
با اکران فیلم Supergirl، به عنوان دومین فصل از دنیای بازسازیشدهی DC، این فرنچایز خیلی سریع دوباره به زمین سقوط کرد. همان ضربالمثل قدیمی دربارهی تغییرات صدق میکند: هرچه شنلها بیشتر عوض شوند، همانقدر هم شبیه یکدیگر باقی میمانند.
فیلم جدید سوپرگرل به کارگردانی «کریگ گیلسپی» که «میلی آلکاک» را در نقش اصلی دارد، یک فاجعهی تمامعیار نیست؛ بازیگر اصلی فیلم حضور قدرتمندی دارد و کارگردانی اثر نیز از استانداردهای لازم برخوردار است. اگر در ۱۵ سال گذشته با میلیونها فیلم ابرقهرمانی بمباران نشده بودیم، شاید فیلم سوپرگرل (Supergirl) اثر قابلقبولی به نظر میرسید.
اما واقعیت این است که ما در ۱۵ سال اخیر با انبوهی از این فیلمها بمباران شدهایم و فروش گیشهها نشان میدهد که مخاطبان به نقطهای رسیدهاند که حق دارند از این آثار انتظار «خاص و منحصربهفرد بودن» داشته باشند؛ چه در داستان، چه در سبک و چه در اکشن. حداقل یک ویژگی متمایز!

نکتهی ناامیدکننده اینجاست که سوپرگرل برخلاف شخصیت اصلیاش «کارا زور-ال» که یک شورشیِ باهدف و ساختارشکن است، فیلمی است که با تمام توان سعی میکند «معمولی» و همرنگ جماعت باشد تا در نهایت گم شود؛ درست مثل نوجوانی که در کافهتریا سعی میکند با تظاهر به خاص بودن، صرفاً جلب توجه کند.
کارا در ابتدای این فیلم، یک دخترِ اهل مهمانی است؛ یک مستِ دائمالخمر (درست مثل ثور در «انتقامجویان: پایان بازی») که تمام شب را به نوشیدن میگذراند و صبح با چاقویی در ران پا و در حالی که آب از دهانش جاری است، بیدار میشود. این کاراکتر Supergirl در سیارهای دور از «متروپلیس» به ولگردی مشغول است و برای جشن ۲۳ سالگیاش سنگ تمام میگذارد؛ اما در واقعیت، او فقط از زیر مسئولیتها فرار میکند و در حال پنهان شدن از گذشتهی دردناکش است؛ همان گذشتهای که والدینش او را پس از نابودی کریپتون توسط کریپتونایتهای کشنده، به زمین فرستادند. پسرعمویش سوپرمن که نگران اوست، التماس میکند به خانه برگردد و با لحنی لوس میگوید: «میترسم دیگر هرگز مردم خودت را پیدا نکنی.»
اما در عوض، کارا با «روثی» (ایو ریدلی) آشنا میشود؛ دختری ۱۳ ساله و توخالی که مادر و پدر اسلحهسازش توسط «کرم» (شرور داستان) کشته شدهاند. «ماتیاس اسخونارتس» در نقش این ضدقهرمانِ پانکراک، یک قاچاقچی انسانِ مبهم و بیرمق است که قیافهاش انگار ترکیبی از ولادیمیر پوتین بعد از یک شب زیادهروی در نوشیدن الکل و تعداد زیادی پیرسینگِ نامتعارف روی صورت است!

روثی که به شکلی غیرقابلدرک پخته رفتار میکند، از سوپرگرل میخواهد به او کمک کند تا «کرم» را بکشد. کارا که در ابتدا علاقهای ندارد، پس از آنکه «کرم» یک دارت سمی به سمت سگ محبوبش «کریپتو» پرتاب میکند، وارد ماجرا میشود. سگ بیچاره تنها سه روز برای زنده ماندن وقت دارد و کارا باید پادزهر را پیدا کند.
کارا در طول مسیر با شخصیتهای عجیبی روبرو میشود. شخصیتهای فرعیِ کلیشهای مثل «لوبو» (جیسون موموآ که دقیقاً همان بازی همیشگیاش را ارائه میدهد)، یک اراذل موتورسوار با صورت نقاشی شده و یک میمون فضایی که در اتوبوس فضایی کار میکند (با صدای ست روگن). مقایسهی این فیلم با «مد مکس» و «نگهبانان کهکشان» غیرقابلاجتناب است و البته که این مقایسهها کاملاً بجاست.
تنها بازیِ قابلتحمل فیلم، متعلق به آلکاک است. شخصیت او که ترکیبی از لجبازی و دوستداشتنی بودن است، در میان این مسیرِ پیشبینیپذیر، مثل همان خورشید زردرنگی که به Supergirl قدرت میدهد، میدرخشد. اما آنچه آلکاک با استعداد طبیعیاش نمیتواند نجات دهد، سکانسهای اکشنِ سرسری و بیروح فیلم است.
اکشنِ فیلمِ گیلسپی به سبکی طراحی شده که شاید روزی نو و جذاب بود، اما حالا تکراری و آزاردهنده شده است. بارها و بارها، سوپرگرل به تنهایی لشکری از دشمنان را تار و مار میکند، در حالی که در پسزمینه یک آهنگ راکِ بیربط پخش میشود. «نگهبانان کهکشان» و «ددپول» بارها از این تکنیک استفاده کردهاند و این تنها یکی از دلایلی است که Supergirl شبیه به یک کپیِ دستدوم به نظر میرسد. در یکی از سکانسهای نبرد، آهنگ پرانرژی «The Middle» از گروه «Jimmy Eat World» پخش میشود که عملاً با فضای صحنه هیچ سنخیتی ندارد.
مطمئنم «جیمز گان» و «پیتر سفرن»، رؤسای جدید DC که قطعاً فشار سنگینی را روی شانههای خود حس میکنند، مدام همین آهنگ را برای دلداری خودشان زمزمه میکنند:
«همه چیز، همهچیز درست میشه! همه چیز، همهچیز روبهراه میشه، روبهراه!»








