌هایم به من می‌گویند. کتابی که از مردم بنویسد پرفروش می‌شود؛ کتابی که ریاکار نباشد یعنی هم به مخاطب، اشتباهات تاریخی و اجتماعی را تذکر بدهد و هم به فداکاری‌ها توجه کند.

* به نظر شما مخاطب امروز ادبیات، دوست دارد چه رمانی و با چه مفهومی بخواند؟
مخاطب امروزی رو به مدرنیته و مشخصا کشورهای پیشرفته کرده ‌است. چنین مخاطبی مثل هر چیز خارجی، از کتاب‌های خارجی هم خوشش می‌آید و برای همین مترجمان ما از مولفان ما مشهورتر و پرجاذبه‌ترند. مخاطب امروز کمی هم مینیمال‌پسند است و تا جایی که من درک کردم اگر مسائل روزمره را تا حدی داستان‌گونه با فلسفه و زیست‌شناسی و فیزیک و با بن‌مایه عاشقانه تحویلش دهیم، مخاطب ایرانی استقبال می‌کند.

* شما همه کتاب‌های‌تان را با یک ناشر شهرستانی کار کردید. دلیل خاصی داشت؟
نشرهای بزرگ و مشهور یک‌سری معطلی‌ها و قوانین خاص خودشان را دارند و در بعضی موارد دست‌شان از نظر سانسور هم بسته‌تر از ناشر شهرستانی است. مثلا من کتاب قبلی‌ام «آنا» را به یکی از انتشاراتی‌های معروف دادم، با من تماس گرفتند و در جلسه‌ای کاری به من گفتند: «این کتاب از بسیاری جهات عالی‌ است ولی در فصل ششم شما نقد ژیژک را آورده‌اید، اگر این را حذف کنید و پایان داستان طور دیگری باشد چاپش می‌کنیم.» دیدم اینطوری کتابم نابود می‌شود. قبول نکردم. به نویسندگان دیگر هم توصیه می‌کنم هر چند تجربیات صاحبان انتشارات محترم و در بیشتر موارد درست ‌است اما آنها داستان‌نویس نیستند. کارتان را بکنید و سراغ ناشری بروید که خودش دست به سانسور شما نزند.

* همکاری شما با خانم الماسی دقیقا چطور بود. در واقع داشتن دو نویسنده برای یک رمان را چگونه توضیح می‎دهید؟
خانم الماسی یکی از شاگردان نویسندگی من هستند؛ ما با هم نشستیم و یک نقشه از چگونگی و چرایی داستان تعریف کردیم و اینکه چه مسائل فلسفی و روان‌شناختی باید در محتوا گنجانده شود. بعد شروع به نوشتن و هماهنگ‎سازی نوشته کردیم؛ برخلاف چیزی که خود ایشان در مصاحبه‎ای گفتند، نقش ایشان بیشتر از یک دستیار بود و در جای‎جای قصه از نظر ایشان استفاده شده.

* کدام شخصیت کتاب جدیدتان را به خودتان نزدیک‎تر می‎بینید؟
اوایل کتاب، جاهایی به صورت دانای کل روایت شده، من همین نقش راوی دانای کل را برای خودم می‎پسندم چون در واقعیت هم من مدام به زندگی اجتماعی دقت می‎کنم و آن را روایت می‎کنم.

* شخصیت‌ها و قصه‌های رمان شما مابه ازای واقعی دارند؟
اگر منظور از ما به ازای خارجی این باشد که مثلا کسی را در زندگی واقعی دیده باشم و از روی داستانش این رمان را نوشته باشم، خیر ولی فکر می‎کنم در جامعه ما به طور مرتب و روزانه از این اتفاق‎ها می‎افتد و در هر کدامش شخصیت‎هایی هستند که سرنوشت‎هایشان شبیه سرنوشت شخصیت‎های این رمان است. این خاصیت رمان‎های اجتماعی است.

* در رمان شما عشق، قربانی فقر و ثروت شد. در اثر همین ظلم است که دامن همه شخصیته‌ها را می‎گیرد. می‎شود از این سیر داستانی نتیجه گرفت که در واقع حتی عشق که بخشی خصوصی و احساسی از زندگی انسان است تحت تاثیر معضل اجتماعی فقر قرار دارد؟
وقتی نابرابری اقتصادی اتفاق می‎افتد یعنی توزیع ناعادلانه ثروت و قدرت را می‎بینیم، جامعه کج‎دیسه می‎شود و اتفاقات ناخوشایند و جنایت‎آمیز زیاد می‎شود. کتابی این اواخر خواندم به نام «فقر احمق می‌کند»؛ نویسندگانش اعتقاد داشتند که مردم فقیر نه به خاطر اینکه انتخاب‌های بد کردند فقیرند بلکه چون فقیرند انتخاب‌های بد می‌کنند. آنها با آمارگیری و نمونه‌سنجی نشان دادند که انسان وقتی فقیر است۵۰تا۷۰درصد از توانایی‌ها و قابلیت‌هایش کاهش پیدا می‌کند. ما موظفیم در مورد فقر و تبعاتش صحبت کنیم و البته علل و دلایلش.

* برای شما که به سوژه‌های اجتماعی علاقه دارید فکر می‌کنم سانسور مانع بزرگ و آزاردهنده‌ای باشد؟
دقیقا، آلبر کامو کتابی دارد به نام (le paste) یعنی طاعون. جریان در یک شهر اتفاق می‌افتد که بسیار شهر شاد و سرزنده‌ای است و بعد از همه‌گیری دیگر آن شهر هیچ‌وقت به حالت سابق بر نمی‌گردد. سانسور اگر سلیقه‌ای و نادرست اعمال شود همین تاثیر را در یک هنرمند یا نویسنده بر جا می‌گذارد.

* نادرست؟ یعنی به نظر شما سانسور درست هم داریم؟
درستی یا نادرستی بعضی گفته‌ها و صحنه‌ها بستگی به فرهنگ، قومیت و ساختار اجتماعی یک کشور دارد. هرچند به قول لیوتار، با ظهور اینترنت همه فراروایت‌ها از هم فرو می‌پاشد ولی ما همچنان در جهانی پر از تابو زندگی می‌کنیم که نادیده گرفتن یا شکستن پیش از موعد آنها می‌تواند حتی جنگ به پا کند. مثلا اواخر قرن نوزدهم، پرداختن به حقوق سیاهان در ایالات جنوبی آمریکا یک تابو بود و می‌توانست برای افراد تبعات خطرناکی داشته‌باشد یا باعث ایجاد درگیری شود. یا در کشور خودمان پرداختن به مسائل قومیتی تابوست و ممکن ‌است باعث اعتراض مردم شود که نمونه‌هایش را هم به یاد داریم: کاریکاتور روزنامه ایران، طنز فیتیله‌ها و سریال «سرزمین کهن». بعضی اوقات هم باید تابوها را شکست یا از آن عبور کرد.

مثلا همین فقر که گفتید؛ همه ما می‌دانیم که پرداختن به بعضی ابعاد و نتایج فقر در جامعه‌ ما تابو است یا دست‎کم به سیاه‌نمایی محکوم می‌شود. اما فقر اقتصادی پایه فقر فرهنگی و اجتماعی محسوب می‌شود؛ فقر با خودش، حماقت و جنایت می‌آورد… اگر پرداختن به ابعاد فقر در جامعه‌ای ممنوع باشد، آن جامعه آرام آرام دچار مصائب هر روزه می‌شود. اولین مصیبت هم ناشایستگی افراد در همه ابعاد است؛ همان دلیلی که سقراط برای نقد دموکراسی مطرح می‌کند. سقراط اعتقاد دارد رای دادن هم نیاز به شایستگی عقلایی دارد که فقط تحت آموزش به‌دست می‌آید و از طرفی ما می‌دانیم فقر بسیاری از شایستگی‌ها را تبدیل به هیولای نادانی و حقارت می‌کند.

* فروش کتاب شما نسبت به خیلی از کتاب‌های ناشران تهرانی خیره‌کننده بود. دلیل این را چه می‌بینید‌؟ در واقع نویسنده‌های دیگر چه کنند تا کتاب‌شان خوب بفروشد؟
من هم از فضای شهری و داستانی می‌نویسم مثل کافه و قهوه و گیتار و سلن‌دیون و کامرانیه و فرمانیه، هم از بازی با ناداستان‌ها و فضاهای ناشناخته و بیابان و تپه نمی‌ترسم. برای من داستان فقط تهران نیست، داستان فقط ایران نیست. کتابی از رضاامیرخانی خواندم به نام «بیوتن» که به خوبی نشان می‌داد داستان فقط ایران نیست. نکته دیگری هم هست؛ جز چند نشر حرفه‌ای و قدرتمند، بقیه انتشاراتی‌ها در تهران تا جایی که من دیدم به یک نوع تنبلی و کرختی دچار شده‌اند. بحران‌های اقتصادی، آنها را تحت فشار گذاشته و به همین دلیل دنبال لقمه‌های آماده می‌گردند که مثلا نویسنده‌ معروف و پرطرفداری باشد که کتابش خودبه‌خود بفروشد یا کتاب مشهوری باشد.

حتی از روی دست هم کتاب‌های پرفروش را کپی می‌کنند. البته این مسئله ریشه در اقتصاد و فرهنگ دارد. نشرهای پایتخت پر شده از کارمندهای فرهنگی، بدون خلاقیت و علاقه و تعهد اخلاقی. در این مسئله همه تقصیر متوجه نشرها نیست، هم دولت و دستگاه‌های مرتبط مقصرند و هم مردمی که حاضرند برای گوجه سبز کیلویی ۱۵۰هزار تومان پرداخت کنند ولی حاضر نیستند ۳۰ یا ۴۰ هزار تومان پول کتاب بدهند ولی ناشر شهرستانی چون امیدی به حمایت کسی ندارد تمام تلاشش را برای فروش کتاب می‌کند و چنین تلاشی قطعا جواب می‌گیرد.

* به نظر شما با توجه به فروش پایین و درآمد ناچیز، نویسندگی شغل است یا تفریح؟
نویسندگی برای هرکس، بسته به طبقه، میزان درآمد، پیشینه‌ خانوادگی و اجتماعی و تحصیلاتی، جایگاهی متفاوت دارد. مثلا بسیاری از بازیگران یا کارگردانان عزیز کتاب می‌نویسند یا شعر می‌گویند اما شغل‌شان نویسندگی و شاعری نیست و اکثرا دلنوشته از کار در می‌آید. اما نویسنده‌ حرفه‌ای با تعیین هدف‌گذاری و پیمودن یک مسیر مشخص سعی می‌کند خودش و مخاطبانش را ارتقا دهد که به صورت آرمانی در نهایت منجر به تغییر رفتار اجتماعی می‌شود. نویسندگی برای من هم شغل است، هم تفریح، هم زندگی.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - فرهنگیرا اینجا بخوانید.