قصه روز | حکایت آموزنده بهلول و کلوخ؛ درسی که بهلول به استاد داد
در این قصه روز حکایت بهلول و کلوخ را می خوانیم. از این داستان می آموزیم پیش از آنکه درباره دیگران قضاوت کنیم، بهتر است خودمان را با معیار همان سخنان بیازماییم و سخنان دیگران نگاهی منصفانه داشته باشیم.
حکایت بهلول و کلوخ یادآوری می کند که دانستن چند جمله و بیان کردن آنها، به تنهایی نشانه دانایی نیست. انسان باید پیش از مخالفت و قضاوت، سخنان خود را با دقت بررسی کند و پیامد آنها را بسنجد. بهلول با یک کلوخ، تناقض موجود در سخنان استاد را به او نشان داد و ثابت کرد که گاهی یک پاسخ ساده می تواند پرده از اشتباهات یک استدلال پیچیده بردارد. بهتر است پیش از آنکه دیگران را به اشتباه متهم کنیم، ابتدا گفته ها و باورهای خودمان را بررسی کنیم.

حکایت بهلول و کلوخ
روزی بهلول داشت از کوچهای میگذشت شنید که استادی به شاگردهایش میگوید:«من در سه مورد با امام صادق(ع) مخالفم.»
یک اینکه میگوید: خدا دیده نمی شود. پس اگر دیده نمیشود وجود هم ندارد.
دوم میگوید: خدا شیطان را در آتش جهنم میسوزاند در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد.
سوم هم میگوید: انسان کارهایش را از روی اختیار انجام میدهد در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام میدهد.
بهلول که شنید فورا کلوخی دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد.
اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد. استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند.
خلیفه گفت: «ماجرا چیست؟» استاد گفت: «داشتم به دانش آموزان درس میدادم که بهلول با کلوخ به سرم زد. و الان درد میکند.»
بهلول پرسید: «آیا تو درد را میبینی؟» گفت:«نه»
بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد. ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد. ثالثا مگر نمیگویی انسانها از خود اختیار ندارند؟ پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم.
استاد اینها را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت.
از این حکایت می آموزیم که عقل و دانایی تنها در سخن گفتن و مخالفت کردن نیست، بلکه در توانایی پذیرفتن اشتباه و بررسی منصفانه سخنان خودمان است. کسی که پیش از قضاوت، اندکی تامل کند و گرفتار غرور نشود، کمتر دچار اشتباه خواهد شد.