
هفت صبح| صبح که از پنجره به خیابان نگاه میکنم، شهر آرام به نظر میرسد؛ آرامشی که اگر کسی از دور به آن نگاه کند، شاید خیال کند خبری از جنگ نیست. خیابان خلوتتر از همیشه است، ترافیک همیشگی دیده نمیشود، صدای بوق به گوش نمیرسد. با این حال شهر خالی نشده؛ اینجا هنوز زندگی جریان دارد، با همه ترسها و صداهای ناگهانی انفجار که گاه سکوت را میشکند.
در ساختمان ما تقریباً همه ساکنان حضور دارند. در کوچه هم چراغ خانهها روشن است و رفتوآمدها هرچند کوتاه و محتاطانه ادامه دارد. حامیان حیوانات همچنان ظرفهای غذا را برای گربههای محله میگذارند. در گوشهای از کوچه صدای دریل کارگر ساختمانی میآید که کار تعمیرات را ادامه میدهد؛ گویی زندگی تصمیم گرفته در برابر هر صدایی که از آسمان میآید، مقاومت کند. همین صحنههای کوچک، تصویر واقعی شهر این روزها را میسازد؛ شهری که نفس میکشد، هرچند با احتیاط.
شهر هنوز ایستاده است
مغازهها باز هستند؛ نانوایی، داروخانه، سوپرمارکت. صف کوتاهی جلوی نانوایی دیده میشود و بوی نان تازه در کوچه میپیچد. داروخانهها چراغهایشان روشن است و مردم برای خرید داروهای ضروری سر میزنند. زندگی روزمره شکل تازهای گرفته، با ریتمی آرامتر و حسابشدهتر. تاکسیهای اینترنتی همچنان فعالاند و سوپرمارکتهای آنلاین سفارش میپذیرند. فاصله میان ثبت سفارش تا رسیدن بستهها طولانیتر شده؛ گاهی شصت یا هفتاد دقیقه زمان میبرد. با این حال جریان خدمات متوقف نشده و همین موضوع حس عجیبی از پایداری ایجاد میکند. صف پمپبنزینها هم شبیه روزهای معمولی است.
خبری از ازدحام هراسان نیست. مردم با حوصله منتظر میمانند، چند کلمه با هم ردوبدل میکنند و بعد هرکس راه خودش را میگیرد. در چهرهها نگرانی دیده میشود، با این حال رفتاری سنجیده و آرام بر فضا حاکم است. انفجارها گاهبهگاه سکوت شهر را میشکنند. صداها انگار الگوی مشخصی دارند؛ لحظهای بلند، بعد سکوت. همان لحظه کوتاه کافی است تا نگاهها به آسمان برود و دلها کمی تندتر بزند. با این حال شدت هراس فلجکننده نیست. نوعی خونسردی جمعی شکل گرفته؛ خونسردیای که شاید از تجربه روزهای دشوار گذشته زاده شده باشد.
زندگی با صدای انفجار
در خانهها تدابیری ساده برای امنیت در نظر گرفته شده است. شیشهها با چسب پوشانده شدهاند و گوشهای از خانه به عنوان محل امن انتخاب شده؛ جایی نزدیک دیوارهای داخلی که در صورت شنیدن صدای انفجار بتوان سریع به آن پناه برد. وقتی صدای انفجار بلند میشود، واکنشها متفاوت است. خیلیها بیدرنگ روی زمین دراز میکشند؛ خیلیها گوشه مبل کز میکنند و خیلیها... چند ثانیه سکوت، چند ضربان قلب تند. بعد که صداها قطع میشود، اولین واکنش معمولاً یک نفس عمیق است و جملهای شبیه به این:
«اوف… عجب صدایی بود.» لحظه بعد تلفنها زنگ میخورند و پیامها ردوبدل میشود:«سمت شما بود؟»«کجا خورد؟» چند دقیقه بعد محل تقریبی حادثه مشخص میشود. گفتوگوها آرام میگیرد و هرکس به کاری که پیش از انفجار انجام میداد برمیگردد؛ یکی سراغ لپتاپش میرود، دیگری دوباره چای میریزد، کسی هم از پنجره به خیابان نگاه میکند. زندگی در چنین لحظههایی معنای تازهای پیدا میکند؛ انگار هر کار کوچک، از شستن یک استکان گرفته تا خواندن چند صفحه کتاب، تبدیل به نوعی اعلام حضور در برابر ترس میشود.
کنار هم برای دوام آوردن
این روزها رفتوآمدها کوتاهتر شده و اغلب در همان نزدیکیها انجام میشود. بسیاری ترجیح میدهند فاصله زیادی از خانه نگیرند. دیدارهای کوچک میان دوستان و همسایهها گاه جریان دارد؛ دورهمیهایی ساده در خانهها، با چای، تخمه و گاهی یک بازی دستهجمعی. در این جمعها حرف از ترسها هم زده میشود.
هرکس روایت خودش را دارد؛ از صدایی که شب گذشته شنیده، از خبری که در شبکهها دیده یا تحلیلی که درباره وقایع دارد. گفتوگوها گاهی جدی و گاهی آمیخته با شوخی پیش میرود. خندههایی که میان حرفها میپیچد، شاید سادهترین راه برای سبک کردن سنگینی فضا باشد. در چنین لحظههایی آدمها بیشتر از همیشه قدر حضور هم را میدانند.
کنار هم نشستن، شنیدن صدای آشنا یا حتی یک تماس کوتاه تلفنی تبدیل به نوعی دلگرمی میشود. شهر در ظاهر آرام است؛ خیابانها خلوتتر، صداها کمتر، قدمها آهستهتر. با این حال زیر پوست همین سکوت، ضربان زندگی ادامه دارد. مردم با همه نگرانیها، با همه احتیاطها، روزشان را پیش میبرند. حقیقت همین است: ما زندهایم. و برای زنده ماندن تلاش میکنیم؛ هر روز، هر ساعت، با تمام توان.






