
هفت صبح| پیرمرد که مُرد، بچهها آمدند سراغ خانه، اتاقها را گشتند، وسایل را تقسیم کردند، مبلها را بردند، فرشها را بردند، ساعت دیواری را بردند، بعد رسیدند به کتابخانه، سه دیوار پر از کتاب، پنج دهه جمعآوری، صادق هدایت کنار ویلیام فاکنر، احمد شاملو کنار پابلو نرودا، تاریخ بیهقی با جلد چرمی که لبههایش ساییده شده از بس که دست خورده، بچهها نگاه کردند، با هم حرف زدند و تصمیم گرفتند، کارتنها را آوردند. این داستان دارد در خانههای زیادی تکرار میشود. نسلی که کتاب را جدی گرفت، که کتابخانه خانگیاش را با افتخار نشان میداد، که بعضی کتابها را با مدادعلامت میزد و حاشیهنویسی میکرد، دارد میرود و آنچه پشت سرش میماند، اغلب سرنوشتی دارد که خودش هرگز تصورش را نمیکرد.
کتابهایی که خانهشان عوض میشود
بازار کتاب دستدوم تهران این روزها پر است از کتابهایی که داستانشان را با خودشان آوردهاند. جلدهایی که اسم صاحب قبلیشان یا با مهر یا با خودکار روی صفحه اول نوشته شده. کتابهایی که یادداشت دارند، خط دارند، تاریخ دارند، بعضیهاشان هدیه بودهاند، «به یادگار، با محبت، فلان سال» و حالا روی یک میز در بازار کتاب انقلاب قیمت خوردهاند.
اینجا خوشبینانهترین سرنوشت است، کتاب حداقل به دست کسی میرسد که میخواهد بخواندش اما بسیاری از کتابخانههای خانگی این مسیر را طی نمیکنند یا در کارتنهایی که کسی سراغشان نمیرود انبار میشوند یا به دست دلالانی میرسند که وزنشان را حساب میکنند یا مستقیم میروند در میان دور ریختنیها، کتابهایی که دههها عمر صاحبشان را در خودشان دارند، به قیمت کیلویی.
سالهاست کتابفروشان قدیمی خیابان انقلاب از این جریان میگویند از کسانی که با کارتنهای بزرگ میآیند و میگویند کتابهای پدرم است، هر قیمتی بدهید از مجموعههایی که گاهی یک عمر پشتشان است و به چند اسکناس تبدیل میشوند از کتابهایی که گاهی نایاباند، که چاپ اولند، که دیگر پیدا نمیشوند و کسی که آنها را میآورد نمیداند چه در دست دارد.
حاشیههایی که با کتاب میروند
اما مشکل فقط کتاب نیست، مشکل آن چیزی است که درون کتاب است، آن خطوطی که زیر جملهای کشیده شده، آن علامت تعجبی که کنار پاراگرافی گذاشته شده، آن تاریخی که روی صفحه اول نوشته شده. ایها ردپای یک ذهن هستند، سند یک رابطه بین یک آدم و یک متن.وقتی محمدعلی اسلامی ندوشن یا شاهرخ مسکوب کتاب میخواندند، حاشیه مینوشتند، این حاشیهها گاهی به اندازه خود کتاب ارزش دارند. اما آدمهای عادی هم حاشیه مینوشتند، معلمی که سالها ادبیات تدریس کرد، پزشکی که شبها شعر میخواند، مهندسی که تاریخ دوست داشت. این حاشیهها با کتابها میروند و رفتنشان یعنی بخشی از حافظه فکری یک نسل، بیسروصدا از بین میرود.
کتابخانه که تعطیل شد
در اروپا و آمریکا سازوکارهایی وجود دارد برای این لحظه. کتابخانههای دانشگاهی مجموعههای خصوصی را میپذیرند، بنیادهای فرهنگی آرشیو میکنند. حتی کتابفروشیهای تخصصی هستند که کتابخانههای خانگی را کامل میخرند، فهرست میکنند و به شکل درستی میفروشند. اینجا این سازوکار وجود ندارد. کتابخانه ملی ظرفیت محدودی دارد. دانشگاهها اغلب علاقهای به مجموعههای عمومی نشان نمیدهند و فضای خیریههای فرهنگی آنقدر محدود است که از پس این حجم برنمیآید.
نتیجه این است که هر روز، در گوشهای از این شهر، یک کتابخانه خانگی تعطیل میشود. بدون اطلاعیه، بدون مراسم، بدون که کسی بداند چه از دست رفت. کتابها پراکنده میشوند یا دور میروند و آن فضایی که یک آدم در طول عمرش ساخته بود،آن چیدمان خاص، آن کنار هم بودن این کتاب با آن کتاب که خودش یک روایت بود ، برای همیشه از بین میرود.
کتابخانه خانگی پرتره یک ذهن است،وقتی آن را کارتن میکنیم و میبریم دور، داریم پرتره را پاره میکنیم و پرتره پارهشده دیگر به هیچ قابی نمیخورد.








