رمانهایی که روی پرده میمیرند
تفاوت امکانات، بودجه، ممیزی و محدودیتهای تصویری باعث میشود تبدیل کامل یک رمان به سریال دشوارتر شود
هفت صبح| «کتابش خیلی بهتر بود»؛ این شاید پرتکرارترین و کلیشهایترین جملهای باشد که پس از تماشای یک فیلم یا سریال اقتباسی میشنویم. عبارتی کوتاه که جهانی از سرخوردگی و ناامیدی را در خود پنهان کرده است؛ حسرت دنیایی که در ذهن ساختهایم و حالا نسخهای ناقص، رنگپریده و گاه بیگانه از آن را روی صفحه تلویزیون تماشا میکنیم. این روزها، این جمله دوباره ورد زبانها شده است، این بار برای سریال «رویای نیمهشب» که با ادعای اقتباس از رمان پرفروش و محبوب مظفر سالاری روی آنتن رفته اما نتوانسته آن رویای شیرین را برای مخاطبان کتابخوانش تکرار کند.
داستان اقتباس در سینما و تلویزیون ایران، حکایتی پر فراز و نشیب است. مسیری که از قلههای افتخاری همچون «داییجان ناپلئون» و «قصههای مجید» میگذرد، در پیچوخمهای «میوه ممنوعه» و «در چشم باد» به پختگی میرسد و در دوران پلتفرمها با آثاری چون «زخم کاری» و «یاغی» نفسی تازه میکند، اما گاهی هم در درههایی چون «سووشون» یا همین «رویای نیمهشب» سقوط میکند. به بهانه این تجربه تازه و نهچندان موفق، سفری میکنیم به تاریخچه این پیوند گاه مبارک و گاه نامیمون میان ادبیات و تصویر و میپرسیم چرا جان بخشیدن به کلمات روی پرده، کاری چنین دشوار است؟
از «رویای نیمهشب» فقط نامش مانده
مظفر سالاری، نویسنده «رویای نیمهشب»، شاید یکی از بهترین نمونههای موفقیت ادبیات بدون اتکا به حمایتهای دولتی باشد. او در گفتوگویی که اخیرا با یکی از رسانهها داشته، با اشاره به چاپ صد و سی و پنجم کتابش، نکته مهمی را یادآور میشود: «من برای این اثر از هیچ رانت یا حمایت ویژهای استفاده نکردهام… تنها عاملی که موجب ماندگاری این اثر شده و همچنان برای آن مخاطب ایجاد میکند، توصیه خوانندگان به یکدیگر است.» این یعنی با اثری طرف هستیم که در قلب مردم جا باز کرده و موفقیتش را مدیون قدرت داستانگوییاش است.
همین اعتبار، انتظارها را از نسخه سریالی آن بالا میبرد. اما به نظر میرسد این انتظارها برآورده نشده است. سالاری در همان گفتوگو، از روندی که پس از واگذاری حق اقتباس طی شده، عمیقا گلهمند است. او فاش میکند که در ابتدا قرار بر ساخت یک مینیسریال سه یا چهار قسمتی بوده و مبلغ قرارداد نیز بر همین اساس تنظیم شده، اما بعدها داستان بدون اطلاع او گسترش پیدا کرده است.
عبارت «اقتباس آزاد» در تیتراژ، کلیدواژهای است که به سازندگان این اجازه را داده تا شخصیتها، فضا و خط داستانی را به میل خود تغییر دهند: «در تمام این مدت، میتوانستند نسخهای از سریال را در اختیار من قرار دهند یا دستکم درباره تغییراتی که در داستان ایجاد کرده بودند، نظر مرا جویا شوند اما چنین اتفاقی هرگز رخ نداد… برخوردی که با من شد، این احساس را ایجاد کرد که گویی کتابم را به آنها سپردهام و دیگر هیچ حقی برای اظهارنظر درباره سرنوشت آن ندارم.»
نتیجه این بیاعتنایی، از نگاه خالق اثر، یک فاجعه است. سالاری که تنها دو قسمت از سریال را تماشا کرده، با صراحتی تلخ گفته بود: «کاملا مأیوس شدم. از مجموعه اوج انتظار بسیار بیشتری داشتم… احساس میکنم در روند تولید، کار از دستشان خارج شده است… تنها چیزی که هنوز نشان میدهد این اثر همان رویای نیمهشب است، عنوان سریال است؛ زیرا از همان ابتدا تاکید کردم نام اثر نباید تغییر کند… با این حال، شخصیتهایی که اکنون در سریال میبینیم، نه هاشم رمان هستند و نه ریحانهای که مخاطب بتواند با او ارتباط عاطفی برقرار کند.» این اظهارات، عصاره همان جمله معروف است: «کتابش خیلی بهتر بود.»
کلمات، قاب جادویی را تسخیر کردند
اما همیشه اینطور نبوده. تاریخ تلویزیون ایران، شاهد اقتباسهایی بوده که به منبع اصلی وفادار ماندهاند و خود به اثری مستقل و ماندگار تبدیل شدهاند. شاید قله دستنیافتنی این عرصه، «داییجان ناپلئون» باشد. شاهکار ناصر تقوایی بر اساس رمان طنز ایرج پزشکزاد، چنان با تار و پود فرهنگ ایرانی عجین شد که پس از دههها، هنوز دیالوگهایش بر زبان مردم جاری است. تقوایی روح کتاب را درک کرده بود؛ طنز هوشمندانه، نقد اجتماعی زیرپوستی و شخصیتپردازیهای بینظیر. بازی غلامحسین نقشینه در نقش داییجان و پرویز فنیزاده در نقش مش قاسم، چنان دقیق و جاندار بود که گویی این شخصیتها از صفحات کتاب پزشکزاد بیرون پریده و در باغ اتحادیه جان گرفتهاند.
کمی آنطرفتر، در دنیای پاک و ساده نوجوانی، «قصههای مجید» کیومرث پوراحمد قرار دارد. پوراحمد با هوشمندی، داستانهای هوشنگ مرادی کرمانی را از فضای کرمان به اصفهان آورد و با انتخاب نابغهوار مهدی باقربیگی و مادربزرگ واقعیاش، پرویندخت یزدانیان، چنان گرما و صمیمیتی به اثر بخشید که «مجید» و «بیبی» عضوی از خانواده همه ایرانیان شدند. این سریال، نمونه درخشان درک جوهره یک اثر و بازآفرینی آن در یک مدیوم دیگر است.
حسن فتحی در «میوه ممنوعه» دست به کار جسورانهتری زد. او به جای اقتباس مستقیم، از داستان عرفانی «شیخ صنعان» در کتاب منطقالطیر عطار نیشابوری الهام گرفت و آن را در کالبد یک درام اجتماعی معاصر ریخت. حاج یونس فتوحی (با بازی تکرارنشدنی علی نصیریان) همان شیخ صنعان بود که در دام عشقی زمینی گرفتار میشد و تمام باورهایش به چالش کشیده میشد. این اقتباس مدرن و هوشمندانه، نشان داد که میتوان از گنجینه ادبیات کهن فارسی برای روایت داستانهای امروزی بهره برد.
و مگر میشود از اقتباسهای فاخر گفت و از «در چشم باد» مسعود جعفری جوزانی نام نبرد؟ این سریال که با الهام از رمان «جاده جنگ» منصور انوری ساخته شد، برشی سهنسلی از تاریخ معاصر ایران را از مشروطه تا جنگ تحمیلی روایت میکرد. «در چشم باد» نمونهای موفق از اقتباس یک رمان تاریخی و تبدیل آن به یک حماسه بصری ماندگار بود.
اقتباس در جستجوی مخاطب میلیونی
با ظهور پلتفرمهای نمایش خانگی، خون تازهای در رگهای سریالسازی و بهتبع آن، اقتباس ادبی، دویدن گرفت. «زخم کاری» محمدحسین مهدویان، بر اساس رمان «بیست زخم کاری» محمود حسینیزاد، یک نقطه عطف بود. مهدویان با درک نبض جامعه و نیاز به یک تریلر قدرتمند، فضای داستان را امروزیتر و شخصیتها را پیچیدهتر کرد. نتیجه، سریالی بود که رکوردها را شکست و جواد عزتی و رعنا آزادیور را در نقشهای مالک و سمیرا به شمایلهایی فراموشنشدنی تبدیل کرد.
اندکی بعد، محمد کارت با «یاغی» نشان داد که میتوان به سراغ رمانی کمتر شناختهشده مانند «سالتو» اثر مهدی افروزمنش رفت و از دل آن، پدیدهای اجتماعی بیرون کشید. «یاغی» که در تیتراژ خود از عبارت «با نگاهی به رمان سالتو» استفاده میکرد، نشان داد که اقتباس لزوما به معنای وفاداری کلمه به کلمه نیست. این سریال با موفقیت چشمگیر خود، یک خدمت بزرگ هم به ادبیات کرد: رمان «سالتو» پس از پخش سریال به چاپ دوازدهم رسید و در صدر پرفروشها قرار گرفت. این همان رابطه همافزایی و ایدهآلی است که باید میان ادبیات و تصویر وجود داشته باشد.
حتی تلویزیون نیز با «سوران» تلاشی موفق در این زمینه داشت. اقتباس از کتاب «عصرهای کریسکان» که روایتی واقعی از زندگی سعید سردشتی بود، نشان داد که ادبیات دفاع مقدس و تاریخ شفاهی نیز ظرفیتهای دراماتیک بالایی برای تبدیل شدن به سریالهای پرکشش دارند.
ما در حوزه اقتباس هنوز بسیار تازهکاریم
اما چرا برخی اقتباسها به قله میرسند و برخی دیگر در همان دامنه باقی میمانند؟ برای یافتن پاسخ، به سراغ پیمان شوقی، منتقد سینما و تلویزیون رفتیم. او معتقد است که قضاوت درباره این موضوع، پیچیدهتر از یک «بله» یا «خیر» ساده است.
اقتباس، هنر است نه صنعت
مرور این کارنامه پر فراز و نشیب، یک نکته را روشن میکند: اقتباس موفق، یک بازنویسی ساده یا تبدیل دیالوگهای کتاب به فیلمنامه نیست، چراکه یک «آفرینش مجدد» است. هنری است که نیازمند درک عمیق روح اثر، شناخت کامل مدیوم تصویر و جسارت برای تغییر در عین وفاداری است. ناصر تقوایی، کیومرث پوراحمد و حسن فتحی این هنر را بلد بودند و محمدحسین مهدویان و محمد کارت در عصر جدید، نشانههایی از آن را بروز دادهاند.
تجربههای ناموفقی مانند «رویای نیمهشب» یا «سووشون» که نتوانستند عظمت رمان سیمین دانشور را به تصویر بکشند، بیش از آنکه حاصل ضعف داستان اولیه باشند، نتیجه درک نادرست از فرآیند اقتباس هستند. شاید همانطور که پیمان شوقی اشاره میکند، ما هنوز در ابتدای این راه پر پیچوخم قرار داریم. راهی که موفقیت در آن، بیش از هرچیز، نیازمند احترام به خالق اثر اول و درک این نکته است که ساختن یک رویا روی پرده، به چیزی بیش از یک کتاب پرفروش نیاز دارد؛ به کارگردانی نیاز دارد که خود، یک «رویاپرداز» باشد.
بسیاری از مخاطبان، بهخصوص در مورد سریال «رویای نیمهشب»، معتقدند که کتاب از سریال بسیار بهتر است. به نظر شما چرا ما گاها نمیتوانیم آنطور که باید، اقتباسهای موفقی از آثار ادبی داشته باشیم؟
ببینید، این جمله که «کتابها خیلی بهترند»، یک مسئله کلی در امر اقتباس در تمام جهان است. آیا واقعاً همه اقتباسهای ادبی که در سینما و تلویزیون دنیا ساخته میشوند، همپای کتابها هستند؟ من اینطور فکر نمیکنم. این گزاره تا حد زیادی به سلیقه مخاطب، بهویژه مخاطب کتابخوان، برمیگردد و نمیتوان آن را به عنوان یک معیار قطعی در نظر گرفت.
اما اگر بحث بر سر اصول اولیه باشد، مثلا اینکه چارچوب داستان، منطق دراماتیک یا انتخاب بازیگران و فضاها دچار مشکل است، این دیگر بحثی کارشناسی است که منتقدان باید دربارهاش نظر بدهند. نکته دوم این است که ما باید بپذیریم در این حوزه بسیار تازهکاریم. اگر کل تاریخ سینما و تلویزیون ایران را در نظر بگیرید، تعداد اقتباسهای ادبی نسبت به کل تولیدات، عدد قابل توجهی نیست. در نتیجه، ما هنوز در مرحله آزمون و خطا هستیم. طبیعی است که در این مسیر، تجربههای ناموفق هم داشته باشیم.
نکته سوم و بسیار مهم، تفاوت بنیادین دو مدیوم است. در عالم ادبیات، دست نویسنده برای خیالپردازی باز است و تکیهاش بر تخیل خواننده است. نویسنده میتواند مرزهایی را بشکند که شکستن آنها در تصویر یا ممکن نیست یا بسیار پرهزینه و دشوار است. دست فیلمساز به دلایل مختلف از جمله محدودیتهای فنی، بودجه و حتی ممیزی، بستهتر است. برای همین، رسیدن به یک اقتباس تقریبا «نعل به نعل» و موفقی مثل «داییجان ناپلئون»، نیازمند شرایطی بسیار آرمانی و هوشیاری فوقالعاده تیم تولید از نویسنده و کارگردان تا تهیهکننده است.
شما به تازهکار بودن ما در این عرصه اشاره کردید. آیا فکر میکنید کارگردانان امروزی نسبت به نسلهای قبل، درک ضعیفتری از مقوله اقتباس دارند و صرفا به دنبال یک داستان آماده میگردند؟
اینکه بگوییم دنبال راحتی هستند، شاید کمی بیانصافی باشد، اما یک تفاوت مهم وجود دارد. در گذشته، فیلمسازانی که سراغ اقتباس میرفتند، اغلب خودشان یک دغدغه عمیق ادبی داشتند و با آن جهانبینی آشنا بودند. اما مسئله مهمتری که به نظرم باید به آن توجه کنیم، یک جور «ارزش افزوده» است که از پیوند میان یک اثر ادبی محبوب و تولید تصویری آن حاصل میشود. بگذارید اینطور بگویم: ما زمانی میتوانیم توانایی خودمان در صنعت اقتباس را بهدرستی قضاوت کنیم که یک چرخه سالم و بهروز داشته باشیم.
یعنی رمانهای بسیار پرفروش و پرخوانندهای داشته باشیم که مردم در همان دوره زمانی در حال مطالعه آنها هستند و بلافاصله یک اقتباس سینمایی یا سریالی از آن ساخته شود. در این صورت، ما متر و معیار دقیقتری برای سنجش خواهیم داشت. مثلا در مورد «بامداد خمار» که اخیرا سریالش ساخته شد، شما با رمانی مواجه هستید که در دهه ۷۰ شمسی پرفروش بوده و زمان زیادی از اوج محبوبیتش گذشته است. یا «سووشون» که یک اثر کلاسیک و شاهکار است، اما مخاطبان اصلیاش متعلق به نسلهای قبل بودهاند.
این فاصله زمانی، کار قضاوت را سخت میکند. اگر ما امروز رمانی داشته باشیم که به چاپ صدم رسیده و همه دربارهاش صحبت میکنند و همزمان سریالی از آن ساخته شود، آن وقت میتوانیم بگوییم در این صنعت «چند چندیم». آن وقت میتوانیم تحلیل کنیم که آیا اثر را خراب کردهایم یا به آن ارزش افزودهایم و حتی از جنبههای تجاری، آیا توانستهایم از محبوبیت کتاب برای موفقیت سریال استفاده کنیم یا خیر.