فردا از خانهها رفته
ادامه این روند، شاید 20سال دیگر با جمعیتی سالخورده، بازار کاری کمرمق و اقتصادی با کمبود نیروی انسانی خودش را بهتر نشان می دهد
هفت صبح| ۸۹۲ هزار نوزاد؛ آمار تمام کودکانی است که در سال ۱۴۰۴ در ایران متولد شدند. پایینترین آمار تولد در هفت دهه اخیر. ازدواج نیز نسبت به سال ۱۴۰۱ حدود ۳۰ درصد کاهش یافته است. این دو عدد را کنار هم بگذارید به چه نتیجهای میرسید؟ جوانان ایرانی در حال عقبنشینی از مهمترین تصمیم زندگی خود، یعنی ازدواج و تشکیل خانواده هستند.
ادامه این روند، شاید بیست سال دیگر با جمعیتی سالخورده، بازار کاری کمرمق، کلاسهای درس خلوت و اقتصادی با کمبود نیروی انسانی خودش را بهتر نشان می دهد. متاسفانه کاهش زاد و ولد که قبلا ناشی از فشارهای اقتصادی بود، اکنون حاصل فرسایش امید اجتماعی است. نسل جوان چشمانداز روشنی از آینده پیش روی خودشان ندارند. درباره شغل، مسکن، درآمد، ثبات اقتصادی و حتی امکان برنامهریزی برای چند سال بعد اطمینان ندارد. درنتیجه فرزندآوری را به تعویق میاندازند یا برای همیشه از برنامه زندگیشان حذف میکنند.
بیش از دو دهه است که درباره بحران جمعیت هشدار داده میشود. قانون تصویب شده، وام پرداخت شده، مشوق تعیین شده و تبلیغات گستردهای برای فرزندآوری انجام گرفته است. اما منحنی تولد همچنان نزولی است. دلیل را باید فراتر از سیاستهای تشویقی جستوجو کنیم. واقعیت این است که بحران اصلی به کاهش اعتماد به آینده برمیگردد. آمار ۸۹۲ هزار تولد، شاخص مهم میزان اعتماد عمومی در کشور است.
بیایید مسئله را اینطور ببینیم که فرزند، بلندمدتترین سرمایهگذاری یک خانواده بهشمار میرود. هیچ پدر و مادری برای یک یا دو سال آینده فرزنددار نمیشوند. فرزندآوری یعنی والدین برای ۲۰ یا ۳۰ و 40 سال آینده تصمیم گرفتهاند. خانواده که از فرزندآوری صرفنظر میکند، در واقع درباره آینده رأی میدهد و میگوید؛ فردا را قابل پیشبینی نمیبینم. بنابراین مسئله زایش نشانهای مشخص از بحران اعتماد اجتماعی است.
مسکن، تورم، اشتغال، امنیت شغلی، کاهش قدرت خرید، هزینههای آموزش و درمان، دشواری تأمین معیشت، نبود چشمانداز روشن برای سرمایهگذاری و نگرانی از حفظ ارزش پسانداز، همگی بر تصمیم خانوادهها برای فرزندآوری اثر میگذارند. البته ریشه ماجرا عمیقتر از این شاخصهاست. خانواده زمانی تصمیم به فرزندآوری میگیرد که بتواند آینده را پیشبینی کند و برای آن برنامه داشته باشد.
اگر افق اقتصادی و اجتماعی کشور روشن باشد، بسیاری از این نگرانیها نیز قابل مدیریت میشوند. تجربه ایران در سالهای جنگ تحمیلی نیز همین واقعیت را یادآوری میکند. چون با وجود شرایط دشوار جنگ، نرخ باروری هرگز به پایینترین سطح تاریخی سقوط نکرد. فضای جامعه طوری بود که بسیاری از مردم همچنان به آینده امید داشتند و برای فردا برنامهریزی میکردند.
اکنون اما احساس بیثباتی، نداشتن چشمانداز و ناتوانی در ترسیم آینده به بخشی از ذهنیت نسل جوان تبدیل شده است. به همین دلیل، کاهش تولد را نباید یک شاخص جمعیتی بدانیم. کاهش زاد و ولد در واقع بازتاب تصمیم خانوادهای است که آینده را برای بزرگ کردن یک فرزند به اندازه کافی مطمئن نمیبیند. از این منظر، آمار تولد شاخص اعتماد عمومی به آینده کشور است.
به همین آمار فرزندآوری بهعنوان رای و نظر مردم توجه کنیم، میبینیم هزاران زوج تصمیم گرفتهاند بچهدار نشوند. یا این تصمیم را به عقب بیندازند. این تعداد عظیم از جوانان ایران درباره آینده داوری کردهاند. مثل یک صندوق رای قوی خودش را نشان داده است بدون این که در هیچ صندوقی رایی ثبت شود. برای همین است که این بحران را باید متفاوت از سایر بحرانها بدانیم.
کارخانهای ورشکسته یا تعطیل شود میتوان آن را دوباره ساخت. سرمایه از کشور خارج شود میتوان امیدوار بود که دوباره بازگردد. اما هر یک سال که تعداد زیادی از کودکان متولد نشوند یعنی برای همیشه از تقویم جمعیتی ایران حذف شدهاند. اینجاست که هیچ بودجه، برنامه توسعهای و سیاست اقتصادی قادر به بازگرداندن آن نخواهد بود.چون زمان در مسئله جمعیت، قابل جبران نیست.
کاهش تولد درست که آینده جمعیت ایران را تغییر میدهد. اما سرمایهگذاری را هم تحت تأثیر قرار میدهد. خانوادهای که برای آینده خودش هیچ چشماندازی ندارد، خب طبیعی است که کمتر سراغ کسب و کار هم میرود. خانه برای فرزندی که ندارد نیز خریداری نمیکند.
کمتر پسانداز بلندمدت انجام میدهد و حتی کمتر برای ماندن در کشور برنامهریزی میکند. نداشتن چشم انداز روشن برای آینده، زنجیرهای از تصمیمهای بزرگ را متوقف میکند. ازدواج، فرزندآوری، سرمایهگذاری، کارآفرینی و مشارکت اجتماعی از آن جمله است. به همین دلیل، بحران جمعیت را باید بخشی از یک بحران بزرگتر در نظر بگیرم که به رابطه جامعه با آینده گره خورده است.
بحران جمعیت را نباید در اتاق زایشگاهها جستوجو کنیم. این مسئله از جایی شروع میشود که مردم دیگر آینده را برای زندگی، کار و بزرگ کردن فرزند، امن و قابل پیشبینی نمیبینند. مسئله اصلی این نیست که کشور با مشکل اقتصادی، اجتماعی یا فرهنگی روبهروست. بسیاری از کشورها با بحرانهای بزرگتر از این نیز دست و پنجه نرم کردهاند. تفاوت در اینجاست که جامعه بتواند افقی روشن پیش روی خود ببیند.
جامعهای که باور دارد اوضاع قابل اصلاح است، در سختترین شرایط نیز تصمیمهای بلندمدت میگیرد. اما وقتی افق آینده تیره باشد، هر مشکل کوچک چند برابر بزرگتر دیده میشود و امید جای خود را به تردید میدهد. خانواده نیز نخستین جایی است که این تردید خود را نشان میدهد.
اگر به شاخصهای مختلف مانند اقتصاد، سرمایهگذاری، بازار مسکن، اشتغال، مهاجرت نخبگان، آموزش، رسانه و حتی مشارکت اجتماعی نگاه کنیم یک وجه مشترک دیده میشود؛ نبود چشماندازی که مردم بتوانند بر پایه آن برای سالهای آینده برنامهریزی کنند. کاهش تولد نیز از همین قاعده پیروی میکند.
خانواده در شرایطی برای داشتن فرزند تصمیم میگیرد که احساس کند آینده به جای این که قابل تحمل باشد، قابل ساختن باشد. این احساس ضعیفتر شود، تصمیمهای بلندمدت یکی پس از دیگری کنار گذاشته میشوند. بزرگترین خطر برای کشور عادی شدن این تصور است که هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. از همین نقطه نیز امید جای خودش را به انفعال میدهد.