گفتگوی خواندنی با عوامل و بازیگران نمایش «بیا برای هم یک اسم انتخاب کنیم»
عشق، مهاجرت، رویا، ماندن و رفتن در نمایشی به هم میرسند که شخصیتهایش باید پای انتخابهای خود بایستند
هفت صبح، بابک نبی/ فاطمه برزویی| گاهی وقتها فقط دلمان میخواهد یک گوشه تاریک و امن پیدا کنیم، بنشینیم و بدون اینکه کسی نگاهمان کند یا قضاوتمان کند، حرف بزنیم؛ از بغضهایی که تلنبار شده، از رویاهایی که رها کردهایم و از آن دوراهیِ لعنتی و همیشگیِ این روزهایمان: «بمانیم یا برویم؟» نمایش «بیایید برای هم یک اسم انتخاب کنیم» دقیقا همین گوشه تاریک و امن است.

خسرو نقیبی و گروهش، سالن تئاتر را از یک فضای رسمی که فقط باید در آن بیصدا نشست و تماشا کرد، به یک دورهمی بزرگ و یک «تراپی دستهجمعی» تبدیل کردهاند تا بتوانیم روی زخمهای مشترکمان با هم بخندیم و گریه کنیم. در روزگاری که خیلی از ما ترجیح میدهیم برای فرار از واقعیت به کمدیها پناه ببریم، این نمایش دست مخاطب را میگیرد و او را با مهربانی، درست وسط واقعیتهای زندگیاش مینشاند. اینجا تماشاگران دیگر فقط بیننده نیستند؛ آدمهاییاند که لابهلای دیالوگها، یکباره سکوتشان میشکند، از رازهای سیسالهشان میگویند، به هم دلداری میدهند و مسیر قصه را عوض میکنند.
صحنهای برای شنیدن قصههای ناگفته
تئاتر همیشه خطکشی مشخصی میان جهان بازیگر و صندلیهای تاریک تماشاگر داشته است، اما در نمایش «بیایید برای هم یک اسم انتخاب کنیم»، این مرز امن کاملا رنگ باخته است. سعید زارعی روی صحنه فقط یک دیالوگگوی صرف نیست؛ او شنونده قصههایی است که شاید هیچگاه جای دیگری گفته نشوند. او روبهروی ما نشسته تا از تجربهای بگوید که در آن، هنر با واقعیتهای عریان زندگی گره میخورد.

تسلط بر بداهههای صحنه
زارعی درباره چالش بازی در یک اثر تعاملی نگاه جالبی دارد: «برای شخص من تفاوت بنیادی با یک تئاتر روتین ندارد؛ چون همهچیز بخشی از پروسه تمرین است. هر اتفاقی که در بخش تعاملی بیفتد و هر واکنشی که از سمت مردم ببینیم، در نهایت آن را به مسیر اصلی قصه برمیگردانیم.» او معتقد است این ساختار به اقتضای تمرینها، هرگز از چارچوب خارج نمیشود.
طغیان پس از ۳۸ سال زندگی مشترک
قصه نمایش درباره «اگر»های زندگی است. زارعی از تکاندهندهترین خاطرهاش روی صحنه پرده برمیدارد: «شبی خانمی در سالن گفت پس از ۳۸ سال زندگی مشترک، یک روز همهچیز را رها کرده است. هشت سال است از همسرش خبری ندارد، اما نامش هنوز در شناسنامه اوست! جالبتر اینکه پسر و عروسش همان شب در سالن بودند و او به آنها اشاره میکرد.» این اعتراف برای زارعی تلنگری بود تا ببیند انسان چگونه در سنی که همه فکر میکنند به روتین عادت کرده، ناگهان طغیان میکند و مسیری تازه میسازد.

مواجهه با خویشتن
هسته اصلی این نمایش چیست؟ زارعی میگوید: «این تئاتر برای من درباره زندگی و انتخاب است. اینکه ما در کسری از ثانیه چیزی را برمیگزینیم و هزاران چیز دیگر را رها میکنیم. همین است که ما را به آدمهای امروز تبدیل کرده.» به باور او، تماشاگر پس از اجرا با خودش درگیر میشود؛ درگیری عمیقی برای سرزنش یا تشویق درونی.
تمرین دموکراسی در روزهای سخت
دعوتنامه پایانی زارعی برای مخاطبان تاملبرانگیز است: «اگر در نقطهای از زندگی گیر کردهاید، این اجرا را ببینید. فکر میکنم این روزها هیچچیز مهمتر از تمرین حرف زدن و دموکراسی نیست. اینکه بدانیم هر مخالفی دشمن ما نیست و هر موافقی تاییدکننده ما. ما باید تمرین کنیم پذیرای هم باشیم و بشنویم؛ فارغ از اینکه اساسا با یکدیگر موافق باشیم یا نه.»
تئاتری برای آدمهای سردرگم
جواد یحیوی چهرهای است که سالهاست نیازی به معرفی ندارد. اما او این روزها در تئاتر تعاملی «بیایید برای هم یک اسم انتخاب کنیم» در قامتی متفاوت ظاهر شده است. نمایشی که تماشاگر را میگریاند و به قعر خاطراتش میبرد. او روبهروی ما نشسته تا از تجربهای بگوید که مرز نمایش و واقعیت را شکسته است. روایتی عمیق از تئاتری که به گفته خودش، تبدیل به جلسات تراپی جمعی برای جامعهای خسته شده است.

ما درباره عشق حرف نمیزنیم
یحیوی قصه نمایشش را نه یک عاشقانه ساده که آینهای از رفتار انسانی میداند: «ما آنجا سرگرم زندگی هستیم. کار ما درباره کشف چگونگی ارتباط آدمهاست. ضعفهایی که ما را به بیراهه میبرند مرور میشوند. ما مشخصا درباره عشق حرف نمیزنیم و متمرکزتر درباره انتخابهایمان صحبت میکنیم و همین باعث همذاتپنداری عمیق تماشاگر میشود.»
اعترافات هولناک در تاریکی سالن
تعامل زنده با مردم، پرده از رازهای دردناکی برداشته است. یحیوی از این غافلگیریها میگوید: «مخاطب ما پر از بغض و بلاتکلیفی است. ما گاهی حرفهای عجیبی میشنویم که دردناک و حتی خطرناک است؛ شبی خانمی اینجا اعتراف کرد که برای کشتن همسر سابقش آدم استخدام کرده است! تماشاگری دیگر از لحظهای گفت که پشت فرمان بوده و باعث تصادفی شده که مادرش را از دست داده و هنوز خودش را مقصر مرگ او میداند. یا بیماری که درگیر سرطان است و بین مرگ و زندگی کلنجار میرود. حتی کسانی بودهاند که در میانه اجرا دست بلند کردهاند تا حرف بزنند، اما بغض امانشان نداده و فقط گریه کردهاند.»
جامعهای سردرگم و نسلی که شبیه ما نیست
وقتی صحبت به شرایط جامعه و شکاف نسلها میرسد، یحیوی واقعبینانه میگوید: «حال ما خوب نیست. همه درگیر ماجرای بقا هستیم. از سوی دیگر، فاصله نسلها به شدت تصاعدی شده است. فرزند جوان من دنیای بدون اینترنت را نمیشناسد، در حالی که ما برای رسیدن یک نامه روزها صبر میکردیم. خیلی سخت است که نسل ما بخواهد پیام ویژهای برای نسل جدید داشته باشد. ما جهان فکری آنها را کامل درک نمیکنیم، اما اینجا مسیر انتخابهای مشترک انسانی را مرور میکنیم.»
تماشاگران، آینهای از خلوص آدمها هستند
آیه کیانپور، بازیگر توانمند تئاتر که در نمایش «بیایید برای هم یک اسم انتخاب کنیم» ایفاگر نقش «بهار» است، تجربهای منحصربهفرد از این اثر دارد. نمایشی که برای او صرفا اجرای یک متن از پیشنوشتهشده نیست و اثری است که با روان و احساس بازیگرانش آمیخته شده. او روبهروی ما نشسته تا از چالشهای حسی روی صحنه و شگفتیهای رویارویی بیواسطه با مردم بگوید.

تولد نقش در دل تمرینها
کیانپور این نمایش را یکی از دوستداشتنیترین آثار کارنامهاش میداند، چراکه از نقطه صفر با آن همراه بوده است. او درباره روند شکلگیری شخصیتها میگوید: «تفاوت این کار با تمام تجربههای قبلیام این بود که متن آمادهای وجود نداشت تا بگویم فلان نقش را بیشتر دوست دارم. همهچیز در هم تنیده بود و در دل اتودها و تمرینهای مشترک گروه شکل گرفت. به همین دلیل، تکتک ما احساس نزدیکی عمیقی به این نمایش داریم و بخشی از وجودمان در پروسه شکلگیری آن ثبت شده است.»
نوسان دلهرهآور میان خنده و کابوس
یکی از چالشهای اصلی تئاتر تعاملی، حفظ راکورد حسی بازیگر پس از همکلامی با تماشاگر است. کیانپور این مرز را اینگونه توصیف میکند: «گاهی تا چند ثانیه قبل از یک صحنه بهشدت عاطفی و پرفشار، مثل صحنه کابوس و لالایی، مشغول خندیدن و گفتوگوی صمیمانه با مخاطب هستم. مدام یک فضا ساخته میشود، فرو میریزد و دوباره فضایی دیگر شکل میگیرد. اما من برای بازی از پیش به پیشواز حسها نمیروم؛ درام آنقدر کشش دارد که اگر خودت را به لحظه بسپاری، از هر تکنیکی قویتر عمل میکند و تو را با خود میکشد.»
نوسان دلهرهآور میان خنده و کابوس
وقتی پای اعترافات مخاطبان به میان میآید، لحن کیانپور پر از تحسین میشود. او برخلاف فضای پرخاشگرانه شبکههای اجتماعی، تماشاگران سالن را آینهای از خلوص میبیند: «یک شب آنقدر شگفتزده شدم که از تماشاگران تشکر کردم. در روزگاری که احساس ناامنی و خشم همهجا را گرفته، دیدن آدمهایی که میان جمع غریبهها راحت اعتماد میکنند و نشان میدهند در انتخابهایشان هنوز به احساساتشان بیشتر از منفعت و دودوتاچهارتا احترام میگذارند، بینظیر است. حتی شبی خانمی قصهای از زندگیاش تعریف کرد که به او گفتم باید این را برای کارگردان بگویی تا نمایش بعدیاش را دقیقا روی قصه زندگی تو بسازد!»
ماهی شبیه درصد زیادی از زنان جامعه است
صدف طلایی که هفت سال است در عرصه تئاتر فعالیت میکند، در نمایش تعاملی «بیایید برای هم یک اسم انتخاب کنیم» نه تنها طراح لباس است که در نقش «ماهی» روی صحنه میرود. شخصیتی که نماینده بسیاری از زنان جامعه ماست؛ زنانی که در دوراهی رویا و عشق، دومی را انتخاب کردند و حالا با خستگی سالها فداکاری دستبهگریبانند. طلایی در این گفتوگو از بازخوردهای تماشاگران و تاثیر عمیق این نقش بر جهانبینیاش میگوید.

رنج زنانه و عبور از رویاها
طلایی، «ماهی» را زنی میداند که آرزوهای جوانیاش را قربانی کرده است. او در توضیح این شخصیت میگوید: «ماهی شبیه درصد زیادی از زنان جامعه است. او عشق را به جای رویاهایش انتخاب کرده و در فراز و نشیبهای این زندگی مشترک فرسوده شده است. او همیشه پشتیبان بوده، نقش مادر و همسر را همزمان به دوش کشیده و بار زندگی را حداقل از لحاظ روانی به تنهایی پیش برده است.»
قضاوتهای نسل جدید
مواجهه تماشاگران با ماهی دوگانه است؛ عدهای همدلی میکنند اما قشر جوان به صراحت او را قضاوت میکنند. طلایی از این شکاف دیدگاهها چنین میگوید: «جوانترها در سالن به من میگویند تو بیخود کردی ماندی! چرا از اول خودت را انتخاب نکردی؟ آنها این فداکاری را نوعی ترحمخریدن میدانند. اما من از نسلی میآیم که امثال مادرم را دیدهام؛ زنانی که میسوزند و میسازند و تا ته خط میایستند.» او ناعادلانهترین حرفی که در حین اجرا از تماشاگران درباره شخصیتش شنیده را برچسب «خودخواه» بودن میداند.
دیالوگهایی که از مردم وام گرفته میشود
اگرچه ساختار داستان با حرف تماشاگران عوض نمیشود، اما نظرات آنها گاهی در بافت اجرا مینشیند. طلایی به دیالوگی از جواد یحیوی در اپیزود دوم اشاره میکند و فاش میکند که این جمله دقیقا پیشنهاد یک تماشاگر مرد به او بوده است: «شبی آقایی در سالن به من گفت خانم ولش کن، از این بهمنها ریخته! برو با یکی دیگر از اول شروع کن؛ و ما همین را وارد دیالوگهای نمایش کردیم.»
درسهای تلخ در سی ثانیه
این تعاملات هرشبه، جهانبینی خود صدف طلایی را هم دگرگون کرده است. او که خود را یک «اسفندماهی به شدت رویاپرداز» میداند، اعتراف میکند که تماشاگران او را با واقعیتهای عریان زندگی روبهرو کردهاند: «من عشق را پدیدهای بسیار رویایی میدیدم، اما حرف زدن با مردم، بهویژه زنان سالن، به من یاد داد که باید از رویا بیرون بیایم. وقتی زنی در بیست ثانیه مکالمه حرفی میزند که نتیجه سالها زجر کشیدن اوست، بزرگترین درس مواجهه با واقعیت را به من میدهد.»
تماشاگران آمدند تا از زندگی واقعیشان بگویند
خسرو نقیبی، روزنامهنگار باسابقه و کارگردان و نویسنده نمایش «بیایید برای هم یک اسم انتخاب کنیم»، اثری خلق کرده که فراتر از یک درام عاشقانه ساده است. او که پیشتر در نگارش فیلمنامه «پل چوبی» نیز دغدغه رفتن و ماندن را داشت، حالا در این تئاتر تعاملی، آینهای در برابر جامعه و طبقه متوسط شهری گذاشته است تا خود را در آن بازخوانی کنند و دست به یک تراپی جمعی بزنند.

جامعهای که نیاز به فریاد دارد
نقیبی هسته اصلی نمایش را مسئله «انتخاب» بین ماندن و رفتن میداند؛ چه در یک رابطه و چه در وطن. او با اشاره به دیالوگ معروفش که «رفتن دلیل نمیخواهد، ماندن دلیل میخواهد»، میگوید: «جامعه ایران یک جامعه پوستانداخته است. ما در نقطه مهمی از تاریخ ایستادهایم. در این سالها آنقدر بلا بر سرمان آوار شده که آدمها نیاز دارند حرف بزنند و داد بکشند، اما چاهی برای این فریاد وجود ندارد. این نمایش فضایی فراهم کرده تا مخاطبان از زخمها و زیست شهری خود بگویند.» همین ویژگی باعث شد تا این اجرا میزبان نشستهای تخصصی با حضور جامعهشناسان و روانشناسانی مانند محسن گودرزی، قدیری وصفی و نوید فتاحی باشد که نمایش را به عنوان بستری برای بررسی زوجدرمانی و رفتارشناسی طبقه متوسط تحلیل کردند.
رازهای مگو در تاریکی سالن
نقیبی از مواجهه با بیانگریهای بهشدت شخصی تماشاگران شگفتزده است: «عجیبترین خاطرهام زنی میانسال بود که دستش را بالا برد و گفت سی سال است با همسرش زندگی آرامی دارد. همسرش همیشه میگوید عاشق اوست، اما در این سی سال حتی یک بار با او به سینما یا تئاتر نیامده است! زن سکوتی کرد، به جمعیت نگاه کرد و پرسید: به نظرتان او واقعا عاشق من است؟ اینکه مخاطب سالن تئاتر را آنقدر امن بداند که چنین دغدغهای را به اشتراک بگذارد، اتفاق بینظیری است.» او تاکید میکند که بخش بزرگی از مخاطبان این نمایش، تماشاگران روتین تئاتر نیستند و با خرید بلیت از سامانههای عمومی سینما، صرفا برای شنیدن و گفتن از زندگی واقعیشان به سالن میآیند.
هیچکس قربانی نیست؛ ما تاوان میدهیم
در جهان این نمایش، چهار کاراکتر با تصمیمات خود درگیرند: دختر جوانی که رویایش را انتخاب میکند، پسر جوانی که پای وطنش میایستد، زن میانسالی که پای اخلاق مانده اما فرسوده شده، و مرد میانسالی که پس از بازگشت از مرگ تصمیم میگیرد همهچیز را دگرگون کند. نقیبی تاکید میکند: «نمایش ما قضاوت نمیکند، بلکه میگوید هر انتخابی عواقبی دارد. تو باید یاد بگیری انتخاب کنی و پای لرز آن بنشینی.»
مخاطبانی که فرار نمیکنند
در روزگاری که سالنها در تسخیر آثار کمدی برای فرار از واقعیت است، نقیبی به تماشاگرانش افتخار میکند که دو ساعت به تماشای یک درام پرتنش مینشینند. او در پایان خبر میدهد که این اثر بخش دوم یک سهگانه است و نمایش بعدیاش مستقیما به بحران مهاجرت و محاکمه مردی که در وطن مانده، توسط سه زن از گذشتهاش خواهد پرداخت.
در تاریکخانه انتخابهای از دست رفته
اگر در گذشته پرسش این بود که ما به عنوان زن و شوهر چگونه باید با هم زندگی کنیم، اکنون سوال این است که تا کی و چگونه باید با هم باشیم؟ در گذشته، رابطهها «علت» داشتند؛ یعنی نیروهایی بیرون از اراده فرد (مثل مذهب، سنت و نقشهای خانوادگی) آنها را حفظ میکردند. اما امروز، رابطهها «دلیل» میخواهند و به معانی، انگیزهها و تصمیمهای فردی وابستهاند. رابطه دیگر صرفاً در خدمت نظم بزرگتر جامعه و اموری مثل تداوم نسل نیست بلکه در خدمت «من» است. ما با جمله «حال من باید خوب باشد»، برای پیوندمان شرط میگذاریم. این آزادی جذاب و رهاییبخش است اما فشاری بیاندازه بر افراد وارد میکند تا خود مراقبت مستمر از رابطه را بر عهده بگیرند.
بهمن و ماهی از خود میپرسند آیا آنچه را که از زندگی انتظار داشتم و دارم از این رابطه به دست میآورم. ماهی مسنتر در ابتدای نمایش به بهمن میگوید من از تصمیم خود برای مهاجرت صرفنظر کردم تا کنار تو باشم. او آن زمان تصمیمش را تصمیمی درست میدانست اما اکنون با شناخت جدیدی که از بودن در چنین رابطهای به دست آورده، آن تصمیم را اشتباه میداند. به بهمن میگوید من به خاطر تو از رویای زندگی خودم دست برداشتم. در واقع، به زبانی دیگر میگوید رشد، موفقیت و استعدادهایم را به خاطر تو تباه کردم. بهمن و ماهی در موقعیتهای مختلف این نمایش نشان میدهند که «من امروز» دقیقا چیزی نمیخواهم که «من دیروز» میخواست.
من تغییر میکنم، دیگری هم تغییر میکند. از این رو، رابطههایی که بر پایه «منهای دیروز» گذاشته است، نیز تغییر میکند. رابطههایی که با گسیخته شدن انبانی از خاطرههای دردناک یا نوستالژیک، آرزوها و رویاهای فروریخته را به جا میگذارد. یکی از پیامدهای رابطههای شکننده، عواطف منفی مثل احساس خسران و حسرت، دیدن گذشته به منزله یک زخم است. بهمن در زمانی که ترک ماهی از او میخواهد که خاطرههای خوب را به یاد داشته باشد و میخواهد او را برای آخرین بار در آغوش بگیرد تا گذشته همچون زخم در ذهن آنها نماند ولی ماهی امتناع میکند و با سکوت خود نشان میدهد که نمیتواند به عشق از دست رفته همچون خاطرهای خوش ولی گذرا نگاه کند.
«ایکاش»های زندگی
ماهی جوان برای ادامه تحصیل در رشته مورد علاقه خود در یکی از بهترین دانشگاههای جهان، مهاجرت میکند. او رفتن را به ماندن در کنار بهمن ترجیح میدهد. از بهمن میخواهد که با او به خارج کشور بیاید ولی بهمن جوان با بغض و بیانی احساسی میگوید که به اینجا تعلق دارد و این جا را با همه خوبیها و تباهیهایش دوست دارد. هر انتخابی به معنای انتخاب نکردن راههای دیگر است. از این رو، همواره از خود میپرسیم که آیا انتخاب خوبی کردم و آیا بهتر نبود راه دیگری میرفتم.
ماهی و بهمن، زندگی فعلی خود را با زندگیهای ممکنی که محقق نشدند، مقایسه میکنند و از این مقایسه، بیشتر احساس خسران میکنند. (پرسش پایانی نمایش که بهمن جوان میپرسد). حسرت چیزهایی که میتوانستند داشته باشند ولی از دست دادهاند. نمایش دو تجربه عاطفی مهم را برجسته میسازد: یکی تردید و زندگی در عدم قطعیت و دیگری حسرت و احساس فقدان همیشگی. این موقعیت، عواطف منفی مثل اضطراب، شکست و سرخوردگی ایجاد میکند. همین تجربههاست که احساس دریغ و «ای کاش» را ایجاد میکند.
خانه زندگی را بر چه اساسی بنا کنیم؟
اگر هر متن را پاسخی به یک مسئله بدانیم، این نمایش پاسخ کدام مسئله است؟ مشکلات و سردرگمیها و بحرانهایی که ماهی و بهمن در آن گرفتار شدهاند، به یک پرسش بنیادین ختم میشود: خانه زندگیمان را بر پایه کدام ارزش بنا کنیم که بتوانیم کنار هم زندگی کنیم؟
بحرانی که بهمن و ماهی درگیر آن شدهاند، محصول جهان متفاوتی است که یکی از اصلیترین ویژگیهای آن روند رو به رشد فردیت است. سوژههای آزاد و خودمختار با برداشتها و تعریفهای متفاوت وارد رابطه عاشقانه میشوند. ما باید خود به زندگیمان نظم و معنا دهیم، حدود تعهد را تعریف کنیم اما زبان و قواعد مشترکی نداریم، درباره بسیاری از موضوعات توافق نداریم. وقتی «من» حق دارد درباره زندگی خود تصمیم بگیرد، «ما» چگونه باید بازتعریف شود. «ما» دیگر امری بدیهی و از پیش تعیین شده نیست، باید آن را در جریان گفتوگوی مستمر، بلاوقفه و بیپایان، تعریف و باز تعریف کرد. افراد چگونه میتوانند جهان مشترکی بسازند که ارزشهای آن مستمراً در حال تغییر است.
نکته مهم این است که این پرسش با تغییرات پیوسته و شتابانی که در زندگی ما جریان دارد، هر بار پاسخی تازه میطلبد. از اینرو، ناپایداری و سستی خانه زندگی، واقعیت گریزناپذیر زندگی ما شده است.
بهمن و ماهی دیگر در جهانی مشترک قرار ندارند، از ارزشها معنای مشترکی ندارند. ماهی میانسال، عشق را همراهی و امنیت و از خودگذشتگی میداند، عشق برای او گذشتن از خود و ماندن کنار دیگری در هنگام سختیهاست ولی برای بهمن میانسال، صادق بودن با خود و دروغ نگفتن به خود و دیگری است، وقتی عشقی وجود ندارد، نباید به خود و دیگری دروغ گفت. آنها عشق را به دو شکل متفاوت میفهمند، از دو عشق حرف میزنند. برای ماهی ترک کردن به هنگامی که دیگری به تو نیاز دارد، یعنی خیانت. برای بهمن، عشق یعنی آزادی و صادق بودن با خود و دیگری. بهمن میپرسد آیا عشقی که عاطفه و حس تعلقی را بر نمیانگیزد، عشقی واقعی است؟ آیا رنج کشیدن، از خود گذشتن به خاطر دیگری نشانه عشق است؟
آنچه نمایش پیش روی ما میگذارد، چند انتخاب ساده نیست بلکه در لایههای زیرین پرسشهایی مانند «بمانم یا بروم؟» یا «چگونه انتخاب کنم؟»، مسئله مهمتری قرار دارد: چگونه با انتخابهای از دست رفته مواجه شویم و بر چه اساسی، میتوان همچنان جهانی مشترک با دیگری ساخت؟ این پرسش وقتی پیچیدهتر میشود که گروههای اجتماعی و هر مجموعهای از عقاید به «ما»های کوچک تبدیل شدهاند. در چنین وضعیتی، مسئله فقط این نیست که چگونه میتوان «ما»ی بزرگ تعریف کرد بدون آن که جهان گروههای دیگر نابود و عقایدشان از میان برداشته شود؟
نمایش «بیا برای هم اسم انتخاب کنیم» نوشته و کارگردانی خسرو نقیبی است، با متنی دقیق و سنجیده، این مسائل را در تار و پود موقعیتهای نمایشی و جزییات زندگی امروز مطرح میکند. جذابیت نمایش در این است که مسائل انتزاعی و نظری را در روابط، گفتوگوها و موقعیتهایی که برای تماشاگران ملموس و زنده است، مطرح میسازد و به ظرایف مختلف زندگی امروز پرداخته است. باید از بازی هنرمندانه سیدجواد یحیوی، صدف دریایی، آیه کیانی و سعید زارعی تمجید کرد که نه فقط شخصیتها را به شکلی باورپذیر به نمایش در آوردند بلکه جریان گفتوگوی جمعی به بخش زنده و جذاب نمایش تبدیل میکنند که مخاطب حتی بعد از خاتمه نمایش و بیرون آمدن از سالن به آنها فکر میکند.