هفت صبح| روزنامه «هفت‌صبح» بنا دارد تا در پرونده‌ای با عنوان «تحزب در ایران» به بازشناسی مهم‌ترین مشکلات و چالش‌های احزاب فعال ایران بپردازد؛ مسئله‌ای که شاید بتواند از یک سو بار دیگر یادآوری کند که کار سیاسیِ دموکراتیک بدون فعالیت واقعی حزبی میسر نمی‌شود و از سوی دیگر روش انفعالی احزاب نیز نه کمکی به سیاست در ایران می‌کند و نه منطبق با معنای واقعی تحزب است. در نخستین مطلب از این پرونده گزارشی کلی درباره تاریخچه کوتاهی از احزاب در ایران و مهم‌ترین چالش‌های کنونی اجزاب می‌پردازیم و در مطالب بعدی و به صورت هفته‌ای، سعی می‌شود به طور اختصاصی بر هر یک از احزاب فعال امروزی کار شود.

 

  کارکرد حزب


 تحزب واژه‌‌ای مدرن است که معنایی مدرن را هم با خود به همراه دارد؛ آنکه گروه‌هایی در عرصه سیاسی بتوانند به تعبیر موریس دوورژه برای قدرت مبارزه کنند و منافع و اهداف نیروهای اجتماعی را بیان کنند. این تعریف دوورژه ناظر به دو کارکرد حزب است؛ نخست آنکه احزاب باید در پی کسب قدرت سیاسی باشند و دوم آنکه آنها نماینده جامعه‌اند تا خواسته‌های عمومی را در سیاست دنبال کنند. در‌آمیختگی تلاش برای کسب قدرت سیاسی و نمایندگی اجتماعی است که حزب را به یکی از ارکان مهم دموکراسی تبدیل می‌کند و به باور بسیاری از نظریه‌پردازان اگر دموکراسی مشارکتی بدون وجود امر تحزب ممکن نمی‌شود؛ هرچند در انواع دیگر دموکراسی مانند دموکراسی نمایندگی تک‌حزبی نیز حزب وجود دارد اما به دلیل آنکه تنها یک حزب فراگیر وجود دارد؛

 

جامعه فقط می‌تواند نمایندگان خود را از میان آن حزب مشخص کند و حزب فراگیر است که اصول کلی را در کشور تبیین می‌کند؛ نمونه‌ای که مشخصا در چینِ امروزی می‌بینیم. در دموکراسی مشارکتی اما احزاب قدرت تعیین‌کنندگی دارند و در ابتدا نماینده تفکر و روش خود در عرصه سیاسی‌اند و سپس با عضوگیری از میان مردم بر دامنه سرمایه‌ اجتماعی خود می‌افزایند و مردم در کشورهای مبتنی بر دموکراسی مشارکتی مخیر به انتخاب میان احزاب متعددند؛ نمونه‌ای که بیشتر در کشورهای مبتنی بر لیبرالیسم یا سوسیال‌دموکراسی می‌بینیم.

 

آغاز تحزب در ایران با مشروطه


نخستین سنگ‌بناهای تحزب در ایران به معنای نسبتا امروزی‌اش پس از پیدایی جنبش مشروطه دیده می‌شود؛ چنانچه حتی قانون اساسی مشروطه نیز نه با استفاده از تعبیر «حزب» اما در قالب انجمن‌ها و اجتماعات، کارکرد حزب را به رسمیت شناخته است. در اصل 21 متمم این قانون آمده است: «انجمن‌ها و اجتماعاتی که مولد فتنه دینی و دنیوی و محل نظم نباشند، در تمام مملکت آزاد است ولی مجتمعین با خود اسلحه نباید داشته باشند و ترتیباتی را که قانون در این خصوص مقرر می‌کند، باید متابعت نمایند. اجتماعات در شوارع و میدان‌های عمومی همه باید تابع قوانین نظمیه باشند».در همه سال‌های بعد از مشروطه نیز احزاب متعددی شکل گرفت که البته بسیاری از این احزاب در زمان خود به صورت زیرزمینی یا حتی مسلحانه فعالیت می‌کردند که شاید نتوان آنها را در قالب «حزب» به معنای کلاسیک خود در نظر گرفت و بیشتر باید برخی از آنها را تحت عنوان گروه‌های مسلح یا گروه‌های انقلابی شناسایی کرد.

 

احزاب و گروه‌ها در دوره پیش از انقلاب


در این میان حزب توده مهم‌ترین و شاخص‌ترین حزبی است که از یک سو برای کسب قدرت سیاسی تلاش می‌کرد، از سوی دیگر مانیفست روشنی ارائه می‌داد و از طرفی به جذب نیرو می‌پرداخت. جبهه ملی نیز یکی دیگر از گروه‌هایی بود که در عمل کار حزبی می‌کرد و اساسا بازوی حزبی دولت مصدق نیز محسوب می‌شد که البته هم حزب توده و هم جبهه ملی از سوی نهاد سلطنت غیرقانونی اعلام شدند؛ یکی در سال 27 و یکی هم بعد از سقوط دولت مصدق در سال 32.

 

نهضت خداپرستان سوسیالیست نیز یکی از احزاب قدیمی و ریشه‌دار بود که دچار انشعاب‌هایی شد و از میان آن حزب احزابی مانند حزب مردم ایران، جمعیت آزادی مردم ایران، جنبش مردم ایران با عنوان اختصاری جاما و جنبش مسلمانان مبارز به وجود آمد. گروه فدائیان اسلام نیز وجود داشت که این گروه عمده فعالیتش را بر اساس ترور مقامات دولتی یا نیروهایی که مخالف اندیشه خود می‌دیدند، متمرکز کرده بودند. پس از رخدادهای سال 32 گروه‌های دیگری هم به وجود آمدند؛ از نهضت آزادی ایران گرفته تا سازمان مجاهدین خلق، چریک‌های فدایی خلق، سازمان پیکار (منشعب از سازمان مجاهدین خلق)، مؤتلفه اسلامی و گروه‌های دیگری مانند حزب کار ایران(توفان)، گروه فلسطین، سازمان انقلابی حزب توده ایران، کمیته انقلابی حزب دموکرات کردستان و اتحادیه کمونیست‌های ایران وجود داشتند.


در این بین محمدرضا شاه هم با تشکیل حزب رستاخیز نشان داد که به اهمیت تحزب پی برده بود اما او در عین حال گسترش حزب‌گرایی را دارای خطر برای سلطنت خود می‌دید؛ همین بود که با تشکیل حزب رستاخیر و غیرقانونی اعلام کردن هر حزبی به جز حزب خودخواسته و خودساخته‌اش سعی کرد که از یک سو تکثر در تحزب را از بین ببرد و از سوی دیگر به زعم خود عرصه تحزب این نهاد سلطنت و دربار باشد که هدایت کند. ادعا آن بود که همه مردم ایران عضو حزب رستاخیرند؛ ادعایی که طبیعی بود بیشتر نمادین است و نمود عینی و واقعی ندارد.

 

  احزاب در دوره پس از انقلاب


دوران شکوفایی احزاب به دو سال بعد از پیروزی انقلاب بر می‌گردد؛ زمانی که هم احزاب جدیدی مثل حزب جمهوری اسلامی شکل گرفته بودند و هم آنکه احزاب پیش از انقلاب به جای تمرکز بر فعالیت مسلحانه به کار سیاسی پرداختند؛ هر چند دیری نگذشت که تقابل‌های خیابانی میان آنها و حاکمیت عملا بسیاری از آنها را در نقطه روبه‌روی حاکمیت قرار داد. پس از ایجاد ثباتی نسبی در عرصه داخلی و بعد از تنش‌های شدید سال 60 و البته با شروع جنگ احزاب اسلام‌گرای غیرمارکسیستی توانستند عرصه سیاسی را به دست بگیرند؛ احزابی مانند  جامعه روحانیت مبارز، جمهوری اسلامی، مؤتلفه و نهضت آزادی.


در دهه شصت به آن معنا احزاب کارکرد ویژه حزبی نداشتند اما از میانه دهه هفتاد و با تشکیل احزاب تازه‌ مثل مشارکت، مجمع روحانیون مبارز، کارگزاران سازندگی، مجمع نیروهای خط امام، جمعیت زنان جمهوری اسلامی، حزب اسلامی کار، انجمن اسلامی معلمان، دفتر تحکیم وحدت، مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم، مردم‌سالاری و بعدتر اعتماد ملی، جبهه پایداری انقلاب اسلامی، اتحاد ملت و... فضای حزبی را گسترده کرد؛ تا حدی که  امروز نزدیک به 200 حزب ثبت شده در کشور وجود دارد.

 

بی‌اثر شدن احزاب؛ محدود به ایام انتخابات


یکی از مشکلاتی که در همه سال‌های بعد از انقلاب احزاب دچارش شدند؛ تقدم کمیت بر کیفیت کار حزبی بوده است. به این معنی که بعد از عبور از دوره اصلاحات یعنی حد فاصل سال‌های 76 تا 84 احزاب به سمت بروکراتیک‌شدن حرکت کردند. البته نظارت‌های شدید بر احزاب هم بر دامن‌زدن به این فضا بی‌تأثیر نبود. احزاب در دست‌کم دو دهه اخیر به جای فعالیت مستمر حزبی، تبیین مانیفست سیاسی خود، جذب نیرو و کمک به ساختارها و نهادهای حاکمیتی برای شناسایی و رفع مشکلات عملا به برگزاری نشست‌های بسیار کوچک و محفلی بسنده کردند.


احزاب باید می‌توانستند رابط میان جامعه و نهاد قدرت باشند اما یا بعضی از احزاب آنچنان خود را در قدرت تعریف کردند که عملا ارتباط ویژه‌ای با بدنه جامعه نداشتند یا آنکه آنقدر خود را فراتر از قدرت معرفی کردند که به اپوزیسیون ساختار سیاسی حاکم تبدیل شدند. از سوی دیگر احزاب کسب قدرت را صرفا در مقوله انتخابات معنا کردند؛ در حالی که انتخابات آخرین حلقه از کسب قدرت باید می‌بود. به بیان دیگر احزاب باید در طول زمان ارتباطی وسیع و عمیق با جامعه برقرار می‌کردند و از سوی دیگر می‌توانستند راهبردهای روشن در حوزه‌های مختلف اعم از سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و دیپلماتیک ارائه می‌دادند تا اعتماد عمومی را جلب کنند تا در نهایت در هر انتخابات بتوانند نظر اکثریت را همراه خود کنند؛ در حالی که احزاب در چند سال یک بار و حداکثر چندماه قبل از انتخابات ظهور می‌کردند و کار حزبی و انتخاباتی را به برگزاری چند همایش یا انتشار چند مجله و اطلاعیه محدود می‌کردند.

 

از نبود مانیفست تا پدرخواندگی


مسئله دیگر آن است که احزاب در همه این سال‌ها هیچ مانیفست روشنی از خود نیز ارائه ندادند و اگر از مردم پرسیده شود که تفاوت این حزب اصلاح‌طلب با آن حزب اصلاح‌طلب چیست یا اصلا تفاوت اصولگرایان یا اصلاح‌طلبان چیست شاید نتوانند پاسخی بدهند. نکته دیگر آن است که وقتی به شخصیت‌های موجود در احزاب نگاه می‌کنیم، همه جزو نیروهای نسل اول آن احزاب‌اند. این موضوع نشان می‌دهد که احزاب نتوانسته‌اند طی عمر خود به جذب نیروهای جدید بپردازند. جذب نشدن نیروهای جدید از یک سو به قطع نسبی ارتباط احزاب با مردم بازمی‌گردد و از سوی دیگر به فضای بسته حاکم بر احزاب که به تعبیری برخی شخصیت‌ها نقش پدرخواندگی دارند و از هر نوع تحول و نوگرایی در ساختار حزب پرهیز می‌کنند. به بیان دیگر این شخصیت‌ها هستند که در احزاب اولویت دارند، نه کارکرد حزبی یک حزب.

 

فقدان کار تخصصی-مشورتی 


مسئله دیگر احزاب نبود عنصر کارشناسی در میان آنهاست. اولا احزاب محدودی هستند که کارگروه‌های تخصصی داشته باشند و حتی اگر داشته باشند هم خروجی خاصی از آنها بیرون نمی‌آید و چندان دیده نمی‌شود حزبی در موضوع خاصی برای مثال یک پژوهش عینی نظری و تجربه‌گرا به مرکز پژوهش‌های مجلس یا دولت ارائه دهد و به صورت مطالبه‌گرایانه خواستار اصلاح در آن مسئله مورد اشاره شود و گزارش این اقدامات را هم به مردم ارائه دهد. احزاب گرچه نباید الزاما بازوی سیاسی دولت‌ها شوند اما می‌تواند بازوان فکری و مشورتی دولت، مجلس، قوه قضائیه یا دیگر نهادها باشند و البته این اقدامات خود را با مردم در میان بگذارند تا بتوانند اعتماد عمومی را نیز به سمت خود جذب کنند.

 

چالش‌های فراگیر


آنچه امروز از نظر کمی می‌بینیم، تعداد بسیار زیاد احزاب است که شاید در هیچ کشوری چنین شرایطی وجود نداشته باشد اما در عمل اولا انتخابات در ایران حزبی نیست؛ یعنی نامزدها چه برای ریاست‌جمهوری، چه مجلس و چه شوراها از درون ساختار حزبی نامزد انتخابات نمی‌شوند و از سوی دیگر خود احزاب نیز تمایل ندارند کارکرد واقعی حزبی داشته باشند و یا احزاب برای کسب قدرت سعی در بالابردن لابی‌های خود با نهاد قدرت دارند یا آنکه تصور می‌کنند اساسا حضور در قدرت سیاسی یعنی قطع ارتباط با جامعه. در همین جاست که دوگانه قدرت یا جامعه پیش روی احزاب به وجود می‌آید؛ دوگانه‌ای کاذب که اساسا با تعریف تحزب منافات دارد؛ چه آنکه کارکرد حزب جلب اعتماد از جامعه برای حضور در قدرت سیاسی است. اینها بخش کوچکی از مشکلاتی بود که اکنون احزاب در ایران با آن مواجه‌اند؛ مشکلاتی که هم از سوی خود آنها ایجاد شده است و هم آنکه بر آنها تحمیل شده است که در ادامه مسیر پرونده «تحزب در ایران» و با بررسی عملکرد هر یک از احزاب فعال بیشتر به آنها خواهیم پرداخت.