کابوس پشت درهای بسته
قاتلی زندانی، کارآگاهی زخمخورده و پروندهای که دوباره جان میگیرد؛ مجموعهای پرستاره که وحشت را خوب میسازد، ولی در غافلگیری مخاطب کم میآورد
هفت صبح| برخی قاتلها برای ادامه جنایت به چاقو، اسلحه یا حتی آزادی احتیاج ندارند. کافی است کسی صدایشان را بشنود، چند جمله با آنها حرف بزند و اجازه دهد ترس آرامآرام زیر پوستش نفوذ کند. «شبانه» (Nocturne)، محصول تازه اپل تیوی، با چنین ایده هولناکی آغاز میشود؛ قاتلی زنجیرهای که پشت دیوارهای ضخیم یک مرکز روانپزشکی محبوس است، همچنان قربانی میگیرد و ذهن آدمها را به میدان بازیهای بیمارگونه خود تبدیل میکند. شروعی تکاندهنده که میتواند نویدبخش یکی از تریلرهای روانشناختی تماشایی سال باشد.
بااینحال، هرچه داستان پیش میرود، پرسشی آزاردهنده شکل میگیرد: آیا این تاریکی چیزی تازه برای کشف دارد یا قرار است بار دیگر در راهروهای آشنای سینمای جنایی قدم بزنیم؟ سریال دهقسمتی «شبانه» که پخش آن از ۳۰ اکتبر آغاز شده، اقتباسی از آثار لارس کپلر است و با حضور بازیگرانی چون استیون گراهام، لیو شرایبر، زاسی بیتس و بیل کمپ، مجموعهای وسوسهانگیز به حساب میآید. سازندگان تلاش کردهاند وحشت روانی، معمای پلیسی و اندوه خانوادگی را در روایتی پرتعلیق کنار یکدیگر قرار دهند؛ ترکیبی که گاهی نفس تماشاگر را حبس میکند و گاهی زیر سنگینی کلیشههای قدیمی از حرکت میایستد.
قاتلی که زندان هم مهارش نمیکند
ماجرا در شهری کوچک در پنسیلوانیا جریان دارد؛ جایی که خاطره جنایتهای هولناک هنوز از حافظه مردم پاک نشده است. سالها قبل، خواهر و برادری ناپدید شدهاند و پرونده آنها زندگی کارآگاهی به نام جونا لین را به ویرانی کشانده است. جونا با بازی لیو شرایبر، مردی فرسوده و منزوی است که گذشته همچون سایهای سنگین تعقیبش میکند. پیدا شدن ناگهانی پسر خانواده پس از سه سال، پرونده را دوباره به جریان میاندازد و جونا را به میدان تحقیقاتی بازمیگرداند که تصور میکرد برای همیشه ترک کرده است.
در مرکز این کابوس، یورک والتر ایستاده؛ قاتلی با چهرهای آرام، صدایی کنترلشده و ذهنی خطرناک که استیون گراهام نقشش را بازی میکند. والتر برخلاف هیولاهای پرهیاهوی آثار جنایی، برای ایجاد وحشت به فریاد و خشونت آشکار متوسل نمیشود. نگاههای طولانی، سکوتهای حسابشده و جملههایی که با خونسردی ادا میشوند، ابزارهای اصلی او هستند. سکانس آغازین سریال، قدرت ویرانگر این شخصیت را با تصویری هولناک به نمایش میگذارد؛ انسانی که میتواند بدون تماس فیزیکی، دیگری را به مرگ بکشاند.
مشکل آنجاست که فیلمنامه گاهی قدرت نفوذ این قاتل را بدیهی فرض میکند. شخصیتها چنان آسان گرفتار بازیهای او میشوند که باورپذیری موقعیت آسیب میبیند. تماشاگر قرار است از هوش شیطانی والتر وحشت کند، ولی گاهی بیشتر از سهلانگاری اطرافیانش متعجب میشود.
ستارههایی گرفتار سایه کلیشهها
استیون گراهام، بازیگر تحسینشده «نوجوانی»، مهمترین برگ برنده سریال است. او با کمترین حرکت صورت و تغییرات ظریف لحن، شخصیتی میسازد که حضورش حتی در سکوت نیز اضطرابآور است. گراهام بهخوبی میداند ترسناکترین شرارتها گاهی پشت چهرهای معمولی پنهان میشوند. بااینحال، شخصیت والتر در مقایسه با نمونههای ماندگاری مانند هانیبال لکتر، پیچیدگی روانی کمتری دارد و فیلمنامه فرصت کافی برای شناخت جهان ذهنی او فراهم نمیکند.
لیو شرایبر نیز در نقش جونا، تصویر قابل قبولی از مردی شکستخورده ارائه میدهد. چهره خسته، رفتارهای عصبی و سکوتهای طولانی او از زخمی عمیق خبر میدهند. مشکل اصلی، شخصیتپردازی آشنای کارآگاهی است که زندگی خانوادگیاش فروپاشیده و حالا میخواهد با حل آخرین پرونده، گذشته را جبران کند؛ الگویی که بارها در تریلرهای پلیسی تکرار شده است.
در مقابل، زاسی بیتس در نقش ساگا بائر انرژی متفاوتی به داستان میبخشد. مأمور افبیآی که برای فرار از زخمهای شخصی، خود را به خطرناکترین مأموریتها میسپارد. ساگا قرار نیست با چند اعتراف احساسی به آرامش برسد. جسارت، سرکشی و تصمیمهای پرخطرش، او را به یکی از شخصیتهای قابلتوجه مجموعه تبدیل میکند. بیل کمپ نیز با بازی دقیق و کمادعایش، به فضای پلیسی داستان اعتبار میبخشد.
تاریکی چشمنواز، معمای کمرمق
«شبانه» در فضاسازی موفقتر از داستانپردازی عمل میکند. جنگلهای سرد، ساختمانهای متروک، اتاقهای بیروح بیمارستان و خیابانهای خاموش، جهانی میسازند که انگار خورشید مدتهاست فراموشش کرده است. قاببندیهای حسابشده و ضرباهنگ سنگین، حس ناامنی را به زندگی روزمره شخصیتها منتقل میکنند. سکانسهای مربوط به مرکز روانپزشکی نیز با نمایش مناسبات آشفته و رفتارهای غیرانسانی، لایهای اجتماعی به داستان میافزایند.
بااینهمه، مشکل اساسی در معماری معماست. روایت برای حفظ تعلیق، گاهی اطلاعات را بیدلیل پنهان میکند و شخصیتها تصمیمهایی میگیرند که بیشتر در خدمت طولانی شدن داستان است. ردپای «هفت» و «سکوت برهها» چنان آشکار است که مخاطب آشنا با این ژانر، مسیر بسیاری از اتفاقات را زودتر حدس میزند.«شبانه» سریالی خوشساخت، خوشبازیگر و در لحظاتی واقعاً هراسآور است، ولی میان داشتن یک ایده جذاب و ساختن اثری ماندگار فاصله زیادی وجود دارد.
سازندگان تاریکی را خوب میشناسند، تعلیق را بلدند و بازیگران توانمندی در اختیار دارند؛ آنچه کم دارند، جسارت عبور از فرمولهای امتحانپسداده است. حاصل، کابوسی تماشایی است که پس از روشن شدن چراغها، تصویر چندان تازهای در ذهن باقی نمیگذارد.