خانه مبلدار، زندگی فرشنشین
تاریخ اجتماعی یک وسیله خانگی؛ مبل چگونه از کالایی تجملی به بخشی از زندگی روزمره و نشانهای از منزلت اجتماعی تبدیل شد؟
هفت صبح | داستان خریدن یک وسیله در جامعه ما، خیلی وقتها دیگر فقط برای رفع یک نیاز ساده نیست، بلکه تبدیل میشود به یک «خبر» و ابزاری برای دیده شدن. سالها پیش در شهرهای کوچکتر، خرید مبل اتفاقی بود که باید با سر و صدا همراه میشد. کسی که تصمیم میگرفت مبل بخرد، برای اینکه اعتبارش را نشان دهد، هرگز به بازار محلی نمیرفت؛ بلکه راهی تهران میشد تا سفارش دهد.
غرور صاحبخانه در این بود که پیش از رسیدن مبل، به همه بگوید: «رفتیم تهران سفارش دادیم، کامیون تو راهه». در این لحظات، مبل پیش از آنکه یک شی فیزیکی برای نشستن باشد، تبدیل به یک پیام اجتماعی میشد. وقتی کامیون وارد کوچه میشد و در عقبش باز میشد، مبلها در واقع وارد فضای عمومی میشدند تا همسایهها تماشا کنند، حرف بزنند و صاحبخانه از این نگاهها لذت ببرد. انگار آن کامیون فقط مبل نیاورده بود، بلکه بوی تهران و شیوههای تازه زندگی را با خودش آورده بود و برای لحظاتی، کوچه به یک نمایشگاه کوچک تبدیل میشد تا همه ببینند صاحبخانه به کجا دسترسی دارد.
وقتی اشیا نام طراحانشان را گم میکنند
در دنیای امروز ما عادت کردهایم کالاها را با نام برندها و شرکتهای بزرگ بشناسیم. وقتی به مبلهای خانهمان نگاه میکنیم، شاید بدانیم از کدام فروشگاه خریدیم، اما سوال این است که آیا میدانیم چه کسی آن را طراحی کرده است؟ دکتر فردین علیخواه، جامعه شناس در تحلیلهای خود به این نکته اشاره میکند که ما معمولاً نام آدمهایی را که پشت شکل دستهها، انحنای پشتی یا ارتفاع نشیمن یک مبل فکر کردهاند، نمیدانیم.
از دید وی، این یک اتفاق ساده نیست؛ بلکه نشان میدهد ما چطور با اشیا ارتباط برقرار میکنیم. ما کالا را میخریم اما طراح را فراموش میکنیم. انگار فراموش کردهایم که هیچ وسیلهای خودبهخود به وجود نمیآید و پشت هر شیء، انسانی است که وقت گذاشته تا فکری را به ماده تبدیل کند و آن را وارد زندگی روزمره ما کند. مبلها در واقع آینهای از فرهنگ ما هستند و با تغییر فناوری و سبک زندگی، شکل و کارکرد آنها در آینده تغییر میکند.
نمادهای طبقاتی
علیخواه اشارهای دارد به خاطرات دهه شصت خود. زمانیکه مبل برای همه یکسان نبود و داشتن مبل در خانه، نشانه متمول بودن خانواده بود. در واقع، مبل در آن زمان فقط یک وسیله تازه نبود، بلکه خبر از شکل دیگری از زندگی و جایگاه اجتماعی میداد. از دید این استاد دانشگاه، این موضوع باعث میشد که نوجوانان آن زمان، برای بعضی آدمها مبل را بخشی طبیعی از زندگی تصور کنند. مثلاً تصور میکردند معلم زبان انگلیسی حتماً در خانهاش مبل دارد، حتی اگر هرگز خانهاش را ندیده باشند. علیخواه تحلیل میکند که ما آدمها را فقط با آنچه در محیط کار میبینیم نمیشناسیم، بلکه بر اساس شغل و لباس آنها، در ذهنمان خانهای برایشان میسازیم و مبل در این تخیلات، نقش یک نماد از رفاه و فرهنگ را بازی میکند.
در همین راستا، علیخواه این موضوع را به نظریات پییر بوردیو، جامعهشناس فرانسوی، گره میزند. بوردیو در کتاب «تمایز» خود میگوید سلیقه ما در انتخاب اشیاء، اتفاقی نیست. ما با چیزهایی که میخریم، ناخواسته جایگاه طبقاتی خود را نشان میدهیم. علیخواه با استناد به این دیدگاه میگوید مبل تبدیل به نشانهای میشود که میگوید ما چه کسی هستیم، یا دستکم دوست داریم دیگران فکر کنند ما چه کسی هستیم. انتخاب یک مدل خاص از مبل، پیامی است به مهمانی که وارد خانه میشود. این موضوع فقط در ایران نیست؛ بلکه پژوهشهایی در شهرهایی مثل آنکارا هم نشان داده که تفاوتهای میان گروههای طبقه متوسط را میتوان از روی مدل مبلمان و حتی شیوه چیدمان آنها فهمید.
جنگ مبل و فرش
اما نکته عجیب اینجاست که گاهی بین وسیلهای که خریدهایم و روشی که از آن استفاده میکنیم، یک فاصله زیاد وجود دارد. علیخواه اشاره میکند که در جامعه ما آدمهایی هستند که مبلهای گرانقیمت دارند، اما هنوز ترجیح میدهند روی زمین بنشینند. وی به این فکر میکند که شاید مبل در زندگی این آدمها دیر وارد شده است و عادتهای نشستن آنها قبلاً شکل گرفته بود. بدن این افراد هنوز جای دیگری را میشناسد و روی زمین راحتتر است.
این تحلیل علیخواه ریشه در تاریخ و فرهنگ ما دارد. او به نوشتههای پولاک، پزشک اتریشی دوره قاجار، استناد میکند که نوشته بود ایرانیها گاهی برای تقلید از اروپاییها صندلی میخریدند، اما کسی از آنها استفاده نمیکرد. جالبتر اینکه اگر کسی قصد میکرد روی صندلی بنشیند، ممکن بود در لحظه آخر فراموش کند و چهارزانو روی زمین بنشیند. این استاد دانشگاه تصریح میکند که پیش از آنکه مبل وارد خانه شود، ما شیوههای خودمان را داشتیم. نشستن روی فرش و دور هم جمع شدن، بخشی از شکل زندگی ما بود. مبلها با آوردن جای مشخص برای هر نفر، در واقع آن صمیمیت و انعطافپذیری نشستن روی زمین را گرفتند، اما نتوانستند جایگزین آن راحتی شوند.
فلسفه روکش مبل و نمایش اجتماعی در شرایط بحرانی
از دیدگاه علیخواه، روکشهای مبل در واقع لایههایی از تاریخچه اقتصادی و روانی ما هستند. وقتی ما پارچه یک مبل را عوض میکنیم یا روی آن قالیچه میاندازیم، در واقع داریم با یک حقیقت تلخ میجنگیم؛ حقیقت این است که توان خرید وسیله نو را نداریم، اما نمیخواهیم این کهنگی را به چشم بیاوریم. علیخواه برای باز کردن این بحث، به فیلم «کاناپه» اثر کیانوش عیاری استناد میکند. در این فیلم، خانوادهای که توان خرید مبل نو برای خواستگاری ندارند، یک کاناپه دستدوم میخرند و روکش آن را عوض میکنند تا آبرومند به نظر برسند.
از دید این جامعه شناس، این کاناپه تبدیل به یک «ماسک» میشود. خانواده میخواهد تصویری از رفاه را به مهمان نشان دهد که با واقعیت جیبشان همخوانی ندارد. علیخواه تحلیل میکند که در جامعه ما، «آبرومندی» گاهی بر «واقعبینی» پیشی میگیرد و ما ترجیح میدهیم با یک روکش تازه، فقر را برای چند ساعت بپوشانیم. این موضوع در تضاد نسلها هم دیده میشود. نسل جدید روکشها را «خز» میداند و میپرسد چرا نباید همین حالا از وسایل لذت ببریم؟ اما علیخواه میگوید نسل قدیمیتر، وسایل را به عنوان «سرمایه» میبیند که باید برای روز مبادا حفظ شود.
پارادوکس روز مبادا و پایان مسیر
علیخواه در ادامه به صحنهای اشاره میکند که در آن مقامهای کشور به خانههایی میروند که حتی برای مهمان عالی هم روکشهای سفید مبل را برنداشتهاند. علیخواه معتقد است که در این حالت، وسیله از هدف اصلیاش خارج میشود. مبل برای نشستن ساخته شده، اما حالا تبدیل به یک «شیء مقدس» شده که نباید به آن دست زد. وقتی حفظ کردن مبل از استفاده کردنش مهمتر میشود، یعنی ما در یک وضعیت «اضطراب مالکیتی» هستیم.
در نهایت، تحلیلهای جامعه شناختی نشان میدهد که خانه یک فضای ثابت نیست، بلکه موجودی زنده است که با عادتها و شرایط اقتصادی ساکنانش تغییر میکند. قالیچهای که روی مبل کهنه انداخته شده، نشانهای از سازگاری انسان ایرانی است. ما یاد گرفتهایم به جای دور ریختن، تعمیر کنیم. مبلها شاید برای ما آغوشی باشند که خستگیهایمان را در آن جا میدهیم، اما در لایههای زیرین هر مبل داستانی از یک طراح، یک خیاط روکش یا یک خانواده دارد که تلاش کرده با کمترین هزینه، بیشترین بهره را از زندگی ببرد. روکش مبل شاید فقط یک تکه پارچه باشد، اما برای جامعهشناسی، این پارچه، نقشه راهی است که نشان میدهد ما چطور با فقر، امید و عادتهایمان کنار میآییم!