قصه روز | حکایت آموزنده سنگ قبر حکیم؛ هرگز با غرور، دانایی دیگران را دست کم نگیرید
در این «قصه روز» ماجرای مرد ثروتمندی را می خوانیم که از روی غرور و تکبر، قصد داشت با حرف هایش حکیمی دانا را خجالت زده کند، اما پاسخ زیرکانه حکیم او را با حقیقتی ساده روبه رو کرد.
گاهی انسان آنقدر سرگرم دیدن عیب دیگران می شود که فراموش می کند خودش نیز نیاز به نگاه کردن در آیینه دارد. ما ممکن است برای قضاوت دیگران عجله کنیم، اما کمتر پیش می آید که همان دقت و سختگیری را درباره رفتار خودمان به کار ببریم.
در ادامه حکایت «سنگ قبر حکیم» را می خوانید:
مرد بسیار ثروتمندی که از حکیمی دل خوشی نداشت با خدمتکارانش در بازار با حکیم و تعدادی از شاگردانش روبهرو شد. مرد ثروتمند با حالتی پر از غرور و تکبر به حکیم گفت: تصمیم گرفتهام پول خودم را هدر دهم و برایت سنگ قبری گرانقیمت تهیه کنم. بگو جنس این سنگ از چه باشد و روی آن چه بنویسم تا هر کس بالای آن قبر بایستد و برای تو آرامش طلب کند شاد شود و خندهاش بگیرد.
حکیم خندهای کرد و پاسخ داد: اگر خودت هم بالای سنگ قبر میایستی. سنگ قبر مرا از جنس آیینه انتخاب کن و روی آن هیچ چیز ننویس. بگذار مردمی که بالای آن میایستند تصویر خودشان را ببینند و اگر هم آمرزشی طلب میکنند نصیب خودشان شود.
مرد ثروتمند که حسابی جا خورده بود برای اینکه جلوی اطرافیانش کم نیاورد با تمسخر گفت: اما همه که برای دعای آمرزش بالای سنگ قبر نمیایستند.
حکیم با همان تبسم گرم و صمیمانه همیشگیاش گفت: آنها آیینهای بیش نخواهند دید.