کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۶۷۵۵۹
تاریخ خبر:
درباره نمایش «بیا برای هم اسم انتخاب کنیم» که بحران عشق، انتخاب و معنای مشترک زندگی را بررسی می‌کند

در تاریکخانه انتخاب‌های از دست رفته

در تاریکخانه  انتخاب‌های از دست رفته

شخصیت‌های نمایش در وضعیتی به سر می‌برند که همه‌ ما کم‌وبیش با آن آشناییم: سردرگمی و تصمیم‌های تراژیک

هفت صبح، محسن گودرزی/ جامعه‌شناس| از همان لحظه که پا به سالن نمایش می‌گذاری خود را در میان مهمانی‌ پرشوری می‌یابی که بازیگران در حال رقص و آواز خواندن و نوشیدن‌‌اند. خوشامد می‌گویند و با بعضی از تماشاگران احوالپرسی می‌کنند. اگر در آواز با آنها همراهی نکنید، با گلایه‌ای لطیف و ظرافتی آمیخته به لبخند می‌پرسند «از این آوازها خوشتان نمی‌آید که همراهی نمی‌کنید؟» شما صرفاً تماشاگر نیستید بلکه بخشی از نمایشید و هر چه جریان نمایش پیش‌تر می‌رود، در می‌یابید که این داستان زندگی و دغدغه‌های شماست. 

1837419-حامد خورشیدی (2)

 

نمایش «بیا برای هم اسم انتخاب کنیم»، ما را به درون زندگی زوجی به نام ماهی و بهمن می‌برد که چند سال پیش، عاشق و دلباخته هم بوده‌اند ولی در حال حاضر، رابطه‌ای پرتنش و بحرانی دارند. مهمانان رفته‌اند و بگو و مگویی بین آنها آغاز می‌شود و هر لحظه بالاتر می‌گیرد. مجادله از اختلافات معمول زن و شوهری فراتر می‌رود و به فریاد خشم‌آلود زنی بدل می‌شود که رویایش را بر باد رفته و تکیه‌گاهش را فروریخته می‌یابد.

 

ماجرا از این قرار است که بهمن در حضور دوستان به ماهی گفته که وارد بحثی نشو که بضاعت فکری آن را نداری و یا به رفتار جوانی که در مهمانی به شکل غیرمتعارف و آزار‌دهنده‌ای به ماهی نزدیک شده، واکنشی که از یک مرد انتظار می‌رود، نشان نداده است. اتفاقاتی که باعث شده ماهی احساس کند که پیش دیگران تحقیر شده و هویت و امنیتش به خطر افتاده است. مجادله این دو ادامه می‌یابد و یادآوردی و احضار گذشته‌ها نشان می‌دهند که تنش در رابطه عاشقانه از مدت‌ها پیش آغاز شده است. 

39a26e0213ec2daf

ماهی همان شب تصمیم‌ می‌گیرد برای همیشه بهمن را ترک کند. بعد از چند روز، بهمن همزمان دو برگه دریافت می‌کند: تقاضای طلاق و برگه آزمایشی که تایید می‌کند او به سرطان مبتلاست. ماهی بر سر دو راهی قرار می‌گیرد: بهمن را با بیماری سرطان رها کند یا کنار او بماند؟ بازیگر نقش ماهی رو به تماشاگران می‌پرسد اگر جای من بودید، چه می‌کردید؟ بمانم یا بروم؟ شما دیگر تماشاگر نیستید، داور اخلاقیِ عشقی رو به زوال شده‌اید و در آینه‌ زندگی ماهی و بهمن، تجربه‌های مشابهی از زندگی خود را می‌بینید.  

 

در طول نمایش احتمال‌های مختلف رابطه این دو تصویر می‌شود. چهار بازیگر، گذشته و حال این زوج عاشق را پیش روی ما قرار می‌دهند. در صحنه بعد، آغاز آشنایی ماهی و بهمن جوان را می‌بینیم که به تدریج به رابطه‌ای عاشقانه تبدیل می‌شود. ماهی جوان پیش از این برای تحصیل در یکی از دانشگاه‌های معتبر خارج درخواست پذیرش داده است. عشق ماهی و بهمن جوان ریشه می‌دواند و پیش می‌رود اما ناگهان در میانه این رابطه پرشور، دانشگاه به درخواست ماهی پاسخ مثبت می‌دهد. ماهی این بار در برابر یک دو راهی دیگر است: مهاجرت برای ادامه‌ تحصیل و یا ماندن در رابطه عاشقانه؟ دوباره همان پرسش خطاب به تماشاگران مطرح می‌شود: بمانم یا بروم؟ بازیگر نقش ماهی جوان، تماشاگران را خطاب قرار می‌دهد: اگر جای من بودید چه می‌کردید؟ 

TMAB4251

در صحنه سوم، بهمن مسن‌تر از بیماری سرطان نجات یافته است و این بار اوست که تصمیم به ترک رابطه می‌گیرد. برای او این رابطه تمام شده و دلیلی برای ادامه‌ آن نمی‌بیند. بهمن رو به تماشاگران می‌پرسد آیا شما رابطه یا موقعیتی (مثلا شغلی) را تجربه کرده‌اید که برای‌تان تمام شده باشد اما، به هر دلیلی، قادر به تمام کردن آن نبوده‌اید و نیستید؟ بهمن صریح و بی‌پرده می‌پرسد چرا باید در رابطه‌ای باقی ماند که بی‌معنا ‌شده است؟ آیا به خاطر عادت و یا ترس از تغییر باید رابطه‌ای بی‌معنا شده را ادامه داد؟ او درگیر این مسئله است که باید با خودش صادق باشد و به عشقی که دیگر وجود ندارد، خاتمه دهد یا آن که به دیگری وفادار باشد و کنار کسی بماند که در بیماری سخت کنار او ماند؟ به خودمان وفادار باشیم یا به رابطه‌مان؟ عشق از سر وظیفه یا صداقت با خود؟

TMAB4502

در صحنه‌ پایانی، بهمن جوان را می‌بینیم که سرطان در تمام بدنش منتشر شده است و مردد است که بعد از سال‌های طولانی دوری از ماهی، بیماری خود را به او اطلاع دهد و یا آن‌که در تنهایی بمیرد و فرصت آخرین دیدار را از کف بدهد. بهمن جوان رو به تماشاگران سوال می‌کند آیا در زندگی برای شما موقعیتی پیش آمده است که با خود بگویید ای کاش این کار را کرده بودم یا نکرده بودم؟ این پرسش، تماشاگر را به تاریکخانه‌  حسرت‌های زندگیش می‌برد، به همان نقطه‌ای که «ای کاش» محور زندگی او می‌شود. نمایش با این پرسش در ذهن مخاطب ادامه می‌یابد که «اگر به گذشته برگردم...» کدام مسیر را دوباره نخواهم رفت؟

 

نمایش چنان که گفته شد به شیوه‌ تعاملی پیش می‌رود و تماشاگران در صحنه‌های مختلف نمایش وارد بحث می‌شوند و عقاید خود را مطرح می‌کنند. این گفت‌وگوی جمعی، آزمایشگاهی اجتماعی است که ذهنیت بخشی از گروه‌ها و اقشار اجتماعی را درباره ارزش‌های بنیادین و نظم اخلاقی نشان می‌دهد.   

 

 بحران رابطه‌های عاطفی: فقدان معنای مشترک 

شخصیت‌های نمایش در وضعیتی به سر می‌برند که همه‌ ما کم‌وبیش با آن آشناییم: سردرگمی و تصمیم‌های تراژیک. آن‌ها با بیماری، شکنندگی زندگی، شکست‌های عاطفی و بحران معنا دست به گریبان‌اند. زندگی آنچنان که دوست دارند و می‌خواهند پیش نمی‌رود و بحران رابطه عاشقانه یکی از جلوه‌های این امر است. مشکل بهمن و ماهی صرفاً این نیست که ارزش‌های متفاوتی دارند و مثلا یکی به دنبال آزادی و خودشکوفایی است و دیگری به رابطه و تعهد توجه دارد بلکه درباره‌ همین ارزش‌ها هم برداشت مشترکی ندارند. از این رو، بحران رابطه آنها بیش از هر چیز ناشی از آن است که معنای مشترکی از ارزش‌ها از جمله «رابطه خوب» ندارند. آنها اشتراک نظری در این مورد ندارند که چه چیزی به عشق یا دوستی، ارزشی می‌بخشد که شایسته تداوم باشد.

 

به همین دلیل، پیوسته با این پرسش درگیرند که بمانم یا بروم، به آزادی انتخاب و استقلال فردی خود وفادار باشم یا به رابطه با دیگری. به دنبال استعدادها و علاقه‌های خود بروم یا آنها را فدای پایبندی و علاقه به دیگری کنم. اگر رابطه‌ای تمام شده و مرا خوشحال نمی‌کند، ادامه دهم یا کنار کسی بمانم که گرچه فداکار و از خودگذشته است اما شور و عشقی در من بر نمی‌انگیزد. ماهی و بهمن از خود -و از ما تماشاگران- می‌پرسند آیا بودن با دیگری آن چیزی را که من از زندگی می‌خواهم، به من می‌بخشد؟ و در نهایت و به‌طور خلاصه، من از این زندگی چه می‌خواهم؟ 

 

این پرسش‌ها، پاسخی ثابت و یک بار برای همیشه ندارند. در عصر فردیت احتمال این که معنا و انتظار یکی از طرفین از رابطه دارد متفاوت با دیگری باشد، بسیار زیاد می‌شود. این تفاوت برداشت عامل بحران و تنش است. حتی ممکن است تعریف یک فرد هم در طول زمان تغییر کند. چیزی که روزگاری برای او ارزشمند بوده در زمانی دیگر، ارزشش را از دست بدهد. از این رو، رابطه‌ها در جهان امروز پیوسته باید از نو تعریف، توجیه و بازسازی شوند وگرنه از هم گسیخته می‌شوند. (که این گزینه، محتمل‌تر است).

 

بهمن بعد از نجات از بیماری، تصمیم به ترک ماهی می‌گیرد، ماهی ناباورانه می‌پرسد چرا؟ بهمن در توضیح دلیل به احساسات درونی خود ارجاع می‌دهد و می‌گوید که از بودن در چنین رابطه‌ای احساس خوشحالی نمی‌کند. ماهی بهت‌زده به درون خود فرو می‌رود، او در دوران بیماری پای بهمن ایستاد و از آزادی و زندگی شخصی خود گذشت. گمان می‌کرد با رهایی بهمن از بیماری و مرگ، شروع دیگری در انتظار آنهاست. ماهی سر در نمی‌آورد چرا چنین شد؟ افرادی که زمانی برای هم جذاب و دوست‌داشتنی بودند، چگونه به جایی رسیدند که اکنون در جدایی و ترک رابطه، احساس خوشبختی می‌کنند؟  

 

    وقتی رابطه دیگر بدیهی نیست

برای درک واضح‌تر این وضعیت، نگاهی به نهاد خانواده در گذشته کمک کننده است. در گذشته، رابطه‌ها در جهانی شکل می‌گرفت که سنت‌ها و نهادهای تثبیت شده از پیش نقش‌ها و انتظارات اجتماعی را تعریف می‌کردند. وظیفه و انتظاراتی که جامعه از‌ زن و شوهر داشت، از پیش از سوی مراجع بیرونی (از قبیل دین، ساختارهای خویشاوندی، سنت‌ها، هنجارها، نهادها)، تعریف  شده بود و اعتبار و تداوم آن را تضمین می‌کردند.

 

ایماژ‌ها و استعاره‌هایی از قبیل پدر زحمت‌کشی که سایه‌‌ بالاسر بود، مادری که فداکاری اصلی‌ترین خصیصه او به شمار می‌آمد، و یا فرزندانی که قرار بود عصای ایام پیری باشند، انتظارات اجتماعی را به روشنی بیان می‌کردند. استعاره‌ «سوختن و ساختن» به این معنا بود که احساسات شخصی و نیازهای درونی افراد برای حفظ «رابطه و پیوند» باید کنار گذاشته شوند.

 

آن استحکام قدیمی از دست رفته و دیگر آن «رابطه‌»هایی که «سایه‌ بالاسر» محافظ آن‌ بود، ضعیف شده‌اند. قاعده‌های اجتماعی، سنت‌ها، هنجارها و... سست‌تر و کم‌اثرترند و فرد آزادی بیشتری برای انتخاب شیوه زندگی خود به دست می‌آورد. پیوندهای اجتماعی، دیگر امری بدیهی و دائمی نیستند. اصطلاحاتی مثل «اکس» یا «کات کردن» که این روزها فراوان به کار می‌روند، علامت‌های چنین وضعیت‌های موقتی‌اند. وقتی افراد از هم می‌پرسند که «هنوز با فلانی هستی» در لایه‌های پنهان این سوال، واقعیتی مهم نهفته است: رابطه‌های ما «تاریخ انقضا» پیدا کرده‌اند. 

 

اگر در گذشته پرسش این بود که ما به عنوان زن و شوهر چگونه باید با هم زندگی کنیم، اکنون سوال این است که تا کی و چگونه باید با هم باشیم؟ در گذشته، رابطه‌ها «علت» داشتند؛ یعنی نیروهایی بیرون از اراده‌ فرد (مثل مذهب، سنت‌ و نقش‌های خانوادگی) آن‌ها را حفظ می‌کردند. اما امروز، رابطه‌ها «دلیل» می‌خواهند و به معانی، انگیزه‌ها و تصمیم‌های فردی وابسته‌اند. رابطه‌ دیگر صرفاً در خدمت نظم بزرگ‌‌تر جامعه و اموری مثل تداوم نسل نیست بلکه در خدمت «من» است. ما با جمله‌ «حال من باید خوب باشد»، برای پیوندمان شرط می‌گذاریم. این آزادی جذاب و رهایی‌بخش است اما فشاری بی‌اندازه بر افراد وارد می‌کند تا خود مراقبت مستمر از رابطه را بر عهده بگیرند. 

بهمن و ماهی از خود می‌پرسند آیا آنچه را که از زندگی انتظار داشتم و دارم از این رابطه به دست می‌آورم. ماهی مسن‌تر‌ در ابتدای نمایش به بهمن می‌گوید من از تصمیم خود برای مهاجرت صرف‌نظر کردم تا کنار تو باشم. او  آن زمان تصمیمش را تصمیمی درست می‌دانست اما اکنون با شناخت جدیدی که از بودن در چنین رابطه‌ای به دست آورده، آن تصمیم را اشتباه می‌داند. به بهمن می‌گوید من به خاطر تو از رویای زندگی خودم دست برداشتم. در واقع، به زبانی دیگر می‌گوید رشد، موفقیت و استعدادهایم را به خاطر تو تباه کردم. بهمن و ماهی در موقعیت‌های مختلف این نمایش نشان می‌دهند که «من امروز» دقیقا چیزی نمی‌خواهم که «من دیروز» می‌خواست. من تغییر می‌کنم، دیگری هم تغییر می‌کند. از این رو، رابطه‌هایی که بر پایه «من‌های دیروز» گذاشته است، نیز تغییر می‌کند. رابطه‌هایی که با گسیخته شدن انبانی از خاطره‌های دردناک یا نوستالژیک، آرزوها و رویاهای فروریخته را به جا می‌گذارد. یکی از پیامدهای رابطه‌های شکننده، عواطف منفی مثل احساس خسران و حسرت، دیدن گذشته به منزله یک زخم است. بهمن در زمانی که ترک ماهی از او می‌خواهد که خاطره‌های خوب را به یاد داشته باشد و می‌خواهد او را برای آخرین بار در آغوش بگیرد تا گذشته هم‌چون زخم در ذهن آنها نماند ولی ماهی امتناع می‌کند و با سکوت خود نشان می‌دهد که نمی‌تواند به عشق از دست رفته هم‌چون خاطره‌ای خوش ولی گذرا نگاه کند. 

  «ای‌کاش»‌های زندگی

ماهی جوان برای ادامه تحصیل در رشته مورد علاقه خود در یکی از بهترین دانشگاه‌های جهان، مهاجرت می‌کند. او رفتن را به ماندن در کنار بهمن ترجیح می‌دهد. از بهمن می‌خواهد که با او به خارج کشور بیاید ولی بهمن جوان با بغض و بیانی احساسی می‌گوید که به اینجا تعلق دارد و این جا را با همه‌ خوبی‌ها و تباهی‌هایش دوست دارد. هر انتخابی به معنای انتخاب نکردن راه‌های دیگر است. از این رو، همواره از خود می‌پرسیم که آیا انتخاب خوبی کردم و آیا بهتر نبود راه دیگری می‌رفتم. ماهی و بهمن، زندگی فعلی خود را با زندگی‌های ممکنی که محقق نشدند، مقایسه می‌کنند و از این مقایسه، بیشتر احساس خسران می‌کنند. (پرسش پایانی نمایش که بهمن جوان می‌پرسد). حسرت چیزهایی که می‌توانستند داشته باشند ولی از دست داده‌اند. نمایش دو تجربه عاطفی مهم را برجسته می‌سازد: یکی تردید و زندگی در عدم قطعیت و دیگری حسرت و احساس فقدان همیشگی. این موقعیت، عواطف منفی مثل اضطراب، شکست و سرخوردگی ایجاد می‌کند. همین تجربه‌هاست که احساس دریغ و «ای کاش» را ایجاد می‌کند. 

  خانه زندگی را بر چه اساسی بنا کنیم؟

اگر هر متن را پاسخی به یک مسئله بدانیم، این نمایش پاسخ کدام مسئله است؟ مشکلات و سردرگمی‌ها و بحران‌هایی که ماهی و بهمن در آن گرفتار شده‌اند، به یک پرسش بنیادین ختم می‌شود: خانه‌ زندگی‌مان را بر پایه‌ کدام ارزش بنا کنیم که بتوانیم کنار هم زندگی کنیم؟ 

بحرانی که بهمن و ماهی درگیر آن شده‌اند، محصول جهان متفاوتی است که یکی از اصلی‌ترین ویژگی‌های آن روند رو به رشد فردیت است. سوژه‌های آزاد و خودمختار با برداشت‌ها و تعریف‌های متفاوت وارد رابطه عاشقانه می‌شوند. ما باید خود به زندگی‌مان نظم و معنا دهیم، حدود تعهد را تعریف کنیم اما زبان و قواعد مشترکی نداریم، درباره بسیاری از موضوعات توافق نداریم. وقتی «من» حق دارد درباره زندگی خود تصمیم بگیرد، «ما» چگونه باید بازتعریف شود. «ما» دیگر امری بدیهی و از پیش تعیین شده نیست، باید آن را در جریان گفت‌وگوی مستمر، بلاوقفه و بی‌پایان، تعریف و باز تعریف کرد. افراد چگونه می‌توانند جهان مشترکی بسازند که ارزش‌های آن مستمراً در حال تغییر است. 

نکته‌ مهم این است که این پرسش با تغییرات پیوسته و شتابانی که در زندگی ما جریان دارد، هر بار پاسخی تازه می‌طلبد. از این‌رو، ناپایداری و سستی خانه‌ زندگی، واقعیت گریزناپذیر زندگی ما شده است.  

بهمن و ماهی دیگر در جهانی مشترک قرار ندارند، از ارزش‌ها معنای مشترکی ندارند. ماهی میانسال، عشق را همراهی و امنیت و از خودگذشتگی می‌داند، عشق برای او گذشتن از خود و ماندن کنار دیگری در هنگام سختی‌هاست ولی برای بهمن میانسال، صادق بودن با خود و دروغ نگفتن به خود و دیگری است، وقتی عشقی وجود ندارد، نباید به خود و دیگری دروغ گفت. آنها عشق را به دو شکل متفاوت می‌فهمند، از دو عشق حرف می‌زنند. برای ماهی ترک کردن به هنگامی که دیگری به تو نیاز دارد، یعنی خیانت. برای بهمن، عشق یعنی آزادی و صادق بودن با خود و دیگری. بهمن می‌پرسد آیا عشقی که عاطفه و حس تعلقی را بر نمی‌انگیزد، عشقی واقعی است؟ آیا رنج کشیدن، از خود گذشتن به خاطر دیگری نشانه‌ عشق است؟ 

آنچه نمایش پیش‌ روی ما می‌گذارد، چند انتخاب ساده نیست بلکه در لایه‌های زیرین پرسش‌هایی مانند «بمانم یا بروم؟» یا «چگونه انتخاب کنم؟»، مسئله مهم‌تری قرار دارد: چگونه با انتخاب‌های از دست رفته مواجه شویم و بر چه اساسی، می‌توان هم‌چنان جهانی مشترک با دیگری ساخت؟ این پرسش وقتی پیچیده‌تر می‌شود که گروه‌های اجتماعی و هر مجموعه‌ای از عقاید به «ما»های کوچک تبدیل شده‌اند. در چنین وضعیتی، مسئله فقط این نیست که چگونه می‌توان «ما»ی بزرگ تعریف کرد بدون آن که جهان گروه‌های دیگر نابود و عقایدشان از میان برداشته شود؟  

نمایش «بیا برای هم اسم انتخاب کنیم» نوشته و کارگردانی خسرو نقیبی است، با متنی دقیق و سنجیده، این مسائل را در تار و پود موقعیت‌های نمایشی و جزییات زندگی امروز مطرح می‌کند. جذابیت نمایش در این است که مسائل انتزاعی و نظری را در روابط، گفت‌وگوها و موقعیت‌هایی که برای تماشاگران ملموس و زنده است، مطرح می‌سازد و به ظرایف مختلف زندگی امروز پرداخته است. باید از بازی هنرمندانه سیدجواد یحیوی، صدف دریایی، آیه کیانی و سعید زارعی تمجید کرد که نه فقط شخصیت‌ها را به شکلی باورپذیر به نمایش در آوردند بلکه جریان گفت‌و‌گوی جمعی به بخش زنده و جذاب نمایش تبدیل می‌کنند که مخاطب حتی بعد از خاتمه نمایش و بیرون آمدن از سالن به آنها فکر می‌کند.  

کدخبر: ۶۰۱۶۷۵۵۹
تاریخ خبر:
ارسال نظر