هفت صبح| وقتی صحبت از کسب‌وکار در روزهای جنگی می‌شود معمولا اولین مشاغلی که به فکرمان می‌رسد، مشاغلی مانند کسب‌وکارها، ادارات، مغازه‌ها و کارخانه‌ها و .... هستند. اما درهمین گیر و دار کم نیستند آدم‌هایی که زیر بمباران و موشک همچنان در حال کار هستند. چرا؟ چون فرصت «کارنکردن» را ندارند. چون اگر یک روز کار نکنند، شب همان روز را باید گرسنه سر بر بالش بگذارند. همان‌هایی که ما هر روز بی‌تفاوت از کنارشان می‌گذریم بدون آنکه توجهی به آنها داشته باشیم!

«آمنه» را وقتی در یکی از کوچه‌پس‌کوچه‌های شرق تهران دیدم که آمده بود تا از نانوای محله نانی بگیرد، با یک چرخ دستی پر از ضایعات و کارتن و کاغذ و پلاستیک. زن سالخورده‌ای که به محض آنکه لب باز می‌کرد می‌فهمیدی از مهاجران افغان است. پیرزن مهربانی که وقتی نانوای جوان، دو تا نان صلواتی را داخل کیسه نایلونی گذاشت و دستش داد، زن کلی دعایش کرد. با همان لهجه شیرین محلی‌اش. درست همان موقع بود که صدای غرش انفجار بمبی در همان نزدیکی‌ها، صدای «یا ابوالفضل» و «یا خدا» ی مردمی‌که از آنجا گذر می‌کردند را بلند کرد و هر کدام پا تند می‌کردند تا زودتر به خانه‌شان برسند.

 

آمنه اما بی‌تفاوت از این حجم از صدا و غرش هواپیماها، در آرامش کامل و در حالیکه شعری را زمزمه می‌کرد، سرچرخ دستی‌اش را کج کرد و هلش داد به سمت انتهای خیابان. به سمتی که معلوم نبود چه چیزی در انتظارش است. آرامش و سادگی‌اش بهانه‌ای شد برای اینکه سرکوچه و قبل از اینکه در لابه‌لای ماشین‌ها گم شود، جلویش را بگیرم و گپی با وی بزنم. گفت‌وگویی با یکی از هزاران آدم‌های معمولی که ترس از نداری و غم «نان»، ترس از «بمب» و «جنگ » را برایشان بی‌معنا کرده است و شاید بی‌تفاوت. زن سالخورده‌ای که می‌توانست مادربزرگ یکی از ما باشد!    

 مادر جان چند سالتونه؟
70 سال. همین حدود!

 

چند وقته به ایران آمده‌ای؟
حدود 10 سال...با خانواده اومدم. با یکی از پسرها و تنها دخترم.

 

چند ساله که کاغذ و پلاستیک جمع می‌کنی؟
خیلی وقته... حدود 6- 7 سال. البته قبلا هم از بچگی کار می‌کردم. تو خونه مردم یا اینکه همین کاغذ و پلاستیک رو جمع می‌کردم. از وقتی هم اومدم اینجا دیگه برای اینکه خرجم رو دربیارم مجبور شدم بیام دوباره سراغ کاغذ و پلاستیک  جمع کردن . 

 

بچه‌هاتون هم کار می‌کنن؟
آره. دخترم شوهر کرده و پسرم هم زن گرفته. ولی هم داماد و هم پسرم کار درست و حسابی ندارن. بیشتر کارگری می‌کنن.

 

 نوه هم داری؟
اره... یکی دو تا اینجا دارم و چند تایی تو افغانستان. صحبت از نوه‌هایش که می‌شود گل از گلش می‌شکفد و با افتخار می‌گوید: برای خودم مادربزرگی هستم!

 

  تو افغانستان فامیل هم داری؟
ها.... زیاد... سه تا از پسرهام هم اونجا هستن.

 

یعنی کلا 5 تا بچه داری؟
آره. 4 تا پسر و یه دختر.

 

شوهرتون کجاست؟
فوت کرده.

 

شغلش چی بود؟
کشاورز بود.اما وضعمون خوب نبود. بعد هم که فوت کرد، با دو تا از بچه‌ها اومدیم تهران.

 

این همه بار را از صبح تا الان جمع کردی؟
نه... اینها را یه آقایی برام کنار گذاشته بود که بهم داد. گه گداری برای اینکه کمکم کنه از این کارها می‌کنه.

 

تو روز خودت چقدر پلاستیک و کاغذ جمع می‌کنی؟
خیلی هنر کنم، حدود یه گونی تو روز .

 

و بعد حتما می‌فروشی به کسی.
 آره دیگه‌. می‌فروشم به این وانتی‌ها. قبلا می‌دادم به  این غرفه‌های بازیافت شهرداری. اونها هم یه پول کمی‌می‌دادن یا یه صابونی چیزی می‌دادن که می‌فروختم به مغازه‌دارها.

پس باید وضعت خوب باشه...
نه بابا. چیزی دست ما رو نمی‌گیره.

مثلا تو روز چقدر درآمد داری؟
 100 هزار تا حداکثر 200 هزار تومن.

این که خیلی کمه! 
ها... ولی چیکارکنم؟! چاره‌ای ندارم.

 

  بچه‌هات کمکت نمی‌کنن؟
اونا تو خرج خودشون موندن. همین که کرایه منو می‌دن دستشون درد نکنه.

مگه کجا زندگی می‌کنید؟
تو همین دور و ور یه خونه کوچیک درب و داغون گرفتیم و زندگی می‌کنیم. هر کدوم تو یه طبقه می‌شینیم.

 

چقدر کرایه خانه می‌دید؟
زیاد نیست. ولی من کلا نمی‌دونم‌. گفتم که بچه‌ها کرایه رو می‌دن. فقط می‌دونم اون بنده خدایی که صاحب خونه است، برای کمک به ما کرایه زیادی نمی‌گیره. البته آشناست.   

شهرداری جلوی کارکردنت را نمی‌گیرند؟
نه خدا رو شکر. یعنی یکی دوبار جلویم را گرفتن و سوال و جواب کردن. وقتی فهمیدن واقعا از این راه خرج زندگی ام را در میارم، دیگه بهم گیر نمی‌دن! 

جوانی همراه با کیسه‌ای بزرگ از راه می‌رسد و شروع می‌کند به سرک کشیدن در همان مخزن زباله‌ای که آمنه قبلا آن را شخم زده است! چند دقیقه‌ای داخل مخزن را می‌گردد و بعد، انگار که نا امید شده باشد، سرش را بیرون می‌آورد و نگاهی به پیرزن می‌کند. انگار وی را می‌شناسد چون با سر سلامی ‌می‌کند و می‌رود. همین می‌شود بهانه‌ای برای سوال بعدی. 

 

این جوون‌ها چطور؟ اینهایی که دارن مثل خودت دنبال کاغذ و مقوا و پلاستیک در سطل‌های زباله هستند را می‌گم.
لبخندی می‌زند و چشمش را به مسیر دور شدن جوان می‌دوزد و جواب می‌دهد: نه بابا. دیگه همه رو می‌شناسم. باهاشون دوست شدم. بچه های خوبی هستن. از سرناچاری مجبورن از این راه پول دربیارن. خیلی وقتا حتی کمکم هم می‌کنن. بچه های بامعرفتی هستن.

 

فقط تو این محله کار می‌کنی؟
آره.. دیگه جون ندارم برم جای دیگه.

 

روزی چند ساعت کار می‌کنی؟
4-5 ساعت. بعضی وقت‌ها هم که سرحال باشم؛ بیشتر....        
صدای غرش هواپیماها یکدفعه سکوت حرفمان را قطع می‌کند. پیرزن نگاهش را به آسمان می‌دوزد. ترس را می‌شود از چهره‌اش به خوبی دید. زیر لب با همان لهجه شیرین افغانی و با صدایی آرام فحشی نثارشان می‌کند و «ای وایی» می‌گوید و سری تکان می‌دهد. از وی می‌پرسم: نمی‌ترسی؟

 

باز هم لبخند شیرینی می‌زند وسوالم را اینگونه جواب می‌دهد: کیه که نترسه؟ هر کی بگه نمی‌ترسم دروغ می‌گه! منم آدمم... ولی خب چیکار می‌تونم بکنم؟ اینهمه آدم اینجا زندگی می‌کنن منم مثل اونا. مگه می‌شه کار نکرد؟ اون وقت از کجا بیارم بخورم؟!.
ولی مثل اینکه از جنگ دل خوشی نداری!
ها....به خاطر همین جنگ  لعنتی مجبور شدم از کشورم بیام اینجا. جنگ همیشه بده.

 

کمی‌بار روی چرخ دستی‌اش را جابه‌جا می‌کند. یکدفعه دستش را روی صورتش می‌گذارد و چند لحظه‌ای سکوت می‌کند. بعد دستمال کاغذی مچاله شده‌ای را از دهانش بیرون می‌آورد و در همان حال می‌گوید: الان مدت‌هاست که دندونم درد می‌کند. پول ندارم برم دکتر. پدرم دراومده... ولی چیکارش کنم؟

 

آماده می‌شود تا برود اما قبل از آن می‌پرسم: در طول این سال‌هایی که کار می‌کنی کار دیگری نکرده‌ای؟
دستش را به کمرش می‌گیرد و می‌گوید: چرا تا همین یکی دو سال قبل، خانه مردم هم تمیز کاری می‌کردم. اما الان دیگه نمی‌تونم. چون کمرم درد می‌کند و دکتر گفته نباید دیگه خونه مردم کار کنی.

 

به یکباره سوال دیگری به ذهنم می‌رسد: تا الان از هیچ سازمان و نهادی کمکت نکرده‌اند؟
همانطور که خودش را آماده رفتن می‌کند جواب می‌دهد: نه. فقط یکبار یک خانم و آقایی که نمی‌دونم از کجا بودن آمدند و از حال و روزم پرسیدند و بعد قول دادند که برایم کاری بکنند تا کمک حالم باشد ولی رفتن و پشت سرشان را هم نگاه نکردن! باز هم اهل محله. اونها بیشتر کمکم می‌کنن.

 

  چه کمکی می‌کنند؟
مثلا یکی از مغازه دارها، هر از چندگاهی چند کیلو برنج یا مرغ و گوشت بهم می‌دهد! یا نونوایی بهم نون مجانی می‌دهد. دو تا نان بربری که داخل یک کیسه نایلونی هست را از کنار چرخ دستی اش بیرون می‌آورد و نشانم می‌دهد و می‌گوید: این رو برای افطارم الان از نونوایی گرفتم. خداخیرش بده . آدم خوبیه. وگرنه افطار نون نداشتم. 

 

 مگه روزه ای؟
ها به خدا... منم مسلمونم. به خدا اعتقاد دارم. نماز و روزه ام از بچگی ترک نشده. 
 اگر یکی از مسئولین اینجا بود چه خواسته ای تو این شرایط جنگی ازش داشتی؟
چند ثانیه مکث می‌کند. بالاخره می‌گوید: فقط ازش می‌خواستم یه کاری بهم بدهد که بتونم خرجم رو دربیارم و دستم جلوی این و اون دراز نباشه. اینم ربطی به جنگ و غیر جنگ نداره. خواسته زیادیه؟!

 

 بچه هات مخالف این کارتون نیستن؟
نه. چرا ناراحت باشن؟ کار که عیب نیست. کار حلاله... خوبه که دستم رو جلوی اونها دراز کنم. ضمن اینکه خودشون هم وضعشون خوب نیست. پس اگر کار نکنم چطور باید خرجم رو دربیارم؟   
 

 

تو این دوران جنگ و حمله ها نمی‌خواهی برگردی افغانستان؟
همانطور که چرخش را به سختی جابه‌جا می‌کند و هل می‌دهد تا برود دنبال بقیه کارش جواب می‌دهد: نه. کجا برم؟ الان ایران وطنم شده. دوستش دارم. مردمش رو دوست دارم. هر چی قسمت باشد، همان می‌شود. بالاخره همه ما روزی میمیریم. خدا کند فقط تا لحظه مرگ محتاج کسی نشوم!