گاهی تعریف و تمجید دیگران، آن طور که به نظر می رسد، ارزشمند نیست. حکایت افلاطون و ستایش جاهل، داستانی کوتاه اما عمیق است که به ما یادآوری می کند ارزش یک انسان را باید از نگاه افراد آگاه و خردمند سنجید، نه صرفا از تعداد تحسین ها و تعریف هایی که می شنود. اگر می خواهید با یکی از آموزنده ترین حکایت های اخلاقی درباره ارزش واقعی تحسین، خودشناسی و اهمیت همنشینی با انسان های دانا آشنا شوید، این داستان پندآموز را تا پایان بخوانید.

روزی مردی به خدمت فیلسوف بزرگ، افلاطون آمد و نشست و از هر نوع سخن می‌گفت. در میان سخن گفت: امروز فلان مرد از تو بسیار خوب می‌گفت که افلاطون عجب بزرگوار مردی است و هرگز کسی چون او نبوده است.

افلاطون چون این سخن بشنید، سر فرود برد و سخت دلتنگ شد.

آن مرد گفت: ای حکیم! از من تو را چه رنج آمد که چنین دلتنگ شدی؟

افلاطون پاسخ داد: ای خواجه! مرا از تو رنجی نرسید. ولی مصیبت بالاتر از این چه باشد که جاهلی مرا ستایش کند و کار من او را پسندیده آید؟ ندانم کدام کار جاهلانه کرده‌ام که او خوشش آمده و مرا به خاطر آن ستوده است.

حکایت افلاطون به ما می آموزد که هر تعریف و تمجیدی نشانه موفقیت یا درستی مسیر نیست. گاهی مهم تر از خود ستایش، این است که چه کسی و با چه نگاهی ما را تحسین می کند. اگر رفتار و گفتار ما مورد پسند افراد ناآگاه قرار بگیرد، شاید بد نباشد لحظه ای در عملکرد خود تامل کنیم.