روزنامه هفت صبح | آناهیتا چشمه علایی، متولد ۱۳۴۷ است که در دانشگاه علوم پزشکی ایران درس خوانده. او جراح عمومی است و پیش از این هم تألیفاتی داشته؛ کتاب‌هایی نظیر «ازدواج مثل آب خوردن است»، «نکات طلایی خانه‌داری»، «الفبای هدف‌گذاری و مدیریت زمان» و… با این حال «زلفت هزار دل…» اولین رمان اوست؛ در واقع اولین قدم او در حوزه داستان‌نویسی. جالب اینجاست خودش در ماراتنی شرکت می‌کند با عنوان «نوشتن یک کتاب ۵۰ هزار کلمه‌ای در ۳۰ روز» و دست به قلم می‌شود. در این گفت‌وگو درباره این ماراتن صحبت کرده‌ایم و رمان عاشقانه‌ای که نوشته.

* چرا اول رمان‌تان نوشته‌اید تمام ماجراهای‌ کتاب‌ خیالی است؟
من در وبسایتم خاطراتم را می‌نویسم. با توجه به این که نویسنده کتاب «زلفت هزار دل…» یک پزشک است، ممکن است خوانندگان تصور کنند، داستان این کتاب، خاطرات واقعی من است. نمی‌خواستم چنین شبهه‌ای پیش بیاید.

* در مقدمه رمان‌تان آورده‌اید با ماراتن نوشتن کتاب ۵۰ هزار کلمه‌ای در ۳۰ روز آشنا شدید و در آن شرکت کردید. این ماراتن، نوعی مسابقه بود؟ می‌شود درباره آن توضیح بدهید.
من همیشه دلم می‌خواست داستان بنویسم ولی نمی‌دانستم چطور باید این کار را انجام بدهم. تعداد زیادی کتاب‌های داستان‌نویسی و قصه‌نویسی را خواندم. تا با کتابی با نام «چگونه در ۳۰ روز کتاب بنویسید» نوشته کریس بتی آشنا شدم. کریس بتی در وبسایت خود افراد را تشویق می‌کند در طول یک ماه، یک کتاب ۵۰ هزار کلمه‌ای بنویسند. اگر در وبسایت او ثبت نام کنید، شما را در طول یک ماه پشتیبانی می‌کند. البته من در وبسایت او ثبت نام نکردم، چون احتمال می‌دادم آنها نتوانند یک نویسنده فارسی زبان را پشتیبانی کنند. با راهنمایی کتاب کریس بتی، ظرف ۳۰ روی کتاب ۵۰ هزار کلمه‌ای نوشتم.

* به نظرتان نوشتن یک رمان در ۳۰ روز، خیلی سریع نیست؟!
نوشتن پیش‌نویس اولیه کتاب ظرف ۳۰ روز تمام شد، ویرایش آن حدود ۱۰ ماهی طول کشید. یعنی من بارها کتاب را بازنویسی کردم. کریس بتی می‌گوید روند نوشتن کتاب همین است. شما ممکن است یک ماهه یک کتاب را بنویسید اما باید آن را بازنویسی کنید. به عقیده کریس بتی یکی از مشکلات داستان‌نویسان این است که نوشتن داستانی را شروع می‌کنند اما نمی‌توانند آن را به پایان برسانند. طبق توصیه او رمان نویس ابتدا باید کتاب را در طول ۳۰ روز به پایان برساند تا ماده خامی برای ویرایش و بازنویسی داشته باشد و کتاب نصفه نماند.

* چرا زودتر این رمان را ننوشتید؟ چون شما کتاب‌های زیادی قبل از این داشتید؛ در حوزه مشاوره، خانواده و… در واقع می‌خواهم بدانم اگر این کتاب اتوبیوگرافی نیست، چه چیزی شما را تحریک کرد که بعد از همه این کتاب، حالا بخواهید داستان بنویسید؟
برای توضیح این موضوع باید به گذشته برگردم. من شش سالم بود که اولین کتاب زندگی‌ام را خواندم. هنوز مدرسه نمی‌رفتم.

* چه کتابی؟
«داستان‌های هزار و یک شب» به زبان ساده. برای همین در تصورات کودکانه‌ام خودم را شهرزاد قصه‌گو تصور می‌کردم. هر شب مادربزرگم از من می‌خواست برایش قصه بگویم. به او می‌گفتم که همه مادربزرگ‌ها به نوه‌های‌شان قصه می‌گویند چرا من برای شما قصه بگویم؟ می‌گفت: تو خوب قصه تعریف می‌کنی. وقتی تصمیم گرفتم در ماراتن ۳۰ روزه نوشتن کتاب شرکت کنم، فکر می‌کردم هیچ قصه‌ای برای تعریف کردن، ندارم. اما جا نزدم و شروع کردم. همان اول کار، یک تصویر جلوی چشمم ظاهر شد: تصویر خودم که به تماشای منظره زاگرس نشسته‌ام. همین تصویر را گرفتم و نوشتن را آغاز کردم. شهر هورماش که نام آن در کتاب آمده، خیالی است. چند۱۰ صفحه از کتاب را که نوشتم به فکر افتادم درباره سفرهای خود به هند بنویسم.

* شما که اول کتاب‌تان نوشته‌اید من به هند نرفته‌ام!
من در مقدمه کتاب نوشته‌ام در ۲۵ سالگی به هند نرفته‌ام والا من تا به حال نزدیک به ۱۵ بار به این کشور سفر کرده‌ام.

* پس رد پای تجربه‌زیسته‌ای در این رمان وجود دارد؛ درست است؟ چون به هر حال هر انسانی انبانی از رنج‌ها و لذت‌های زندگی را به دنبال می‌کشد و در بسیاری نوشته‌ها می‌توان این رد پا را پیدا کرد. خودتان موقع نوشتن این رمان احساس نمی‌کردید در حال برون‌ریزی آن انبان هستید؟
دقیقا همینطور بود. با این تفاوت که من تجربه‌هایم را با قالبی دیگر و بیان دیگر عرضه کردم. در هنگام نوشتن، گاهی به گذشته فکر می‌کردم و از خود می‌پرسیدم اگر این واقعه را تغییر بدهم، چه می‌شود؟ و سپس می‌نوشتم. کاراکترهایی که ساختم، خیالی است. گاهی ویژگی‌های چند نفر را ترکیب کرده‌ام و یک کاراکتر ساخته‌ام.

* به هر حال آدم گاهی در نوشتن، گذشته را تغییر می‌دهد، گاهی مسیرهای تازه‌ای برای آینده می‌سازد و گاهی حتی از زندگی‌ انتقام می‌گیرد!
شاید همینطور باشد.

* کسی بود کتاب را بخواند و این مشابهت‌ها را پیدا کند؟ مثلا بگوید فلان صحنه‌ای که نوشته‌اید چقدر شبیه بخشی از زندگی خودتان بوده؟
کسانی که به هند سفر کرده‌اند، از مطالعه کتاب لذت بردند. خیلی لذت بردند؛ طوری‌که می‌گفتند انگار دوباره به هند برگشته‌ایم. افرادی که هرگز به هندوستان مسافرت نکرده‌اند، گفتند احساس می‌کردند همراه من در سفر بوده‌اند.

* نکته دیگر اینکه شما در طول رمان معیارهایی را در ذهن کاراکتر اصلی رمان‌تان چیده‌اید؛ برای ازدواج، برای یک زندگی خوب، برای خوشبختی. به عنوان کسی که در حوزه‌هایی نظیر ازدواج و مشاوره خانواده هم کتاب چاپ کرده‌اید، فکر می‌کنید این معیارها چقدر عوض شده؟ یعنی می‌خواهم بدانم هنوز هم فکر می‌کنید کاراکتر اصلی شما به لحاظ آن معیارها، مابه‌ازای بیرونی دارد؟
من هر روز با جوانان سر و کار دارم. معیارهای کاراکتر اصلی برای آنها ملموس است.

* یعنی عشق برای‌شان همچنان معنایی را که شما در رمان‌تان تصویر کرده‌اید، دارد؟
البته! عشق همیشه عشق است. ظاهر و باطنش عوض نمی‌شود. ممکن است به ظاهر تفاوت‌هایی کرده باشد، ولی آنقدرها هم عوض نشده است. انسان همیشه در جست‌وجوی عشق است و یار و همدم می‌خواهد.

* اما شما در رمان‌تان نوعی کامروایی برای کاراکتر در نظر می‌گیرید که به اصطلاح زهر زندگی را بگیرید. کاراکتر زنی که در عشقش ناکام مانده حالا با سرنوشتی دیگر، خوشبختی را پیدا می‌کند. به نظر می‌رسد این سرنوشت را چیده‌اید تا ناکامی آن زن برطرف شود. در واقع احساس می‌کنم به شکلی ناخودآگاه در حال لاک گرفتن بدبختی‌های زندگی بودید.
من نوشتن این رمان را خودم آغاز کردم، ولی کم کم شیدا، کاراکتر اصلی کتاب، قلم را از من گرفت و خودش نوشت‌. این را به شکل استعاری نمی‌گویم، به‌راستی همین واقعه رخ داد. شیدا حرف‌های زیادی برای گفتن داشت، پس از فرصت استفاده کرد و داستانش را تعریف کرد.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - فرهنگیرا اینجا بخوانید.