تهران در حنجره جواد یساری
جواد یساری با حنجرهای برخاسته از محلههای قدیمی پایتخت، صدای نسلی شد که عاشقی، رفاقت، غم و زندگی روزمره را میتوان در ترانههایش یافت
هفت صبح| تهران صداهای خودش را دارد. صدای بوق تاکسی، داد زدن شاگرد مغازه، برخورد استکان با نعلبکی، همهمه بازار، آواز مردی که یک گوشه زیر لب چیزی میخواند و صدایی خشدار که کافی است چند ثانیه بشنوی تا ناگهان پرت شوی وسط یک مهمانی قدیمی، یک ماشین پیکان، یک ضبط کاست و دورانی که برای عوض کردن آهنگ باید دکمهای را با قدرت فشار میدادی!

جواد یساری متعلق به همین تهران است. صدایش زیادی مرتب و اتوکشیده نیست و اتفاقاً جذابیتش همینجاست. انگار چند خیابان قدیمی تهران را ریختهاند داخل یک حنجره. کمی غم، کمی لوطیگری، مقداری عاشقی و آنقدر حسرت که بتواند چند نسل را مهمان خودش کند.قصه یساری عجیب است. دوره طلایی فعالیت حرفهایاش پیش از انقلاب چند سال بیشتر طول نکشید. خودش گفته پنج سال خواند و پنج کاست منتشر کرد و «سپیدهدم» آخرین اثر آن دوره بود. پنج سال برای جا خوش کردن در حافظه چند نسل زمان زیادی نیست. خیلیها پنجاه سال میخوانند و دو خط هم در خاطره مردم باقی نمیگذارند، یساری چند سال فرصت داشت و همان چند سال برای ساختن یک عمر خاطره کافی شد.
تشک کشتی، بازار، میکروفن
اگر کسی میخواست برای یک خواننده مسیر حرفهای طراحی کند، بعید بود وسط نقشهاش تشک کشتی، مغازه، بدهکاری و بازار هم بگذارد. زندگی یساری اما همین مسیر عجیب را رفت.جوان محله شاهپور کشتی میگرفت، کاسبی میکرد و گاهی در باشگاه آواز میخواند. موسیقی هنوز شغلش نبود. خودش هم ظاهراً تصور نمیکرد روزی کار به جایی برسد که مردم صدایش را روی کاست بخرند. گرفتاری مالی در کسبوکار ورق را برگرداند و سال ۱۳۵۲ خوانندگی حرفهای برایش جدی شد.
بعد «پول سیاه» آمد و بازی عوض شد.مردی که زندگی را روی تشک کشتی و میان حجره و خیابان تجربه کرده بود، حالا پشت میکروفن ایستاده بود. صدایش هم دقیقاً شبیه خودش بود. ادا نداشت. غمش تزئینی نبود. عاشقیاش بوی ادکلن گران نمیداد. اگر دلش شکسته بود، شنونده واقعاً صدای ترک خوردنش را میشنید.مخاطبان اصلی یساری همان آدمهایی بودند که خودش میانشان بزرگ شده بود. کارگرها، کاسبها، آدمهای محله و خانوادههایی که شب برای چند ساعت خستگی روز را کنار میگذاشتند. برای همین یساری درباره مردمی آواز نمیخواند که پشت شیشه دیده باشد. خودش وسط همان جمعیت زندگی کرده بود.
لالهزار، همین که هست
سالها کلمه «کوچهبازاری» را جوری به زبان آوردند که انگار باید خواننده بابتش عذرخواهی کند. موسیقی اگر مدرک و کلاس و تشریفات نداشت، فوری یک برچسب حاضر بود: لالهزاری!
یساری اما از این عنوان فرار نکرد. چه ایرادی داشت آدمی از لالهزار یا دروازهغار آمده باشد؟ مگر صدا کدپستی دارد؟
شاید همین بیتعارفی دلیل ماندگاری ترانههای او باشد. «صبر ایوب»، «سپیدهدم»، «بچهها»، «مناجات» و ترانههای دیگرش قرار نبود گوشه ویترین بنشینند و منتظر تحسین اهل فن بمانند. مأموریتشان جای دیگری بود. باید وارد تاکسی میشدند، در عروسی میچرخیدند، روی نوار ضبط میشدند، دستبهدست میگشتند و یک شب، درست وسط دلتنگی، کار شنونده را خراب میکردند.
بعد انقلاب صحنه برای یساری آرامآرام تاریک شد. خیلیها رفتند و او ماند. پیشنهاد مهاجرت هم داشت، اما تهران برایش چیزی فراتر از محل زندگی بود. رفقایش اینجا بودند، خاطراتش اینجا بود و خودش را بچه همین شهر میدانست.تناقض بزرگ قصه هم همین بود. حضور رسمیاش محدود شد، اما صدایش در خانه مردم ماند. انگار ممنوعیت پشت در ایستاده بود و کاست یساری خیلی راحت از پنجره داخل میآمد.
قناریای که دلش صحنه میخواست
بخش دردناک زندگی یساری جایی شروع میشود که خواندن دیگر شغل نیست و حکم نفس کشیدن پیدا میکند. خودش سالها بعد تعریف کرد دوری از آواز آنقدر روی حالش اثر گذاشته بود که دوباره سراغ ورزش رفت تا ذهنش را مشغول کند.
بعد قصه طولانی «صبر کن» شروع شد.مردی که «صبر ایوب» خوانده بود، خودش گرفتار یکی از طولانیترین صبرهای زندگیاش شد. بارها خواست بداند مشکل کجاست و چرا امکان اجرای رسمی ندارد. پاسخ روشنی که تکلیفش را معلوم کند، به دستش نرسید. سالها گذشت، موها سفید شد، نسل موسیقی عوض شد، کاست مرد، سیدی آمد، سیدی هم تقریباً رفت و موسیقی وارد تلفن همراه شد، اما جواد یساری همچنان جواد یساری ماند.
سال ۱۳۹۷ اتفاقی افتاد که کمی شبیه شوخی تاریخ بود. بعد حدود چهار دهه، در فیلم «دشمن زن» مقابل دوربین رفت و آواز خواند. بازگشتی کوتاه برای مردی که بخش بزرگی از عمرش منتظر همان چیزی مانده بود که روزی خیلی طبیعی در اختیارش داشت: یک میکروفن.
تهران هنوز صدایش را میشناسد
زندگی بیرون صحنه هم با یساری مهربان نبود. دو پسرش، مجید و رضا، را از دست داد. داغهایی که دیگر هیچ تشویق و هیچ ترانهای نمیتواند جایشان را پر کند.با این همه، یک چیز در شخصیت او تغییر چندانی نکرد. هنوز حرف موسیقی که وسط میآید، همان خواننده قدیمی بیدار میشود. شاید راز محبوبیتش همین باشد. یساری هیچوقت تلاش نکرد چیزی غیر از خودش باشد.
خیلی خوانندهها زیر نور صحنه متولد میشوند و با خاموش شدن همان نور آرامآرام محو میشوند. قصه یساری برعکس پیش رفت. سالهای بسیاری نور صحنه روی او نبود، اما مردم خاموشش نکردند. صدایش در عروسیها، ماشینها، نوارهای قدیمی، مهمانیها و حالا میان ویدیوهای شبکههای اجتماعی چرخید و هر بار یک نسل تازه پیدایش کرد.
برای همین جواد یساری را نمیشود فقط خواننده یک دوره دانست. او تکهای از صدای تهران قدیم است، صدایی که شهر عوض شد، خیابانها عوض شدند، لالهزار عوض شد و ضبط کاستها ناپدید شدند، اما خودش هنوز آشناست.میکروفن سالها از دستش دور ماند، اما انگار مردم یک صندلی برایش نگه داشته بودند. صندلی خالی نماند.صدای یساری روی آن نشسته بود.