کدام شاهنامه؟
اسطورههای ایرانی بر صحنه تئاتر، فرصتی برای خلاقیت هستند اما به شرط توجه به دغدغه روایت درست
هفت صبح| این روزها اگر سری به سالنهای تئاتر تهران بزنید، بوی کهن اسطوره را حس میکنید. طبق آماری که ادارهکل هنرهای نمایشی منتشر کرده، در دو ماه گذشته ۱۴۰ اثر نمایشی در پایتخت و ۷۸ اثر در ۲۰ استان روی صحنه رفته و شاهنامه موضوع محوری هفت اجرای تهران در تابستان و آغاز پاییز امسال بوده است. از کنسرتنمایش «سیاوش» با حضور بهرام رادان و شهرام حقیقتدوست که حسین پارسایی آن را با ترکیب موسیقی، نمایش و جلوههای بصری کارگردانی کرده، تا «پسران فریدون» به کارگردانی علیرضا معتمدی در تالار وحدت و اجرای ۱۵۰ دقیقهای «آرش» در رویال هال اسپیناس پالاس.
حتی کودکان هم در این ماجرا سهمی دارند. نمایش عروسکی «بستور سپهسالار کوچک» در کانون پرورش فکری، با اقتباس از داستان «بستور» نوشته مهرداد بهار اجرا شد.این اتفاق را باید به فال نیک گرفت. نسلی که شاید هرگز شاهنامه را از قفسه پایین نیاورده و حتی نسخهای کاغذی از شاهنامه در اختیار نداشته باشد، حالا سیاوش را میبیند که در پی دسیسه سودابه، از آتش میگذرد و ایرج را که قربانی حسادت برادران میشود و ایرج که خونخواه پدربزرگ مادریاش میشود. اما همینجا، پرسشی پیش میآید که تیتر این یادداشت است: کدام شاهنامه؟
خلاقیت، آری؛ اما با نشانی درست
از تئاتر نباید انتظار داشت که عین متن را بازگو کند. صحنه، کتابخانه یا پژوهشی دانشگاهی نیست و کارگردان هم مصحح نسخه خطی نیست. اقتباس یعنی گزینش، حذف، افزودن و حتی بازخوانی انتقادی. بهرام بیضایی در «آرش» همین کار را کرد؛ او درونمایه داستان را نگه داشت اما آرش را از قهرمانی مادرزاد به انسانی معمولی و حتی تحقیرشده بدل کرد. چنین جسارتی نهتنها پسندیده، بلکه لازمه زنده ماندن اسطوره است. اسطورهای که فقط تکرار شود، موزهای میشود؛ اسطورهای که بازآفرینی شود، در جهان معاصر نفس میکشد.
اما نگرانی هم بیجا نیست. تماشاگری که کتاب نمیخواند و تنها از راه صحنه با این روایتها آشنا میشود، ممکن است برداشت آزاد نویسنده را عین روایت فردوسی بپندارد. سالها بعد اگر از او بپرسند سهراب چگونه کشته شد یا سیاوش چرا به توران رفت، پاسخش را از نمایشنامه میدهد، نه از شاهنامه. راهحل، نه محدود کردن خلاقیت، بلکه شفافیت است. یک یادداشت کوتاه در بروشور، یک جمله پیش از آغاز اجرا یا گفتوگویی پس از نمایش کافی است تا مخاطب بداند کجا با فردوسی همراه است و کجا با خیال نویسنده.
آرش اسطورهای بیرون از شاهنامه
پرسش «کدام شاهنامه؟» لایه دیگری هم دارد. بسیاری گمان میکنند هرچه اسطوره ایرانی است در شاهنامه آمده است. اما محبوبترین نمونهاش، آرش کمانگیر، اصلاً در شاهنامه روایت نشده است. در شاهنامه جز دو اشاره به نام آرش،(و نه داستانش) نشانی از او نیست. ریشه این روایت به اوستا بازمیگردد. در تیریشت، تیر بهترین تیرانداز آریایی یعنی آرش، از کوه ائیروخشوث به سوی کوه خوانونت پرتاب میشود. پس از اسلام نیز مورخانی همچون طبری، بلعمی و بیرونی آن را ثبت کردهاند و جالب آنکه روایتها با هم یکی نیستند. در روایت بلعمی آرش با پرتاب تیر نابود میشود، اما در روایت طبری مردم او را بزرگ میدارند، فرمانده کمانداران میشود و عمری با عزت میگذراند.
چرا فردوسی از آرش نگفت؟ پژوهشگران پاسخهای گوناگون دادهاند. برخی معتقدند داستان آرش اساساً در خداینامههای ساسانی جایی نداشته، چون آرش ممکن است از مردان مقدس آیین پارتی بوده باشد و ساسانیان با اشکانیان دشمنی داشتند. افزون بر آنکه آرش جنگاوری از سپاه منوچهر است و در شمار شاهان یا پهلوانشاهان قرار نمیگیرد. نتیجه این است که نباید ظرفیت اساطیر ایرانی را در شاهنامه خلاصه کرد. اوستا، متون پهلوی، تواریخ دوره اسلامی، روایات شفاهی نقالان و طومارهای مردمی هر کدام گنجی جداگانهاند.
کتابهایی که فردوسی خواند و ما نداریم
خود فردوسی هم شاهنامه را از هیچ نیافرید. منبع اصلی او شاهنامه منثور ابومنصوری بود. این متن پیش از فردوسی به دستور ابومنصور محمد بن عبدالرزاق و با فراخوانی چهار موبد تدوین شد و امروز تنها مقدمهاش باقی مانده، آن هم چون به برخی دستنویسهای شاهنامه راه یافته است. پیش از آن هم شاهنامه منثور دیگری از ابوالمؤید بلخی وجود داشته که به کلی از میان رفته است. در کنار اینها، متونی چون «یادگار زریران» و «کارنامه اردشیر بابکان» هم به پهلوی بر جای ماندهاند.
اینجاست که جای حفره قابل توجهی در بازار نشر ایران حس میشود. بخشی از این منابع گم شدهاند، اما آنچه مانده، از متون پهلوی تا روایات طبری و بیرونی و ثعالبی درباره شاهان کهن، در قالب کتابهای خوشخوان، ارزان و در دسترس عموم کمتر دیده میشود. بیشترشان در چاپهای دانشگاهی محدود یا مقالات تخصصی محبوس ماندهاند. اگر قرار است نمایشنامهنویس و فیلمنامهنویس امروز از این گنج برداشت کند، نخست باید این منابع به زبانی امروزی و با ویرایش علمی منتشر شوند.
اسطورههایی که سیاه و سفید نیستند
آنچه اساطیر ایرانی را از قصههای ساده قهرمان و ضدقهرمان جدا میکند، پیچیدگی شخصیتهاست. رستم، بزرگترین جنگاور شاهنامه، بارها به نبرد تنبهتن روی میآورد تا سرنوشت جنگ به خون هزاران سرباز ایرانی و تورانی گره نخورد. پهلوانی او به بازوی نیرومندش منحصر نمیشود. راز ماندگاری و اعتلای نام رستم در این است که هزینه جنگ را بر دوش خود میگیرد.
در برابر، نوذر پسر منوچهر را داریم. پادشاهی که میراث پادشاهی ایران از پدر به او رسید، اما با بیدادگری و ناکارآمدی، هم دل مردم را از دست داد و هم جبهه ایران را در برابر توران سست کرد. تا جایی که افراسیاب به ایران تاخت و نوذر خود به اسارت افتاد و کشته شد. درسی که این داستان میدهد ساده و تلخ است. ضعف درونی، دشمن بیرونی را جسور میکند.
و شگفتتر از همه، اغریرث برادر افراسیاب. او از اردوگاه دشمن است، اما فردوسی او را «اغریرث نیکخواه» مینامد. اغریرث اهل اعتدال بود و بر پایان خونریزی پای میفشرد. وقتی اسیران ایرانی در ساری در بند بودند، او آنان را رها کرد تا به زابلستان بازگردند. و غمانگیز آن که بهای این جوانمردی را با جان خود پرداخت. افراسیاب او را به سبب همین کار ملامت کرد و به دست برادر کشته شد. نیکمردی در صف دشمن که قربانی خشونت خودی میشود.
همین تنوع است که اساطیر ایرانی را غنی میکند. شخصیتها میان جنگ و صلح، وفاداری و وجدان، غرور و خرد در نوساناند. برای ایرانی امروز که خود در جهانی پرتنش زندگی میکند، این روایتها آینهایاند که هم شجاعت را نشان میدهند و هم هزینه جنگ را، هم خطای فرمانروا را و هم امکان انسانیت در صف مقابل را.
از صحنه تئاتر تا پرده سینما
اگر تئاتر توانسته این همه تماشاگر را به سالن بکشاند، سینما میتواند گامی بزرگتر بردارد. شاهنامه با پنجاه هزار بیت، ماده خام دهها فیلم بلند و سریال است و ایران لوکیشنهایی دارد که در هیچ استودیویی نمیتوان مشابهش را ساخت. اینها ابزار جلب توجه جهانیان به ایران، ورای خبرهای جنگ و اتم است و کمک میکند تصویری حرفهایتر از ایران در جهان به نمایش درآید.
تجربه جهانی این را ثابت کرده است. نیوزیلند پیش از «ارباب حلقهها» کشوری دورافتاده بود. امروز به گفته سازمان گردشگری آن کشور، نزدیک به یکپنجم گردشگران نخستین بار از طریق فیلمهای ارباب حلقهها و هابیت با آن آشنا شدهاند، یکسوم مسافران از لوکیشن فیلمبرداری بازدید کردهاند و در سال ۲۰۱۹ ارزش این «گردشگری تالکینی» برای اقتصاد کشور به ۶۳۰ میلیون دلار نیوزیلند رسید. آن هم برای اسطورهای که یک نویسنده انگلیسی در قرن بیستم ساخت. ما ایرانیان اسطورههایی سههزارساله داریم که باید از پستوی کتابخانهها به صحنه سینما بیاوریم.
بهترین نقطه شروع، سیستان است؛ سرزمین رستم و زال. سیستان و بلوچستان امروزه یکی از نحیفترین اقتصادهای کشور را دارد و دریاچه هامونش خشکیده، اما همین خاک گنجینهای بیبدیل است. کوه خواجه که مردم آن را کوه رستم یا کوه اوشیدا هم مینامند، تنها عارضه طبیعی دشت سیستان است و در ۳۰ کیلومتری جنوب غربی زابل قرار دارد. روزگاری که هامون پرآب بود، این کوه مانند جزیرهای از میان آب سر برمیآورد. این کوه بزرگترین معماری خشتی بازمانده از دوره پارتیان در سیستان را در خود دارد و برخی روایتهای محلی، آرامگاه رستم را بر فراز آن میدانند. شهر سوخته، قلعههای کهن و دشتهای بیکران هم در همسایگیاند.
تصور کنید فیلم یا سریالی بزرگ درباره زندگی رستم، از زادن در زابلستان تا هفتخوان و نبرد با اسفندیار، در همین لوکیشنها ساخته شود. سیستان میتواند محل رفتوآمد بزرگان سینمای ایران و جهان شود؛ هتل و راه و فرودگاه رونق بگیرد، صنایع دستی و خوراک محلی بازار پیدا کند و جوانان منطقه در گروههای فنی فیلم کار بیاموزند. سینما میتواند پلی باشد میان اساطیر و صنعت گردشگری. گردشگرانی که به جای تماشای خرابههای بینام، به دیدار «خانه رستم» میآیند.
استقبال از تئاترهای اسطورهای امسال نشان میدهد عطش مردم برای شنیدن قصههای خودشان هنوز زنده است. اما برای آنکه این موج به سرمایهای ماندگار بدل شود، لازم است گامهای جدیتر و پایدار برداریم. اسطوره، ثروتی است ملی که نه فقط در روزهای خاص، بلکه همیشه به کار میآید.