هفت صبح| در برگی از تاریخ امروزمان باز هم به جراید سال‌های دور سر زدیم؛ ببینیم آن موقع چه مطالبی برای خوانندگان جذابیت داشت. امروز ‌‌مجله اطلاعات هفتگی سال 1352 را مرور می‌کنیم. دوستان روزنامه‌نگارمان آن موقع در دو صفحه جالب با کاریکاتورهای بامزه، چندین داستان کوتاه را برای خوانندگان گردآوری کرده بودند که چند مورد از آنها را اینجا برای‌تان بازنویسی می‌کنم؛ عکس‌های مطالب هم اکثرا منشوری بود؛ پس عکس خانم راکوئل ولش را ببینید و داستانش را بخوانید!

نکته هفته


دو گروه از مردان همیشه چند دگمه لباس‌شان افتاده است؛ یکی مردانی که زن ندارند و دیگری مردانی که زن دارند!

 دندان


دو پسربچه درباره زیبایی‌ها و دندان‌های مادرشان صحبت می‌کردند... پسر اول گفت: «مامان من دندون‌های قشنگی داره.» ‌پسر دوم گفت: «‌مامان منم همینطور... اگه بدونی چه دندون‌های سفیدی داره؟» پسر اول‌: شاید دندون‌های مادر تو سفید و قشنگ باشه ولی دندون‌های مامان من سفید و قشنگ‌تره. پسر دوم: «خیال می‌کنی... دندون‌های مامان من به قدری ‌قیمتیه که هر شب موقع خواب اونارو از دهنش درمیاره و تو لیوان قایم می‌کنه!» خب انصافا این یکی خنده نداشت و در سطح ایستگاه خنده نبود...

مالیات


قاضی شما متهم هستید که یه سطل آب سرد روی سر مادرزنتون ریختین. چی جواب می‌دین؟ متهم: بله! همینطوره. قاضی: و بعدش هم شروع کردین به خندیدن. متهم‌: بله همینطوره. قاضی: شمارو به خاطر این‌کار به شصت تومن و سه‌زار جریمه می‌‌کنم. متهم: آقای قاضی این سه‌زار دیگه چیه؟ قاضی: شصت تومن جریمه آب پاشیدن‌تونه و سه‌زار هم بابت مالیات تئاتریه که تماشا  کردین! (فرستنده: احمد صفارمنتشری-تهران)

 

خرافات


صحبت از خرافات و اعتقادات عجیب مردم بود... مردی به دوستش گفت: از آدم روشنفکری مثل تو تعجب می‌کنم که به خرافات عقیده داری. دومی لبخندی زد و گفت: اتفاقا خیلی هم تاثیر دارد. دلیلش اینکه چندی قبل من یک پنجه خرگوش در جیب کتم گذاشتم. زنم وقتی مطابق معمول جیب لباس‌هایم را می‌گشت، دستش به آن خورد و خیال کرد که یک موش است. از آن روز به بعد دیگر جرات ندارد دست تو جیبم بکند!!!

در تیمارستان


یکی از پرستاران یک تیمارستان سراسیمه نزد پزشک مشاور رفت و گفت: «آقای دکتر... فکر می‌کنم شما باید آقای مدیر تیمارستان را فورا معاینه کنید. »
-چرا؟ «چون حالش خوب نیست». -به چه دلیل این حرف را می‌زنی؟ «برای اینکه امروز صبح وقتی می‌خواست صبحانه بخورد، به جای نان، انگشت شست خود را در فنجانش فرو برد و در دهان گذاشت و گفت چه نان خوشمزه‌ای!» پزشک معالج چند لحظه به فکر فرو رفت و بعد پرسید: «بگو ببینم انگشتش را کره هم مالیده بود یا نه؟!»

 

 صابون


خبرنگار جوانی برای مصاحبه نزد آرت بوخوالد نویسنده شوخ‌طبع آمریکایی رفته بود... ضمن صحبت از او پرسید: آقای آرت اگر آنچه امروز هستید، نبودید، دلتان می‌خواست چی باشید؟ آرت بخوالد با قیافه خیلی جدی جواب داد: «یک قالب صابون! خبرنگار فکر کرد عوضی شنیده، مجددا پرسید: فرمودید یک قالب صابون؟! – بله یک قالب صابون در حمام راکوئل ولش!!!


تکمله

خب حتما می‌دانید که راکوئل (یا راکل) ولش بازیگر و مدل آمریکایی بود. نام اصلی‌اش جو راکل تجادا بود. راکوئل‌‌ ۵ سپتامبر ۱۹۴۰ در شیکاگو، ایلینوی به دنیا آمد. اولین فرزند از سه فرزند آرماندو کارلوس تجادا، متولد بولیوی، مهندس هوافضا‌ و همسرش، ژوزفین سارا... راکوئل که از سنین پایین به بازیگری علاقه داشت؛ از ۷ تا ۱۷ سالگی به تحصیل باله پرداخت. او همچنین از ۱۴‌سالگی چندین عنوان زیبایی را از آن خود کرده بود. خانم ولش‌‌ سال ۱۹۶۳ به کالیفرنیا رفت وبعد در لس‌آنجلس‌ با پاتریک کرتیس ازدواج کرد. او که آن زمان به قول امروزی‌ها کراش خیلی‌ها بود... بگذریم از اصل مطلب دور شدیم...