کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۶۱۰۶۲
تاریخ خبر:
راز دختر بلغاری که در تمام مسابقات چشم از غلامرضا تختی برنمی‌داشت

چرا رنگ تختی در ایستگاه قطار صوفیه، لبو شد؟

چرا رنگ تختی در ایستگاه قطار صوفیه، لبو شد؟

خاطره‌ای کمتر شنیده شده از ابراهیم افشار درباره تنها داستان عاشقانه غلامرضا تختی با دختر بلغاری

هفت صبح، مرتضی کلیلی| ۵ شهریور سالروز تولد غلامرضا تختی بود. در «برگی از تاریخ» امروزمان با او خاطره‌بازی می‌کنیم. خب مگر می‌شود بخواهیم از غلامرضا تختی بنویسیم اما به استاد ابراهیم افشار رجوع نکنیم. ابراهیم افشار که به قطع و یقین تنها جعبه سیاه ورزش ایران است. او که سال‌هاست رد پای قهرمانان گمنام و قصه‌های نادیده را دنبال می‌کند.

 

او که راوی حاشیه‌های زنده و تلخ‌ و شیرین مشاهیر ورزش ایران است. افشار که همیشه رازها و خاطرات تلخ و گاه شیرینی از فراموش‌شدگان و بازماندگان و حاشیه‌نشینان ورزش را برای‌مان برملا کرده و گفته... ابراهیم افشار که هزاران ناگفته از زندگی غلامرضا و همسرش شهلا توکلی را می‌داند. افشار که کلی خاطره‌‌ از دیدارش با شهلا بعد از خودکشی تختی را برای‌مان در تحریریه روایت کرد... داستان جالب مسابقات بلغارستان را بخوانید... 

 

ابراهیم افشار

 هروقت صحبت قطار می‌‌شود یاد غلامرضا تختی می‌‌افتم. یاد تنها داستان عاشقانه‌‌اش در ایستگاه قطار صوفیه. کاش من هم آنجا بودم و می‌‌دیدم که غلامرضا به آن دختر بلغاری صورت‌‌مهتابی، چه گفت. طفلک کیومرث‌‌خان ابوالملوکی -مربی وقت تیم ملی کشتی ایران- دختره را به تختی معرفی کرده و گفته بود « این چند روز دخترک را زیرنظر داشتم و دیدم که دائم می‌‌آید روی سکوهای سالن کشتی می‌‌نشیند و در بحر تو غرق می‌‌شود غلامرضا.»

 

غلامرضا تختی در حاشیه بازی‌های آسیایی ۱۹۵۸ توکیو، ژاپن .عکاس: میرابوالقاسم فارسی‌

ژاپن (1)-cd2836ef-fcdd-447e-931a-55698e62999f

 کاش در ایستگاه قطار بلغارستان بودم و از تختی می‌‌پرسیدم بین شما دوتا چه گذشت در آن ایستگاه قدیمی که وقتی برگشتی صورتت عین شاه‌‌توت، کبود شد؟ تنها این تصویر لرزان از تختی و دخترک بلغاری در ایستگاه صوفیه در یاد همسفرانش ماند که آن دو چند لحظه‌‌ای هم‌‌صحبت شدند و غلام با احوالی دگرگون پیش بچه‌‌ها برگشت و دیگر تا آخر مقصد خوابید. 

ژاپن (2)

تیم ملی کشتی در آن سفر برای شرکت در مسابقات چندجانبه شهر به شهر، به مصاف بلغارستانی رفته بود که آن روزها برای خودش در دنیا صاحب‌‌سبک و مقام بود. از همان اولین مسابقه که تیم به تیم در شهرهای مهم بلغار مسابقه می‌‌دادند، چشم کیومرث‌‌خان به دخترک غمگینی برخورده بود که از اول مسابقه می‌‌آمد می‌‌نشست روی سکو و فقط زل می‌‌زد به غلامرضا تختی. حتی در آخرین مسابقه نیز- در صوفیه- دخترک غمگین را روی سکوها دیده بود که چشم از غلامرضا برنمی‌‌دارد. آن روزها بلغارستان یک کشور کمونیستی بود و سفر اهالی یک شهر به شهرهای دیگر آن کشور، تابع مقرراتی سخت بود که به سادگی از هر کسی برنمی‌‌آمد.


غلامرضا تختی بر سکوی نخست مسابقات جهانی ۱۹۵۹ تهران

2

 اما با همه این مصیبت‌‌ها تیم ایران در هر شهری که پا گذاشته بود آقای ابوالملوکی دخترک غمگین را روی سکو دیده بود که حیران در غلامرضای کشتی ایران است. با اینکه مراقبین و ماموران امنیتی بلغارستان، دور و اطراف تیم کشتی ایران را زیرنظر داشتند اما آنها به هر شهری که برای مسابقه پا گذاشتند، دخترک غمگین را روی سکوها دیدند که ساکت و خاموش و در بهتی غریب، غلامرضای خسته‌‌جان را نگاه می‌‌کند و پلک نمی‌‌زند. بالاخره روز آخر سفر همه دیده بودند که باز آن دخترک مغموم در ایستگاه قطار صوفیه، سر بر روی شانه گذاشته و دارد تختی را نگاه می‌‌کند.

 

روز عروسی با شهلا توکلی - ۳۰ بهمن ۱۳۴۵

روز عروسی با شهلا توکلی

 انگار که برای آخرین وداع با عزیزش آمده است. در آخرین لحظه‌‌ها که همه سوار واگن‌‌ها می‌‌شدند تا صوفیه را به سمت استانبول ترک کنند، یک لحظه آقای ابوالملوکی، تختی را صدا زده و تو گوشش پچ‌‌پچ کرده بود که «برو برای الوداع!» غلامرضا گفته بود «الوداع با کی آقا؟» مربی گفته بود «آن دخترک را می‌‌بینی که پشت ایستگاه ایستاده است؟ او در تمام این چند روزی که ما در بلغارستان، شهر به شهر می‌‌رفتیم و مسابقه می‌‌دادیم، یک لحظه چشم از تو برنداشت. از روز اول پا به پایت آمده است.‌در همه سالن‌‌ها نشسته و با حسرت تمام کشتی‌‌های تو را نظاره کرده است.» 

 

حاصل ‌ازدواجش با شهلا،  پسری به نام بابک بود که در ۱۱ شهریور ۱۳۴۶ به دنیا آمد

تختی و بابک

 غلامرضا که همیشه حرف زدن از زن‌‌ها صورتش را لبو می‌‌کرد و دست و پایش به لرزه می‌‌افتاد، با تعجب در چشم‌‌های صمیمی‌‌ترین مربی زندگی‌‌اش زل زده بود که خوب، من چه کار کنم آقا؟ کیومرث‌‌خان گفته بود «اقلا این دم آخری برو و یک احوالپرسی خشکی ازش بکن و برگرد.» غلام با قدم‌‌های آهسته و شرم شرقی غریبش به دیدن دخترک پریشان‌‌خاطر رفته بود و بچه‌‌ها دیده بودند که چند کلامی بین‌‌شان رد و بدل شد در سکوت و خلاص.

 

غلامرضا تختی پیش از اعزام به بازی‌های المپیک ۱۹۵۶ ملبورن

ملبورن

 دیده بودند که در تمام این دقایق چشم‌‌های غلامرضا به زمین دوخته شده و حتی شرم می‌‌کند صورتش را بالا بیاورد. آخرش هم غلامرضا با همان خجالت ذاتی برگشته بود به نزد هم‌‌تیمی‌‌هایش و کسی جرات نکرده بود بپرسد که داستان چیست داش‌‌غلام؟ چرا دست و پایت به لرزه افتاد؟ غلام رفته بود تو واگن نشسته بود و چشم‌‌هایش را بسته بود. ساعت‌‌ها با کسی حرف نزده و هرگز به صرافت این نیفتاده بود در گوش کسی بگوید که آن دخترک شرمروی بلغاری چرا این همه روز سنجاق گردنش شده و تا ایستگاه قطار آمده بود. تا خود استانبول و بسفرش فقط چشم‌‌هایش را بسته بود. چشم‌‌هایش را فقط بسته بود.

 

کدخبر: ۶۰۱۶۱۰۶۲
تاریخ خبر:
ارسال نظر