هفت صبح| مهاجرت در فرهنگ ما همیشه با مفهوم «جستجوی فرصت‌های بهتر» پیوند خورده است؛ جوانانی که برای تحصیل یا کار از روستاها به شهرها یا از شهرهای کوچک به کلان‌شهرها می‌آمدند. اما امروز، پایتخت و شهرهای بزرگ ایران شاهد نوعی دیگر از جابه‌جایی جمعیت هستند که نه از سر شوق، بلکه از روی اضطرار رخ می‌دهد.

 

تفاوت این مهاجرت اما در نوع مهاجرین آن است. سالمندانی که پس از سی یا چهل سال سکونت در محله‌های اصیل و مرکزی شهرها، حالا در دوران بازنشستگی نه‌تنها مزد زحمات خود را دریافت نمی‌کنند، بلکه به دلیل ناتوانی در تأمین هزینه‌های سربه فلک کشیده زندگی، به سمت حاشیه‌های بی‌نام و نشان شهر رانده می‌شوند. پدیده‌ای که برخی از کارشناسان از آن به عنوان «تبعید اقتصادی» نام می‌برند.

 

انفجار آمارها در برابر معیشت سخت سالمندان 


برای درک بهتر ابعاد و گستردگی ماجرا، ابتدا باید نگاهی داشته باشیم به آمار سالخوردگان در کشور. طبق آمارهای رسمی مرکز آمار ایران و وزارت بهداشت، ایران یکی از سریع‌ترین فرآیندهای سالخوردگی جمعیت در جهان را تجربه می‌کند بطوریکه در حال حاضر حدود ۹ تا ۱۰ درصد جمعیت کشور (نزدیک به ۸ تا ۹ میلیون نفر) را افراد بالای ۶۰ سال تشکیل می‌دهند. آماری که پیش‌بینی‌ می‌شود تا سال ۱۴۳۰، به مرز ۳۰ درصد خواهد رسید؛ یعنی از هر سه ایرانی، یک نفر سالمند خواهد بود. 


اما مشکل اصلی از جایی آغاز می‌شود  که این آمار را در کنار شاخص‌های اقتصادی و تورم لجام گسیخته کشور قرار دهیم. به عنوان مثال نرخ تورم در بخش مسکن در کلان‌شهرها در حالی طی پنج سال اخیر رشدی چندصد درصدی داشته که میانگین افزایش حقوق بازنشستگان بسیار عقب‌تر از این ارقام حرکت کرده است. گزارش‌های میدانی از دفاتر املاک در حاشیه کلان‌شهرها نشان می‌دهد که تقاضای افراد بالای ۶۰ سال برای اجاره واحدهای کوچک‌متراژ در مناطق اقماری، نسبت به ابتدای دهه جاری، بیش از ۳۰ درصد رشد داشته است. آماری که می‌تواند فقط یک معنا داشته باشد؛ «کوچ سالمندان به حاشیه شهرها».

 

جغرافیای جدید انزوا به حکم سالمندی


مهاجرت سالمندان اما به شکلی بی‌سابقه جغرافیای سالمندی کشور را تغییر داده است. تهران به عنوان کانون اصلی این بحران، شاهد پدیده‌ای است که در آن بازنشستگانی که دهه‌ها در محله‌های اصیلی چون یوسف‌آباد، امیرآباد یا مناطق مرکزیِ ریشه‌دار زندگی کرده‌اند، به دلیل ناتوانی در تأمین اجاره‌بهای سرسام‌آور، ناچار به مهاجرت انبوه به سمت شهرهایی نظیر پرند، پردیس، هشتگرد و قرچک شده‌اند. 


این الگوی رانده‌ شدن به حاشیه، در سایر کلانشهرها نیز با شدتی نگران‌کننده در حال تکرار است. به عنوان مثال در مشهد، تمرکز شدید سرمایه‌گذاری بر املاک مجاور حرم و افزایش نجومی قیمت‌ها، لایه‌های بومی و کهنسال را از مرکز شهر به سمت مناطقی همچون «گلشهر» و شهرک‌های جدید در حاشیه جاده سنتو سوق داده است.

 

اصفهان نیز وضعیت مشابهی را تجربه می‌کند؛ جایی که هم‌زمانی خشکی زاینده‌رود و کاهش کیفیت زندگی شهری با جهش قیمت مسکن، سالمندان طبقه متوسط را به سوی شهرهای اقماری مانند بهارستان و شاهین‌شهر رانده است. در جنوب کشور و در شهر شیراز نیز، افزایش هزینه‌های زندگی در بافت تاریخی و مرکزی، روندِ جابه‌جایی این قشر آسیب‌پذیر به سمت شهر جدید صدرا را شتابی مضاعف بخشیده است. 

 

تراژدی اجتماعی در بستر سالمندی


فردین یزدانی (نویسنده طرح جامع مسکن)، این پدیده را یک «تراژدی اجتماعی» می‌نامد. او بر این باور است که هویت یک سالمند با محله، همسایگان قدیمی، مسجد محل و نانوایی آشنا گره خورده است. یزدانی می‌گوید: «وقتی یک سالمند را از بافت آشنای شهر جدا کرده و به یک آپارتمان بی‌روح در حاشیه شهر می‌فرستیم، او را با «انزوای جغرافیایی» روبه‌رو کرده‌ایم. در حاشیه شهرها، فضاهای عمومی برای تعامل سالمندان وجود ندارد. نه پارکی که پاتوق آن‌ها باشد و نه شبکه‌ای از دوستان قدیمی. این وضعیت منجر به شکلی از افسردگی حاد می‌شود که در علم روان‌شناسی به آن «گسست پیوند با مکان» می‌گویند.»


همچنین به‌گفته اردشیر گراوند، پژوهشگر اجتماعی، هیچ خانواده‌ای از اثرات مهاجرت در امان نمانده است: «تقریباً در هر خانواده، یا یک عضو مهاجرت کرده یا همه اعضا با هم جابه‌جا شده‌اند. این جابه‌جایی انسجام خانوادگی را به‌شدت کاهش داده است. بسیاری از پدر و مادرها ناچار به مهاجرت در سن بالا شده‌اند تا به فرزندانشان بپیوندند، اما فرزندان، مشغول زندگی خود می‌شوند و این والدین در تنهایی، بدون خانه، بدون شبکه خویشاوندی و بدون حمایت اجتماعی باقی می‌مانند.» او نسبت به ظهور بحران سالمندی «خاص» در آینده نزدیک هشدار می‌دهد: «ما با پدیده‌ای روبه‌رو هستیم که نه شبیه سالمندی در کشورهای توسعه‌یافته است، نه حتی مانند گذشته خودمان. این بحران، پیچیده، مهاجرت‌زده و فاقد پشتوانه اجتماعی خواهد بود.»

 

وقتی که مسئولان هم اعتراف می‌کنند 


این مهاجرت‌ها در حالی صورت می‌‌گیرد که در سال‌های اخیر، «سند ملی سالمندان» با هدف حمایت از این قشر تدوین شد، اما مسئولان نهادهای حمایتی معتقدند بدون بودجه‌ریزی واقعی، این سند تنها در حد یک متن باقی مانده است. مدیران سازمان بهزیستی و صندوق‌های بازنشستگی در اظهارنظرهای خود بارها تأکید کرده‌اند که مقرری بازنشستگی فعلی، تنها پاسخگوی ۱۰ تا ۱۵ روز از هزینه‌های واقعی یک زندگی شهری است.

 

وقتی از «معیشت سالمند» صحبت می‌کنیم، نباید فراموش کرد که سبد هزینه‌ای این قشر با یک جوان متفاوت است؛ هزینه‌های سنگین دارو، آزمایش‌های دوره‌ای، فیزیوتراپی و رژیم‌های غذایی خاص، بخش بزرگی از درآمد آن‌ها را می‌بلعد. در چنین شرایطی، وقتی فرد بین «خرید دارو» و «پرداخت اجاره‌خانه در مرکز شهر» ناچار به انتخاب می‌شود، گزینه دوم حذف شده و کوچ به حاشیه شهر به عنوان تنها راه بقا باقی می‌ماند. مسئولان اذعان دارند که فقدان «بیمه تکمیلی جامع» و «مسکن اجتماعی مخصوص سالمندان» بزرگ‌ترین خلأ قانونی است که این کوچ اجباری را رقم زده است.

 

 فرزندانی که شرمنده‌ ولی ناچارند 


در تحلیل‌های اجتماعی این پدیده، نباید از وضعیت فرزندان غافل شد. جامعه‌شناسان به نسلی که همزمان مسئولیت بزرگ کردن فرزندان خود و مراقبت از والدین پیرشان را بر عهده دارند، «نسل ساندویچی» می‌گویند. در شرایط فعلی ایران، بسیاری از فرزندان به دلیل فشارهای اقتصادی لجام‌گسیخته، حتی در تأمین مایحتاج اولیه زندگی خود درمانده‌اند و توان مالی برای حمایت از والدین جهت ماندن در تهران یا مراکز استان‌ها را ندارند. این موضوع منجر به ایجاد یک «شرمساری خانوادگی» و بروز اختلافات عاطفی شده است. سالمندی که احساس می‌کند بارِ اضافی بر دوش فرزند است، خود پیش‌قدمِ این کوچ می‌شود تا استقلالِ نداشته‌اش را در حاشیه شهر حفظ کند؛ غافل از اینکه این دوری جغرافیایی، پیوند عاطفی نسل‌ها را نیز به مرور زمان سست می‌کند.