گفتوگو با امیر جوشقانی که مدال نخبگی را مسئولیتی تازه میداند
رادیو به جوشقانی صدا و تخیل آموخت و نمایش، اجرا و نویسندگی هرکدام بخشی از هویت حرفهای او را ساختند
هفت صبح| در روزگاری که نشانها و مدالها بیشتر شبیه نقطه پایانی یک مسیر دیده میشوند و تقدیرها اغلب در انتهای راه به سراغ آدمها میآیند، هنوز کسانی هستند که این نشانها را بهعنوان آغاز مسئولیتی تازه میبینند. آدمهایی که مسیر حرفهایشان، خودش یک روایت است. روایتی پر از سنگلاخ، پیچوخم و لحظههایی که اگر کمی تسلیم میشدند، شاید امروز جای دیگری ایستاده بودند. امیر جوشقانی یکی از همان آدمهاست؛ گوینده، صداپیشه، بازیگر و نویسندهای که بیش از سه دهه در رادیو و تلویزیون ایران بوده و امروز در مقطعی از زندگی حرفهایاش، مدال نخبگی انجمن ملی نخبگان ایران را بر گردنش آویختهاند. در ادامه با این فعال فرهنگی و هنری درباره مسیر پرفراز و نشیب حرفهایاش و انتظارش از نسل جدید به گفتوگو نشستهایم.
این نشان، یادآور مسئولیتی است که هنوز بر دوش من است
جوشقانی که سالها در عرصه فرهنگ و هنر ایران فعالیت مستمر داشته، این تقدیر را در مقطعی از زندگی حرفهایاش دریافت کرده که به باور او، هنوز مسیر برای ادامه دادن دیر نشده است: «شاید من از معدود افرادی باشم که این تقدیر در مقطعی از زندگی حرفهایام اتفاق افتاده که هنوز مسیر برای ادامه دادن دیر نشده است. این نکته برای من بسیار ارزشمند است، چرا که چنین تقدیری اگر در زمان مناسب خود اتفاق بیفتد، ارزش مضاعفی دارد. این مدال برای من صرفا یک نشان یا یادبود نیست و خود میتواند انگیزهای مضاعف برای ادامه راه و خلق تجربههای تازهتر باشد.»
اما در کنار این خوشحالی، یک دغدغه بزرگ نیز دارد. حرفهای این فعال فرهنگی و هنری همیشه حالتی از طنز یا گلایه و انتقاد دارد. نقد او این است: «ای کاش رسانه ملی، که سالها خانه حرفهای بسیاری از هنرمندان و اهالی رسانه بوده است، در کنار فرزندان و نیروهای باسابقه خود میایستاد و پیش از آنکه فاصلهها و سختیهای روزگار آنها را از فضای حرفهای دور کند، خود رسانه برای دیدن، شنیدن و در مرحله اول قدردانی از هنرمندان و نیروهای باسابقه خود پیشقدم میشد.»
به باور این چهره فرهنگی، برگزاری چنین مراسمی فقط تجلیل از یک فرد نیست و فرصتی برای یادآوری ارزش تجربه، گفتوگوی میان نسلها و حتی ایجاد فضایی برای نزدیکتر شدن دلها در جامعه است. آن هم در شرایطی که جامعه بیش از هر زمان دیگری به گفتوگو، همدلی و وفاق نیاز دارد. فرهنگ و هنر نیز قطعا میتواند یکی از مهمترین پلهای این ارتباط باشد. جوشقانی با تشکر از انجمن ملی نخبگان ایران، این نشان را یادآوری مسئولیتی میداند که هنوز بر دوشش سنگینی میکند: «تا زمانی که توان و فرصت دارم، همچنان یاد بگیرم و بیاموزم و بتوانم منشأ اثر باشم، خلق کنم و برای فرهنگ و هنر این سرزمین سهمی مفید و موثر داشته باشم.»
کوهنوردی که در قله فتحشده باقی بماند، باخته
وقتی از نقطه عطف سه دهه فعالیتش از سال ۱۳۷۲ تا امروز میپرسیم، پاسخ متفاوت است. این گوینده و مجری، ویژگی بارزی که در تمام این سالها بیش از هر چیز به او کمک کرده را استمرار در مبارزه و تلاش برای رسیدن به اهداف بالاتر میداند. جوشقانی مسیر زندگی حرفهای خود را هرگز هموار ندیده است: «من هیچوقت مسیر زندگی حرفهای خود را هموار ندیدم؛ مسیری پر از سنگلاخ، پیچوخم و فراز و نشیبهای عجیب و غریب. در بسیاری از مقاطع، برای رسیدن به آنچه میخواستم، ناچار بودم بیشتر از یک انسان معمولی تلاش کنم و از موانع عبور کنم.»
این فعال فرهنگی که در رشتههای مهندسی صنایع، مدیریت صنعتی، مدیریت کسبوکار و مدیریت استراتژیک تحصیل کرده است، میگوید: «در ظاهر، این رشتهها ارتباط مستقیمی با فضای نمایش و هنر و فرهنگ ندارند. اما من معتقد بودم که هر تجربه و هر دانشی میتواند در ساختن شخصیت حرفهای انسان موثر باشد.» به همین دلیل، در کنار درس و دانشگاه و مقاطع مختلف و متفاوتی که گذراند، در کنار فعالیت حرفهای در هنر و رسانه، تحصیلات خود را ادامه داد و تلاش کرد خود را در یک حوزه محدود نکند. این صداپیشه هیچوقت در نقطهای که به آن رسیده، متوقف نشده است: «برای من رسیدن به یک هدف، به معنای متوقف شدن در همان نقطه نبوده است. من همیشه افق بالاتری را برای خودم تعریف میکردم و از توقف، گریزان بودم. از پیشکسوتان و گذشتهها شنیده بودم که کوهنوردی که در قله فتحشده باقی بماند، باخته است؛ او باید پرچم را بردارد و به فکر قلههای بالاتر باشد.»
این طرز تفکر برای جوشقانی همیشه ایجاد انگیزه میکرد. در طول این سالها، حالا بیش از سه دهه گذشته است، بارها مجبور شد از نقطهای که در آن قرار داشت عبور کند؛ نقطهای که به گفته دوستانش، نقطه خوبی هم بود و میشد از آن بهعنوان نقطه موفقیتآمیز یا رسیدن به اهداف نام برد. اما این هنرمند مجبور بود از آن نقطه عبور کند، چیز تازهای یاد بگیرد، تجربه کند و دوباره خودش را محک بزند. الزاما هم موفق نبود و بعضی وقتها با شکست مواجه شد.
این گوینده رادیو در کتابی که نوشته و هنوز به چاپ نرسیده است، با عنوان «آینهای برای اسب سیاه»، به این موضوع اشاره کرده که یکی از راههای غلبه بر یکنواختیهای زندگی که باعث ناامیدی، خمودگی و افسردگی نوع بشر میشود، فرار از دایره امن و عبور از آن است. اگر بخواهد از یک نقطه عطف نام ببرد، میگوید: «شاید هیچ جایزه یا اتفاق خاصی نباشد و همین انتخاب آگاهانه برای ادامه دادن، یاد گرفتن و تسلیم نشدن در برابر موانع است. این انتخاب برای من نقطهای قابل تاملتر است و امیدوارم اگر کسی روزی این گفتوگو را مطالعه کرد، بتواند از آن بهره ببرد.»
جوشقانی هنوز هم فکر میکند: «انسان تا زمانی که برای رسیدن به هدفی بالاتر تلاش میکند، در مسیر رشد قرار دارد. برای من بیش از سی سال فعالیت حرفهای به منزله پایان نیست. حالا سالهاست که بازنشسته شدهام، اما حاصل مبارزه و تجربهای که در زمینههای مختلف فصلهای زندگی من را تشکیل میدهد، این کولهبار است که متوقف نشده و هر بار میتوانم توشهای از آن بردارم و برای ادامه راه از آن استفاده کنم.»
رادیو صدا و تخیل را آموخت؛ نمایش، شناخت شخصیت و احساس
فعالیت این هنرمند از حوزه رادیو آغاز شده و در ادامه به نویسندگی، گویندگی، اجرا و فعالیتهای تلویزیونی رسیده است. جوشقانی هنر را هیچوقت در قالبهای کاملا جدا از هم نمیبیند: «درست است که در ظاهر با هم فاصله دارند، ولی در باطن همهشان به یک هدف و به یک معنا میرسند.» به باور این فعال فرهنگی، رادیو، نمایش، اجرا و نویسندگی با وجود همه تفاوتها، در یک نقطه مشترک به هم میرسند و آن نقطه ارتباط با انسان است.
این گوینده و بازیگر رادیو، هر تجربه را مکمل تجربه قبلی خود میداند: «رادیو به من صدا و تخیل را آموخت؛ نمایش به من شناخت شخصیت و احساس را آموخت و اجرا، ارتباط مستقیم با مخاطب را یاد داد؛ نویسندگی نیز امکان بیان تجربه و نگاه شخصی خودم را فراهم کرد.» به همین دلیل، مسیر حرفهای جوشقانی پراکنده نبوده و مجموعهای از تجربههای مرتبط بوده که به تدریج هویت حرفهای امروز او را ساخته و تشکیل داده است.
این صداپیشه باسابقه در ادامه با اشاره به رابطه عمیقش با رادیو از دوران کودکی میگوید: «رابطه من با رادیو بسیار بیشتر از ورودم به این عرصه و بسیار پیشتر از آن شکل گرفته است؛ خیلی قبلتر از اینکه بهعنوان یک گوینده رادیو وارد این حرفه شوم و فعالیت حرفهای خودم را آغاز کنم.» این هنرمند سالهای کودکی و نوجوانی خود را به یاد میآورد که یکی از شنوندههای حرفهای، پیگیر و عاشق رادیو بود؛ بهخصوص «قصههای شب» و «قصه ظهر جمعه»
صدا فقط انتقال کلمهها نیست
پدرش یک رادیوی کوچک قهوهایرنگ مارک توشیبا داشت. تصویر آن رادیو کوچک را همین الان هم میتواند جلوی چشمش مجسم کند. بهویژه شبهای اوایل دهه شصت، در شبهایی که تهران زیر بمباران بود و صدای انفجارها تمام فضای شهر را پر میکرد. در آن شبها وقتی رادیو روشن میشد و صدای گوینده از آن رادیوی کوچک بیرون میآمد و به گوش او میرسید، برایش اتفاق عجیبی میافتاد: «حس میکردم در میان آن همه ترس، صدای انفجار و اضطرابی که آدمها داشتند، من تنها نیستم.» این گوینده رادیو ادامه میدهد: «در آن سکوت، در خیابانها همه از ترس ساکت میشدند.
یک جور سکوت وهمآمیز بود که فقط صدای گلولههای پدافند ضد هوایی و بعضا هواپیماهایی که بمبهایشان را میانداختند و میرفتند، شنیده میشد. یکدفعه احساس میکردم صدای گوینده که به من میرسد، این احساس را به من منتقل میکند که در این سکوت و در این همه ترس، من تنها نیستم.» شاید بعدها که وارد دنیای حرفهای رادیو شد، تازه فهمید قدرت واقعی صدا چیست: «صدا فقط انتقال کلمهها نیست. بعضی وقتها میتواند به انسان آرامش بدهد، میتواند تخیل آدم را بیدار کند، میتواند بهعنوان یک همراه و یک مونس کنار آدم باشد و در سختترین لحظهها، احساس تنهایی را از شنونده و مخاطب دور کند.»