روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری|به یاد ناصر هوشمند وزیری هنرمند کم نظیری که دیروز در۷۳ سالگی درگذشت.
در پیچ و خم لواسان، سرزمین عجایبی است که از دور میشود بالهای سنگیِ اسب پرندهای را دید که قصد پرواز داشته اما در حالتی بین رفتن و ماندن، همان بالا خشک شده. از دروازه چوبی که رد شوی دیگر در جهان کسل کننده قبلی نخواهی بود. شوخیای در کار نیست؛ اینجا واقعاً سرزمین عجایب است. سرزمینی به نام غار موزه وزیری که ذرهذرهاش با دستان جادوگر نابغهای به نام ناصر هوشمند وزیری ساخته شده. مردی با مو و ریش بلند سفید و کلاهی پردار بر سر که شگفتیهای نامرئیِ جهان را با چشم میدید و آن را با دستهای قدرتمندش از سنگ و چوب و آهن میساخت.
جادوگرِ لواسان، کله شیر سفید غول پیکری در حال نعره کشیدن ساخته که میتوانی سر خم کنی و داوطلبانه خودت را توی دهان شیر بیندازی و راهی تونلهای پیچ در پیچِ شکمِ حیوان شوی و از دیدن آن همه صورتک و آدمک و حیوانِ سنگی که از چپ و راست و بالا و پایین احاطهات کردهاند، میخکوب شوی. هنر اصلی ناصر وزیری همین بود؛ میخکوب کردن تماشاچی.
و حالا او رفته است. مردِ جادوگر برای همیشه از سرزمین عجایب دست ساختهاش رفته. و من مثل کسی که یکی از دوستان نزدیکِ هم فکر و هم زبانش را از دست داده دلتنگش هستم. دلتنگ هنرمندی که با ریشهای سفیدش هنوز کودک بود و هنوز تاب سواری میکرد و به خانه درختیاش سر میزد و در گوشه سرزمینش جایی به نام اندیشگاه ساخته و توالت فرنگیهای صندلی شده را کنار هم چیده بود؛ تا آدمها رویش بنشینند و یادشان بیفتد کجا مهمترین تصمیمات زندگیشان را گرفتهاند! دلتنگ مردی هستم که لمس کردن رویا را بلد بود و میتوانست هر خیالی را واقعی کند.
جادوگرِ لواسان رفته اما سرزمین عجایبش پا برجاست. نقشه را باز کنید و خودتان را به غار موزه وزیری برسانید. تقهای به در چوبی بزنید و غرق شوید در لذتِ جادوی خیال. با صدای بلند به مجسمهها و صورتهای عجیب و غریبی که بهتان زل زدهاند سلام کنید و بدانید جایی زیرِ خانه درختی، جای مردی با مو و ریش سفید و کلاهی پردار بر سر بود که کنار آتش مینشست و با لبخندِ رضایت به آدمهایی که میخکوبِ دنیایش بودند نگاه میکرد.
ناصر وزیری از زمین رفته، اما شک ندارم به زودی در جایی دیگر سرزمین عجایبی دیگر خواهد ساخت. آقای وزیری! روحت شاد و سرخوش و سوار بر اسبهای بالدار…



