هفت صبح| یک بزرگسال پشت میز می‌نشیند و برای کودک می‌نویسد، چشمانش را می‌بندد و سعی می‌کند یادش بیاورد، آن حس، آن دنیا، آن طرز نگاه کردن به چیزهایی که بزرگ‌ترها از کنارشان رد می‌شوند اما مشکل اینجاست: آن کودکی که در ذهن دارد، کودک خودش است. کودک دهه پنجاه یا شصت یا هفتاد،کودکی که حیاط داشت، که با بچه‌های کوچه بازی می‌کرد، که کتابخانه مدرسه برایش یک کشف بود. آن کودک دیگر وجود ندارد. کودک امروز ایرانی آیپد دارد، یوتیوب دارد با الگوریتم بزرگ شده و این نویسنده دارد برای کسی می‌نویسد که نمی‌شناسدش. ادبیات کودک ایران در این شکاف گیر کرده، شکافی بین نویسنده‌ای که کودکی دیروز را در ذهن دارد و مخاطبی که کودک امروز است  و این دو آنقدر از هم دور شده‌اند که گاهی انگار از دو سیاره حرف می‌زنیم.

 

‌طلایی که داشتیم و نگه نداشتیم


ایران یک‌بار ادبیات کودک درخشانی داشت. صمد بهرنگی با ماهی سیاه کوچولو چیزی نوشت که کودک و بزرگسال را با هم تکان می‌داد، استعاره‌ای که در قالب قصه کودکانه جا می‌شد اما عمقش بی‌پایان بود، مهدی آذریزدی قصه‌ها را از دل فرهنگ شفاهی ایران بیرون کشید و به کتاب تبدیل کرد، نورالدین زرین‌کلک تصویرگری کرد که کودک ایرانی با چشمانش یاد گرفت به تصویر نگاه کند، خطوطی که سادگی‌شان فریبنده بود و پشتشان دنیایی پنهان داشتند. اینها پایه‌گذاران بودند، آدم‌هایی که می‌دانستند کودک کیست، چه می‌خواهد، چطور فکر می‌کند.


بعد از آنها چه اتفاقی افتاد؟ ادبیات کودک ایران به دو مسیر موازی رفت که هیچ‌کدام به جای درستی نرسیدند. یک مسیر رفت سراغ آموزش، کتاب‌هایی که لباس داستان می‌پوشند اما هدفشان انتقال یک پیام اخلاقی است، در این کتاب‌ها کودک یاد می‌گیرد دروغ نگوید، احترام بزرگ‌ترها را نگه دارد، درس بخواند، پیام درست است اما داستان نیست. کودک این را حس می‌کند، حتی اگر نتواند بگوید چرا.مسیر دیگر رفت سراغ ترجمه، هری پاتر، شازده کوچولو، سلطان حلقه‌ها، کتاب‌هایی که کودک ایرانی با ولع خواند و می‌خواند، این ترجمه‌ها نشان دادند کودک ایرانی کتاب دوست دارد، داستان دوست دارد، ماجرا دوست دارد اما همزمان نشان دادند که تولید داخلی نمی‌تواند همان تجربه را بدهد.

 

 کودکی که آشنا نیست


کودک ایرانی امروز در دنیایی زندگی می‌کند که نویسندگان نسل قبل هیچ تصوری از آن نداشتند. محتوای بی‌پایان در دسترسش است،  انیمیشن، بازی، ویدیو، موسیقی. توجهش کوتاه‌تر شده، نه به این دلیل که کم‌هوش‌تر شده، چون دنیا سریع‌تر شده. این کودک برای اینکه کتابی را انتخاب کند، باید آن کتاب با صدها گزینه دیگر رقابت کند و ادبیات کودک ایران هنوز با همان سرعت و همان زبان دهه‌های قبل کار می‌کند.مشکل عمیق‌تر از سرعت است، نویسنده ایرانی وقتی برای کودک می‌نویسد، اغلب کودکی می‌سازد که آرزو دارد وجود داشته باشد، کودکی که کتاب دوست دارد، که در حیاط بازی می‌کند، که با پدربزرگ قصه می‌شنود، این کودک زیباست اما واقعی نیست. کودک واقعی امروز ایرانی پیچیده‌تر است، دنیایش غنی‌تر و آشفته‌تر است، سوال‌هایش سخت‌تر است و ادبیاتی که برایش نوشته می‌شود، از این پیچیدگی فرار می‌کند.

 

نوشتن برای کسی که نمی‌شناسی 


بهترین نویسندگان کودک در دنیا یک چیز مشترک دارند،  کودک درونشان را گم نکرده‌اند. روآلد دال می‌دانست کودک‌ها از چه چیزهایی می‌ترسند و از چه چیزهایی لذت می‌برند. موریس سنداک می‌دانست که کودک می‌تواند با تاریکی روبه‌رو شود و از آن جان سالم به در ببرد. این نویسنده‌ها به کودک احترام می‌گذاشتند، به‌عنوان آدم کوچکی که دنیای بزرگی در ذهن دارد و حق دارد با تمام پیچیدگی‌اش دیده شود.ادبیات کودک ایران هنوز در این احترام مشکل دارد، هنوز فکر می‌کند کودک باید از تاریکی دور بماند، از پیچیدگی دور بماند، از سوال‌های بی‌جواب دور بماند. در حالی که کودک ایرانی امروز، با آن همه محتوایی که مصرف می‌کند، با آن همه دنیایی که در گوشی موبایلش دیده، از تاریکی نمی‌ترسد از کتابی می‌ترسد که فکر می‌کند او را نمی‌شناسد.


بزرگسالی که برای کودک می‌نویسد، باید اول یک کار سخت انجام دهد‌، فراموش کند که خودش کودک بوده. باید بنشیند، نگاه کند، گوش بدهد به کودک امروز، به کودکی که آیپد دارد و سوال‌هایش سخت‌تر از آن است که ما فکر می‌کنیم، این ساده‌ترین و سخت‌ترین چیزی است که ادبیات کودک ایران هنوز یادش نگرفته.