نقدی بر تازهترین کمدی برزو نیکنژاد با بازی جواد عزتی و امیر جعفری
«بورسیه» با شخصیتهای بلاتکلیف، خردهداستانهای رهاشده و شوخیهای بیحاصل، در روایت یک ماجرای ساده هم شکست میخورد
هفت صبح| سینما گاهی قربانی ایدههایی میشود که روی کاغذ وسوسهانگیزند و روی پرده، چیزی جز تصویری رنگباخته از ظرفیتهای ازدسترفته باقی نمیگذارند. «بورسیه» برزو نیکنژاد از همین دست فیلمهاست، کمدی پرهیاهویی که قرار است قصه یک سرقت بزرگ را تعریف کند، ولی در این میان، مهمترین دارایی خود یعنی روایت را به تاراج میدهد. فیلم از همان دقایق ابتدایی، نشانههای آشفتگی را آشکار میکند و هرچه پیش میرود، فاصله میان ایده اولیه و آنچه روی پرده جان گرفته، عمیقتر میشود.
آدمها میآیند و میروند، اتفاقات بیمقدمه رخ میدهند، موقعیتها پیش از رسیدن به نقطه اثرگذاری رها میشوند و فیلمساز با شتابی عجیب، از کنار حفرههای فیلمنامه عبور میکند. حاصل، کمدی کمرمقی است که گویی به جای یک داستان منسجم، چند طرح ناتمام را به یکدیگر دوختهاند؛ وصلههایی که هرگز به لباسی اندازه قامت سینما تبدیل نمیشوند.
قصهای که در ازدحام اتفاقات گم شد
ماجرا با دو دوست آغاز میشود که برای تأمین هزینه سفر تحصیلی نوجوانی بورسیهشده، نقشه سرقت میکشند. یکی از آنها سرپرستی فرزند برادر درگذشتهاش را بر عهده دارد و میخواهد آیندهای بهتر برای او رقم بزند. چنین موقعیتی، ظرفیت شکلگیری کمدی تلخی درباره استیصال اقتصادی، مسئولیت خانوادگی و مرز باریک میان خیرخواهی و خلافکاری را دارد. فیلمنامه اما این بستر دراماتیک را به مجموعهای از رخدادهای پراکنده تقلیل میدهد.
«بورسیه» از بیماری مزمن بسیاری از کمدیهای تجاری رنج میبرد، تصور اینکه انباشت حادثه میتواند جای خالی قصه را پر کند. خردهروایتها بیآنکه به بلوغ برسند، کنار گذاشته میشوند و شخصیتها بدون پشتوانه روانشناختی، میان موقعیتهای تصادفی سرگردان میمانند. هیچ کشمکش مؤثری فرصت گسترش پیدا نمیکند و هیچ تصمیمی وزن دراماتیک لازم را ندارد. فیلم به جای ساختن زنجیرهای از علتها و پیامدها، اتفاقات را پشت سر هم ردیف میکند؛ گویی شلوغی قاب قرار است فقر روایت را پنهان کند.
نابغهای که قربانی نبوغنمایی شد
یکی از آشکارترین نشانههای خامدستی فیلمنامه، نحوه پرداخت نوجوان نابغهای است که استعداد الکترونیکی دارد و با حساسیت غیرعادی شنوایی زندگی میکند، این ویژگی میتوانست به موتوری برای پیشبرد داستان و خلق موقعیتهای بدیع تبدیل شود، ولی در حد ادعایی نمایشی باقی میماند. جایی گفته میشود نوجوان حتی صدای مورچهها را میشنود؛ اغراقی که انتظار میرود قواعد مشخصی در جهان داستان داشته باشد، بااینحال، همین نوجوان در تونل وحشت پرسروصدا، بدون کوچکترین واکنش متناسب با وضعیت معرفیشده فعالیت میکند.
تناقضی آشکار که نشان میدهد فیلمنامه حتی به منطق ایدههای خودش وفادار نیست. دیگر آدمهای فیلم نیز سرنوشتی مشابه دارند، دختر کارمند بانک با دو حضور گذرا، رابطهای مبهم و بیحاصل با نوجوان پیدا میکند، پانتهآ پناهیها در نقشی ظاهر میشود که حذف کاملش خللی در مسیر داستان ایجاد نمیکند، اینها شخصیت نیستند؛ سایههایی گذرا هستند که فیلمنامه حضورشان را ثبت میکند، بیآنکه برایشان هویت، ضرورت یا کارکردی دراماتیک بسازد.
کمدی درمانده در سایه ستارهها
فقر شخصیتپردازی، بازیگران را نیز به تکرار الگوهای آشنا سوق داده است. امیر جعفری همان شمایل بارها آزمودهشده خود را بازتولید میکند؛ مجموعهای از لحنها، واکنشها و اغراقهایی که دیگر طراوت گذشته را ندارند. عباس جمشیدیفر به حضوری کوتاه و بیثمر محدود میشود و جواد عزتی، با تمام تواناییهای شناختهشدهاش، برای جان بخشیدن به موقعیتهایی تقلا میکند که اساساً جان ندارند. عزتی میکوشد با بازی بدنی، تغییر ریتم دیالوگ و واکنشهای کمیک، خلأ متن را جبران کند؛ تلاشی فرساینده که سرانجام به جایی نمیرسد.
بازیگر هرقدر هم توانا باشد، نمیتواند از دل موقعیتی بیمنطق، کمدی ماندگار بیرون بکشد. اوج استیصال فیلم در سکانسهای پایانی رخ میدهد؛ جایی که تصاویر پشتصحنه با جریان روایت درمیآمیزند تا شاید خندهای به زور از تماشاگر گرفته شود. این تصمیم عجیب، بیش از یک تمهید کمیک، به اعلام ورشکستگی فیلمنامه شباهت دارد. «بورسیه» سرانجام بیآنکه گرههایش را بگشاید یا به شخصیتهایش سرانجامی معنادار ببخشد، به پایان میرسد. فیلمی که از ایده سرقت آغاز میکند و به سرقت فرصت، استعداد و حوصله مخاطب میرسد. طنز تلخ ماجرا همینجاست؛ در فیلمی که همه به دنبال پولاند، ارزشمندترین چیزی که گم میشود، خود سینماست.