به عنوان مثال، این پیامی است که شما در هر فیلمی درباره جنگ ویتنام می‌توانید بیابید؛‌ و از همین دوره بود که فیلم‌های جنگی روز به روز به تصویری واقع‌گرایانه‌تر از جنگ دست پیدا کردند و فیلمسازان بزرگی چون استنلی کوبریک و فرانسیس فورد کوپولا و الیور استون، آثار سینمایی درخشانی را به تاریخ سینما هدیه کردند. در هر صورت،‌ بیش‌تر فیلم‌های جنگی برتر تاریخ سینما حاوی صحنه‌ها و فصل‌هایی از جنگ هستند که پس از دیدن‌شان هرگز از یاد تماشاگران محو نمی‌شوند. با وجود این، باید اشاره کرد که معیار یک فیلم جنگی عالی می‌تواند پیچیدگی اخلاقی‌ای باشد که در کانون داستانش قرار می‌گیرد؛ و فقط در ارایه تصویری واقع‌گرایانه و باورپذیر از جنگ خلاصه نمی‌شود و «درک کردن» جنگ با تمام ترس‌ها، خون و خون‌ریزی، اجبار و خشونت بی‌معنی‌اش را هم در بر می‌گیرد.

فهرست بهترین فیلم های جنگی بر اساس نظر منتقدان ورایتی مرتب شده‌اند

فیلم نجات سرباز رایان | ۱۹۹۸ | Saving Private Ryan

  • کارگردان: استیون اسپیلبرگ

خیلی‌ها تردیدی ندارند که فصل افتتاحیه ۲۵ دقیقه‌ای این فیلم که روز اول عملیات ساحل نورمِندی با تمام ترس و وحشت حاصل از گلوله‌باران و گوشت‌هایی که تکه‌پاره می‌شوند به نمایش درمی‌آید ویرانگرترین فصلی است که می‌توان در ژانر فیلم‌های جنگی در تاریخ سینما پیدا کرد؛ شعری «سینما وِریته»گون از ترس که همیشه بی‌مانند به نظر می‌رسد و اصلا مهم نیست که چند دفعه به تماشای آن نشسته‌اید. با وجود این فصل افتتاحیه، اگر بقیه فیلم حماسی اسپیلبرگ در روزگار جنگ جهانی دوم، فقط ضداوج بود امروز به عنوان یک شاهکار از آن نام برده نمی‌شد. درخشانی فیلم، سوای انسانیت ژرفی که در جوخه ارتش آمریکا دیده می‌شود (به رهبری شخصیت کله‌شق و محجوب تام هنکس) در شیوه‌ای است که اسپیلبرگ جوهر جنگ را به عنوان ماری به تصویر می‌کشد که مرتب می‌خزد و برمی‌گردد و سربازان را به کام مرگ می‌کشد؛ و نابودی در هر گوشه‌ای به کمین نشسته است.

 

فیلم غلاف تمام‌فلزی | ۱۹۸۷ |  Full Metal Jacket

  • کارگردان: استنلی کوبریک

این شاهکار سینمایی یکی از قدرندیده‌ترین آثار کوبریک فقید است که همه می‌دانیم فصل (سکانس) آموزش ابتدایی‌اش یک فیلم نیمه‌بلند مسحورکننده است؛ فیلمی که در آن، شخصیتِ آر. لی اِرمی تازه‌سربازهای واحد آموزش تفنگداران دریایی را آموزش می‌دهد و به ماشین‌های کشتار بدل می‌کند. با وجود این، «غلاف تمام‌فلزی» فیلمی است که مثل «۲۰۰۱: ادیسه فضایی» عمل می‌کند و جوری تجربه نبرد را برای ما ترسیم می‌کند که انگار همچون مدخلی ما را وارد یک هستی دیگر می‌کند. فیلم در ویتنام پای طعنه و طنز را به میان می‌کشد اما فقط دارد ما را نرم می‌کند تا به وقتش سر ببرد. «غلاف تمام‌فلزی» ما را با تصویری «غیرواقعی» از جنگ، خلع سلاح می‌کند تا واقعیت محض جنگ را پیش روی‌مان قرار بدهد؛ واقعیتی که با فصل بی‌نظیر تک‌تیرانداز به اوج می‌رسد و ما را هم کاملا در خود غوطه‌ور می‌کند.

 

فیلم توهم بزرگ | ۱۹۳۷ | The Grand Illusion

  • کارگردان: ژان رنوآر

اورسن ولز در پاسخ به سوال دیک کاوِت که کدام دو فیلم را برای آیندگان حفظ می‌کند گفته بود: «توهم بزرگ… و فیلمی دیگر.» ماجراهای درام بشردوستانه درخشان رنوآر، نه در خطوط مقدم که در اردوگاه‌های زندانیان می‌گذرد و نجابتی غیرمنتظره را در روزگار جنگ به نمایش می‌گذارد؛ کیفیتی که در صحنه مشهور میان خلبان زبده فرانسوی (پیئر فرنه) و افسر اصیل آلمانی (اریش فون اشتروهایم) دیده می‌شود؛ افسری که فارغ از این‌که چه کسی برنده جنگ باشد، برای به پایان رسیدن دوران نجیب‌زادگان افسوس می‌خورد. «توهم بزرگ» مردانی با عقاید و سرگذشت‌های متفاوت را کنار هم می‌اندازد ولی پیوندی را میان آن‌ها به نمایش می‌گذارد که در روزگار صلح هم تصورش نمی‌رفت.

 

فیلم اینک آخرزمان | ۱۹۷۹ | Apocalypse Now

  • کارگردان: فرانسیس فورد کوپولا

این شاهکار کوپولا فیلمی چنان فرهنگی به شمار می‌رود که نام بردن از آن به عنوان یک فیلم جنگی همچون تقلیل دادن جایگاه والای آن به نظر می‌رسد. فیلم اقتباسی آزاد و به‌روزشده از «قلب تاریکی» (رمان کوتاه جوزف کنراد) برای ارایه تصویری از جنگ ویتنام است اما بخش اعظمی از قدرت فیلم در جنون و وسواس ساختن آن نهفته است. رنج و خشم در تک‌تک صحنه‌های فیلم جاری است از تباهی مسحورکننده افتتاحیه فیلم که با ترانه «پایان» گروه دورز تنظیم شده تا حمله هوایی کابوس‌وار و بازی هراس‌انگیز مارلون براندو در پایان‌بندی که انگار در ترکیب‌بندی‌های غوطه‌ور در سایه‌ها و تاریکی می‌گذرند.

 

فیلم راه‌های افتخار | ۱۹۵۷ | Paths of Glory

  • کارگردان: استنلی کوبریک

این تریلر جنگ جهانی اول، بر خلاف بیش‌تر فیلم‌های کوبریک، یک قهرمان دارد: افسری فرانسوی (با بازی کرک داگلاس کاملا آمریکایی) که از سه قربانی محکوم به اعدام (پس از ناکامی جوخه‌شان در تصرف یک منطقه) دفاع می‌کند. کوبریک در این داستان از فرماندهانی که برای کسب مدال و مقام سربازان‌شان را به سوی گلوله‌ها و مرگ اعزام می‌کنند یا دادگاهی غیرقانونی و مضحک برای سربازانی متمرد به راه می‌اندازند، شوخ‌طبعی تهوع‌آوری هم یافته است.

 

فیلم در جبهه غرب خبری نیست | ۱۹۳۰ | All Quiet on the Western Front

  • کارگردان: لوییس مایلستون

این اقتباس از رمان سال ۱۹۲۸ اریش ماریا رِمارک به همین نام (که ادوارد برگر هم سال ۲۰۲۲ اقتباسی از آن داشت که برنده جایزه اسکار شد) سربازان آلمانی جوانی را دنبال می‌کند که با ترس‌های جنگ جهانی اول روبه‌رو می‌شوند. فیلم از هر گونه رمانتیسم در ترسیم جنگ خودداری می‌کند و در عوض، بی‌معنی و ناانسانی بودن جنگ و تاثیر بی‌رحمانه‌اش بر جسم و روح سربازان را به تصویر می‌کشد. «در جبهه غرب خبری نیست» با فیلمبرداری و طراحی صدا و جلوه‌های بصری فوق‌العاده‌اش در آن روزگار، به الگویی برای فیلم‌های جنگی و همین‌طور آثار انتقادی قدرتمند بدل شد.

 

فیلم جوخه | ۱۹۸۶ | Platoon

  • کارگردان: الیور استون

استون از تجربه‌های شخصی‌اش به عنوان یک سرباز پیاده‌نظام آمریکایی در جنگ ویتنام الهام گرفت و نویسندگی و کارگردانی این اثر خودزندگی‌نامه‌ای را انجام داد. «جوخه» از آن دست فیلم‌های جنگی است که تماشاگرش را در وحشت غوطه‌ور می‌کند تا داستان یک سرباز داوطلب ساده‌لوح را روایت کند که به‌شکلی تراژیک در میان آتش سه‌جانبه دو گروهبان جذاب آمریکایی و ارتش ویئت کونگ گرفتار شده است. تصویر واضح استون از واقعیت‌های روزمره میدان جنگ که از سوررئالیسم هنری «اینک آخرزمان»، نمادگرایی موثر «شکارچی گوزن» و طنز سیاه «غلاف تمام‌فلزی» اجتناب کرده، «جوخه» را به فیلمی بدل کرده است که انگار تماشاگر را واقعا به میدان جنگ می‌برد؛ تاثیری که فقط چند فیلم دیگر به آن دست یافته‌اند. «جوخه» هم در گیشه موفق بود و هم بسیار تحسین شد و نامزد هفت جایزه اسکار شد که چهار تندیس طلایی را نصیب سازندگانش کرد از جمله بهترین فیلم و کارگردانی.

 

فیلم بیا و بنگر | ۱۹۸۵ | Come and See

  • کارگردان: اِلم کلیموف

فرانسوا تروفو سال‌ها قبل از ساخت این فیلم در ۱۹۷۳ گفته بود: «فکر نمی‌کنم من واقعا یک فیلم ضدجنگ دیده باشم. هر فیلمی درباره جنگ در نهایت طرفدار جنگ است.» تروفو با این‌که به نکته درستی اشاره کرده (تصاویر فیلم‌های جنگی به‌نوعی در ستایش قدرت و عظمت خود جنگ هستند) اما اثر الم کلیموف از شوروی سابق را ندید که زبان سینمایی جدیدی را برای نمایش ترس‌های جنگ ابداع کرد؛ زبانی که از ترنس مالیک (خط قرمز باریک) تا لاسلو نِمِش (پسر شائول) را تحت تاثیر قرار داد. «بیا و بنگر» به جای تاکید بر کشتار بر چهره یک مبارز گروه مقاومت بلاروسی دوازده‌ساله تمرکز دارد که ناامید و شوک‌زده در جغرافیایی ویران تلوتلوخوران پیش می‌رود. ما در لحظه‌های حساب‌شده‌ای به جزییاتی از داستان پسرک پی می‌بریم مثل سرنوشت خانواده‌اش در بازگشت به خانه، اما قدرت فیلم در همذات‌پنداری عمیق ما با این شخصیت است که جنگ برایش حقیقتا حکم جهنم را دارد.

 

فیلم مهلکه | ۲۰۰۸ | The Hurt Locker

  • کارگردان: کاترین بیگِلو

این تصویر پیچیده و شخصی از جنگ عراق زمانی تاریخ‌ساز شد که کارگردانش به نخستین زنی بدل شد که اسکار بهترین کارگردانی را برنده شد (البته فیلم تندیس‌های بهترین فیلم، فیلمنامه اریژینال، تدوین صدا، میکس صدا و تدوین را هم برنده شد). «مهلکه» روی گروه خنثی‌سازی بمب تمرکز دارد و تاثیرهای روحی، احساسی و فیزیکی جنگ را به نمایش می‌گذارد. مارک بول فیلمنامه‌نویس با الهام از تجربه خودش از حضور در جنگ عراق به عنوان ژورنالیست به چنین حال‌وهوای واقع‌گرایانه و پرجزییاتی رسید و جرمی رنر در نقش اصلی فیلم به دلیل بازی حیرت‌انگیزش مورد تحسین گسترده قرار گرفت.

 

فیلم پل رودخانه کوای | ۱۹۵۷ | The Bridge on the River Kwai

  • کارگردان: دیوید لین

گروهی از سربازان انگلیسی در اسارت مجبور به ساختن پلی برای ارتش ژاپن در جنگ جهانی دوم می‌شوند. دیوید لین به‌واسطه تصاویر وسیع قالب سینماسکوپ، تماشاگران را از شخصیت‌های اصلی‌اش دور کرده است؛‌ شخصیت‌هایی شامل یک فرمانده ژاپنی، یک سرهنگ انگلیسی و سربازانی آمریکایی که همگی چنان بر اصول تزریقی ملت‌شان تمرکز کرده‌اند که نمی‌فهمند در آستانه جنون قرار گرفته‌اند.

 

فیلم نبرد الجزیره | ۱۹۶۶ | The Battle of Algiers

  • کارگردان: جیلو پونته‌کوروو

تصویر درخشان پونته‌کوروو از پیکار خونین جبهه آزادی‌بخش میهنی الجزیره برای رسیدن به استقلال و خروج از سلطه فرانسوی‌ها به‌واسطه فیلمبرداری در قصبه‌ها و کافه‌های واقعی، گاهی وقت‌ها چنان قانع‌کننده به چشم می‌آید که کارگردانش باید بارها و بارها بر این موضوع تاکید می‌کرد که «حتی یک صحنه» فیلم هم از تصاویر آرشیوی خبری نیست. سبک مستند پونته‌کوروو در نمایش چنین جنگی به زیبایی‌شناسی عینی و خامی انجامید که سال‌ها بعد از آلفونسو کوارون (فرزندان بشر) تا کریستوفر نولان (شوالیه تاریکی برمی‌خیزد) را در تبدیل لوکیشن‌های شهری به میدان‌های جنگ تحت تاثیر قرار داد.

 

فیلم بهترین سال‌های زندگی ما | ۱۹۴۶ | The Best Years of Our Lives

  • کارگردان: ویلیام وایلر

این درام نخستین فیلمی بود که برنده هشت جایزه اسکار شد. داستان درباره سه کهنه‌سرباز جنگ جهانی دوم است (ستاره‌های هالیوودی فردریک مارچ و دانا اندروز در کنار هارولد راسل تازه‌کار که واقعا معلول بود) که می‌کوشند دوباره در کانون جامعه قرار بگیرند و روابط‌شان را احیا کنند. این تصویر پرجزییات به زندگی دوباره چنین مردان و ترومایی که از آن رنج می‌برند، در زمره بهترین‌ها و نادرترین‌های دهه ۱۹۴۰ قرار می‌گیرد. علاوه بر این، انتخاب یک بازیگر معلول برای ایفای نقش، در آن زمان واقعا حرکتی انقلابی بود. تصاویر چشمگیر فیلمبردار «همشهری کین»، گرِگ تولَند، کاملا در خدمت تاثیرگذاری داستان قرار گرفت.

 

فیلم فهرست شیندلر | ۱۹۹۳ | Schindler’s List

  • کارگردان: استیون اسپیلبرگ

اسپیلبرگ با فیلمبرداری مستندگونه این داستان پرشاخ‌وبرگ هولوکاستی، یکی از بهترین آثار سینمایی کارنامه‌اش را بدون اتکا به ابزارهایی ساخت که هیجان بلاک‌باسترهایش را بالا می‌بردند؛ و در عوض این درام سیاه‌وسفید رنج مردمان یهودی و بی‌رحمی سربازان آلمانی را به سادگی هرچه تمام‌تر به نمایش می‌گذارد و نیازی به احساسات‌گرایی ندارد تا تاثیرگذار باشد. اسپیلبرگ هرچه می‌خواهد را به نمایش می‌گذارد در حالی که داستان اصلی روی یک سودجوی آلمانی (لیام نیسن) و همکاری‌اش با یک تاجر یهودی (بن کینگزلی) تمرکز دارد که در نهایت به نجات جان کارگران یهودی می‌انجامد. پایان‌بندی فیلم، به‌ویژه استفاده‌اش از رنگ، بیانیه‌ای قوی در باب پایداری مردمان یهودی است و نمونه‌ای مناسب برای یک فیلم ماندگار.

 

فیلم بازداشتگاه شماره ۱۷ | ۱۹۵۳ | Stalag 17

  • کارگردان: بیلی وایلدر

کارگردان با استادی درام و خشونت و شوخ‌طبعی را در این فیلم کلاسیک درباره اردوگاه زندانیان جنگی در جنگ جهانی دوم درهم آمیخته است. در میان ۶۳۰ سربازی که آلمانی دستگیر کرده‌اند یک خبرچین وجود دارد که منجر به مرگ دو نفری می‌شود که قصد فرار دارند. همه سعی می‌کنند به هویت خبرچین پی ببرند و در عین حال می‌کوشند روح و روان‌شان را در جریان حبس سالم نگه دارند. خیلی زود شخصیت جی. جی. سِفتِن با بازی ویلیام هولدن – که آدم باهوشی است که چندان ارتباطی با دیگران ندارد – برای همه شک‌برانگیز می‌شود. هولدن برای ایفای نقش اصلی «بازداشتگاه شماره ۱۷» برنده تندیس طلایی اسکار شد و بیلی وایلدر و ویلیام استراوس (بازیگر یکی از نقش‌های مکمل) هم کسب نامزدی کردند.

 

فیلم شجاع دل | ۱۹۹۵ | Braveheart

  • کارگردان: مل گیبسن

جلوه‌ای از قدرت سه‌گانه مل گیبسن (در مقام کارگردان و تهیه‌کننده و بازیگر این فیلم جنگی حماسی) داستان جنگجوی اسکاتلندی سده سیزدهم، سر ویلیام والاس را روایت می‌کند که پیکار برای استقلال اسکاتلندی‌ها از انگلیس را رهبری می‌کند. «دلاور» که بر اساس شعری از بلایند هری در سده پانزدهم شکل گرفته – با این‌که برخی زمان طولانی سه‌ساعته‌اش و عدم صحت تاریخی فیلم را نکوهش کرده‌اند – به خاطر صحنه‌های نبرد و اکشن‌هایش بسیار تحسین شده است. فیلم شجاع دل یا دلاور ۵ جایزه اسکار را نصیب سازندگانش کرد که شامل بهترین فیلم، کارگردان و فیلمبرداری می‌شود.

 

فیلم شهر زندگی و مرگ | ۲۰۰۹ |  City of Life and Death

  • کارگردان: لو چوآن

فیلم‌های جنگی چینی (مثل نمونه بسیار موفق هشتصد / The Eight Hundred) با ارزش‌های تولیدی چشمگیرشان و سپاهیانی که از هنرورها در اختیار دارند می‌خواهند پرابهت و اثرگذار باشند اما اغلب مشق‌های پروپاگاندایی پرزرق‌وبرقی هستند مثل «پرل هاربر» ساخته مایکل بی. با وجود این، فیلم دردناک و دلخراشی که فیلمساز مولف چینی لو چوآن از قتل‌عام نانجینگ ساخته است در این میان یک استثنا به شمار می‌رود. «شهر زندگی و مرگ» یکی از بزرگ‌ترین وحشی‌گری‌های ژاپنی‌ها در چین را در جریان جنگ جهانی دوم بازآفرینی کرده است بدون این‌که بخواهد به حال‌وهوای آثار ملودرام متوسل شود. فیلمبرداری به صورت سیاه‌وسفید هم رویدادها را مستقیم در بستری تاریخی قرار داده است و سبک غوطه‌ورکننده فیلم تماشاگران را حیرت‌زده و آسیب‌پذیر کرده است؛ سبکی که شامل پیگیری رویدادها از چند زاویه دید می‌شود به‌خصوص زاویه دید یک سرباز ژاپنی سردرگم.

 

فیلم آن‌ها قابل چشم‌پوشی بودند | ۱۹۴۵ | They Were Expendable

  • کارگردان: جان فورد

فورد این فیلم را با بازی‌های رابرت مونتگومری و جان وین در نقش ناوبان‌هایی در جنگ جهانی دوم ساخت که فرماندهی اسکادرانی محک‌نخورده را بر عهده دارند که در آب‌های فیلیپین مستقر شده‌اند. «آن‌ها قابل چشم‌پوشی بودند» که بر اساس رمان سال ۱۹۴۲ ویلیام لیندزی شکل گرفته و اقتباسی آزاد از رویدادهای واقعی هم هست، تلاش‌های اسکادران مورد اشاره در جلوگیری از هجوم ژاپن در جریان نبرد فیلیپین را به نمایش می‌گذارد؛ فیلمی که داستانی اساسی و مثال‌زدنی درباره طرفی بازنده و توسری‌خور را روایت می‌کند و استادانه، ناامیدی‌ها و پیروزی‌های جنگ را به تصویر می‌کشد؛ و در این میان حتی امید به عشقی میان شخصیت‌های وین و دانا رید (سندی) را می‌خواهد در میانه بیهودگی جنگی به تصویر بکشد که آن‌ها را احاطه کرده است. فیلم نامزد جوایز اسکار جلوه‌های ویژه و طراحی صدا را به دست آورد و به خاطر توجه به جزییات در صحنه‌های جنگ دریایی تحسین شد.

 

فیلم سه پادشاه | ۱۹۹۹ |  Three Kings

  • کارگردان: دیوید او. راسل

راسل پس از این‌که با دو کمدی اسکروبال کارگردانی را شروع کرد، دهه ۱۹۹۰ را با این فیلم موفق با بازی‌های جرج کلونی، مارک والبرگ و آیس کیوب در نقش سه ارتشی به پایان رساند که در جریان جنگ خلیج، محموله‌ای از طلاهای دزدیده‌شده را کشف می‌کنند. فیلم رفته‌رفته لحن جدی‌تری به خود می‌گیرد اما یک کمدی سبک فارس در باب امپریالیسم غربی در اوج قدرتش باقی می‌ماند. فرصت‌طلبی جنون‌آمیزی که فیلم به نمایش می‌گذارد تمام حرف‌ها را در خود دارد.

 

فیلم آتش در دشت | ۱۹۵۹ |  Fires on the Plain

  • کارگردان: کُن ایچیکاوا

این فیلم جنگی از سینمای ژاپن در زمان اکرانش به دلیل خشونت و مضامین ناسالم نکوهش شد اما پس از گذشت سال‌ها، بیش‌تر به عنوان تصویری واقع‌گرایانه و هراس‌انگیز از جنگ که زیر پوست تماشاگرش نفوذ می‌کند مورد تحسین و تقدیر قرار گرفته است. به سربازی ژاپنی که در آخرین روزهای جنگ جهانی دوم دچار بیماری سل شده، گفته می‌شود که اگر بیمارستانی پذیرای او نیست با نارنجک خودکشی کند. بیمارستان هم بمباران می‌شود و او می‌گریزد تا شاهد ترس‌های جنگ باشد از مرگ و قتل گرفته تا آدم‌خواری. بازلی کروثِر، منتقد وقت «نیویورک تایمز» در همان نخستین مواجهه خود با فیلم، بر خلاف اغلب منتقدان، نوشت: «من هرگز فیلمی تنفرآورتر و مهیب‌تر از این ندیده‌ام.»

 

فیلم حرامزاده‌های بی‌آبرو | ۲۰۰۹ | Inglourious Basterds

  • کارگردان: کوئنتین تارانتینو

فیلم از همان مونولوگ رسوایی‌آمیز ابتدایی‌اش که افسر آلمانی هانس لاندا (کریستف والتس) با «منطقی» شیطان‌صفت‌گونه توضیح می‌دهد که چرا یهودی‌ها از موش‌های صحرایی (Rat: کنایه از خائن) خوش‌شان می‌آید تا بازی ماهرانه برد پیت در نقش ستوانی در ارتش آمریکا به نام آلدو رِین، و از استفاده هوشمندانه و باشکوه از ترانه دیوید بویی تا ظرافت‌های مکرآمیزی که یادآور فیلم‌های دهه ۱۹۶۰ هالیوود مثل «دوازده مرد خبیث» هستند (مثل جایی که شخصیت‌های پیت و ایلای راث به نمایش افتتاحیه فیلمی از نازی‌ها نفوذ می‌کنند)، این اثر حماسی تارانتینو درباره جنگ جهانی دوم، مثل یک آینه هالیوودی است که شما از میانش عبور می‌کنید: فیلمی درباره جنگ که از دریچه سینما و فیلم‌هایی دیگر دیده و درک می‌شود.

 

فیلم رم، شهر بی‌دفاع | ۱۹۴۵ |  Rome, Open City

  • کارگردان: روبرتو روسلینی

این شاهکار از جنبش نئورئالیسم سینمای ایتالیا، اولین قسمت از سه‌گانه نئورئالیستی روسلینی است. داستان درباره یک مبارز از جنبش مقاومت ایتالیا است که در جریان جنگ جهانی دوم با کمک یک کشیش کاتولیک از رم اشغال‌شده می‌گریزد. «رم، شهر بی‌دفاع» چندان مورد توجه ایتالیایی‌هایی قرار نگرفت که در روزگار پس از جنگ بیش‌تر دنبال فیلمی بودند که بتوانند با آن از واقعیت پیرامون‌شان فرار کنند؛ اما فیلم خیلی زود به خاطر جنبه ملودرام و بازی آنا مانیانی مورد تحسین بین‌المللی قرار گرفت. «رم، شهر بی‌دفاع» نخل طلای جشنواره کن ۱۹۴۶ را برنده شد و به خاطر فیلمنامه‌اش نامزد دریافت جایزه اسکار شد.

 

فیلم شکارچی گوزن | ۱۹۷۸ | The Deer Hunter

  • کارگردان: مایکل چیمینو

این فیلم که مثل یک رمان همین‌طور شاخ و برگ می‌گیرد یک اثر حماسی پرتنش است درباره تاثیرهای روانی ویرانگر جنگ بر سربازان آمریکایی‌ای که عازم ویتنام شدند. البته «شکارچی گوزن» پرتره‌ای الهام‌بخش در باب زندگی، عشق و ازدست‌دادن در یک شهر کوچک ذوب‌آهنی در ایالت پنسیلوانیا هم هست؛ و شیوه‌ای که چیمینو میان این دو جنبه متفاوت، توازنی درخشان ایجاد کرده همان عاملی است که به فیلم قدرتی بی‌امان بخشیده است. «شکارچی گوزن» به جای این‌که صحنه‌هایی آشنا از نبرد و قهرمانی را به تصویر بکشد تمام ترس‌های جنگ را در یک فصل به‌شدت دردناک از زندانیان جنگ در قفسی از خیزران روی رود کوآی فشرده کرده که نتیجه‌اش فراموش‌نشدنی است. کلاسیک خردکننده چیمینو همان سالی اکران شد که درام جنگی عاشقانه هال اشبی با عنوان بازگشت به وطن Coming Home به نمایش عمومی درآمد. «شکارچی گوزن» در نُه رشته نامزد دریافت جوایز اسکار شد که پنج تندیس را برنده شد از جمله بهترین فیلم و کارگردانی.

 

فیلم افتخار | ۱۹۸۹ | Glory

  • کارگردان: ادوارد زوییک

متیو برادریک،‌ دنزل واشینگتن، کری الویس و مورگان فریمن در این فیلم بازی کرده‌اند که داستان یکی از اولین هنگ‌های آمریکایی متشکل از سربازان سیاه‌پوست را روایت می‌کند که در جنگ داخلی آمریکا برای نیروهای اتحادیه (ایالت‌های شمالی) جنگیدند. «افتخار» نخستین جایزه اسکار کارنامه دنزل واشینگتن را برای او به ارمغان آورد و تندیس‌های طلایی بهترین فیلمبرداری و صدا را هم نصیب متخصصان‌شان در این فیلم کرد. «افتخار» برای تصویر جسورانه‌اش از نژادپرستی نسبت به سربازان سیه‌چرده و تاثیر آن‌ها بر تاریخ ایالات متحده، یکی از بهترین فیلم‌های تاریخ جنگ‌های داخلی آمریکا به شمار می‌رود.

 

فیلم دوازده مرد خبیث | ۱۹۶۷ | The Dirty Dozen

  • کارگردان: رابرت آلدریچ

نمونه‌ای بی‌حرف‌وحدیث از این‌که چطور یک فیلم جنگی ماندگار همواره لازم نیست که «موثق» باشد. ماجراهای این فیلم کلاسیک پرهزینه در روزگار خودش، در سال ۱۹۴۴ روی می‌دهد و پیرنگی جذاب دارد: لی ماروین در نقش افسر خدمات راهبردی جان رایسمَن، مامور می‌شود تا ماموریتی فوق‌سری را پیش ببرد که در آن یک دوجین از خطرناک‌ترین مجرم‌های ارتش آمریکا را دور هم جمع می‌کند تا در قالب یک جوخه کماندویی زبده به نیروهای ورماخت آلمان حمله کنند (و اگر زنده ماندند می‌توانند بقیه عمرشان را آزادانه زندگی کنند). بازیگران فیلم مثل جیم براون، چارلز برانسن، جان کاساوِتیس و تِلی ساوالاس، جوری در قالب نقش‌های خود جای گرفته‌اند که انگار برای ایفای چنین شخصیت‌های متولد شده‌اند. ما حتی اگر پیش خودمان به این فانتزی پوچ‌گرایانه مردانه بخندیم باز هم حمله‌ای که در اوج اتفاق می‌افتد ما را به این آگاهی می‌رساند که در طول مسیر چقدر همراه این جنایتکاران نفرت‌انگیز شده‌ایم!