هفت صبح، فاطمه برزویی| نشستن پای صحبت‌های مردی که هنوز با معیارهای «عصر طلایی» زندگی می‌کند، غنیمتی کمیاب است. شاهین فرهت، نامی است که برای اهالی موسیقی کلاسیک ایران، تداعی‌کننده نظم، دانش و البته عشق بی‌پایان به فرم «سمفونی» است. او را «پدر سمفونی ایران» می‌نامند؛ عنوانی که شاید برای توصیف تمام ابعاد شخصیتی او کافی نباشد. فرهت فقط یک آهنگساز نیست؛ او یک «شنونده» حرفه‌ای، یک سینماشناس دقیق و یک معلم دلسوز است. او از تباری می‌آید که «دانستن» در آن فضیلت بود. پدری که قاضی بود اما تار می‌زد و عمویی که موسیقی‌دان برجسته بود، بستری را فراهم کردند تا کودکی در تهران دهه سی، شیفته بتهوون و برامز شود، بی‌آنکه ریشه‌هایش در موسیقی دستگاهی ایران را فراموش کند. آنچه می‌خوانید، متن کامل این گفت‌وگوست که تصویری شفاف از جهان‌بینی این هنرمند برجسته ارائه می‌دهد.

 

 می‌خواهم گفت‌وگو را از نقطه‌ای متفاوت و شاید کمی انتزاعی شروع کنم. در جهان امروز که همه چیز تکراری شده و دسترسی به آثار هنری با یک کلیک ممکن است، آیا هنوز پیش می‌آید که شاهین فرهت از شنیدن یک قطعه موسیقی «شگفت‌زده» شود؟ 
سوال بسیار جالب و عجیبی پرسیدید؛ بله! من همواره و در هر لحظه در حال تجربه حس «شگرفی» در موسیقی هستم. مسلم است که سن و تجربه تغییر می‌کند، اما آن جوهر حیرت در برابر شاهکارها در من فروکش نکرده است. ببینید، برخی آثار در تاریخ هنر هستند که تاریخ مصرف ندارند. من شاید ده‌ها و حتی صدها بار «سمفونی شماره ۴ برامس» را شنیده باشم. شاید تک‌تک نت‌های «سمفونی ارویکا» (شماره ۳) بتهوون را از بر باشم، یا بارها با «سونات آپاسیوناتا» زندگی کرده باشم؛ اما باور کنید هر بار که دوباره این‌ها را می‌شنوم، در یک بهت و شگفتیِ تازه فرو می‌روم. انگار دفعه اولی است که می‌شنوم. 

 

 برای بسیاری از مخاطبان ما و جوانانی که دوست دارند سبک زندگیِ اساتید بزرگ را بدانند، این کنجکاوی وجود دارد که یک روز معمولی شما چگونه می‌گذرد؟ 
من یک سحرخیز ذاتی هستم. این عادت از دوران کودکی با من است، چون پدرم هم بسیار سحرخیز بودند. من تقریبا همیشه بین ساعت ۵ تا ۶ صبح بیدارم. اولین کاری که می‌کنم و برایم حکم یک آیین را دارد، پیاده‌روی است. هوای صبح و حرکت، ذهنم را باز می‌کند. وقتی از پیاده‌روی برمی‌گردم، احساس می‌کنم انرژی‌ام دوچندان شده است. بعد از آن صبحانه می‌خورم؛ و بعد... بلافاصله به سراغ عشقم می‌روم. یا شروع می‌کنم به شنیدن موسیقی، یا تمرین ساز می‌کنم و یا اگر اثری در دست نوشتن داشته باشم، مشغول آن می‌شوم. 

 

اگر بخواهید کل زندگی‌تان را، با تمام فراز و نشیب‌هایش، در قالب یک قطعه موسیقی توصیف کنید، آن قطعه کدام است؟ آیا خودتان آن را نوشته‌اید یا اثری از بزرگان جهان است؟
تطبیق دادن کل یک عمر با یک قطعه موسیقی کار ساده‌ای نیست و شاید هر جوابی بدهم، بخشی از واقعیت را نادیده گرفته باشم‌ اما اگر بخواهم صادقانه بگویم و کمی از حالت انتزاعی خارج شوم، باید باز هم به سراغ بتهوون بروم. در آثار بتهوون، یک سنگینی دراماتیک  وجود دارد؛ پستی و بلندی‌هایی که شبیه خود زندگی است. هم تراژدی دارد و هم شادی. من هر وقت قسمت اولِ «سمفونی شماره ۹ بتهوون» را گوش می‌کنم، آن تلاطم و آن توفانی که در ارکستر برپاست، آن هیجان مهارناپذیر، مرا عجیب به یاد زندگی خودم می‌اندازد. این قطعه مرا به یاد کسانی می‌اندازد که از دست رفته‌اند و دیگر نمی‌توانم ببینمشان؛ به یاد مادرم. می‌دانید؟ زندگی همین است. در عین اینکه می‌تواند شاد و انرژی‌آفرین باشد، همواره سایه‌ای از یک تراژدی را هم با خود دارد. وقتی به این موسیقی گوش می‌دهم، انگار زمان برایم در هم می‌پیچد؛ به دیروز می‌روم، به یک ماه پیش، به سال‌های دوری که مادرم زنده بود.

 

نخستین خاطره‌ای که شما را به سمت صدا کشید کی بود؟ آن جرقه اولیه کجا زده شد؟
شاید باور نکنید اما آن جرقه در ۳ یا ۴ سالگی زده شد. همان‌طور که گفتم پدرم سحرخیز بودند و قبل از اینکه به محل کارشان (دادگستری) بروند، عادت داشتند موسیقی گوش کنند. آن زمان گرامافون و صفحات سنگی قدیمی بود. من که بیدار می‌شدم می‌رفتم توی اتاق پدرم. او با مهربانی برای خودش قهوه درست می‌کرد و به من هم می‌داد. در همان حال و هوای سحرگاهی، من با موسیقی ایرانی آشنا شدم. گوشم با صفحات آثار «کلنل وزیری»، صدای جادویی «قمرالملوک وزیری» و پیانوی مشهور «مشیر همایون شهردار» پر می‌شد. یادم هست پیانوی «مرتضی محجوبی» چقدر رویم تاثیر می‌گذاشت. نکته جالب اینجاست که من در همان عالم بچگی، بلافاصله دستگاه‌های موسیقی ایرانی را شناختم. این یک یادگیری آکادمیک نبود، یک جذب ناخودآگاه بود.

 بسیاری معتقدند که محیط زیست کودکی، سرنوشت انسان را دیکته می‌کند. اینکه شاهین فرهت امروز یکی از بزرگان موسیقی است، چقدر مدیون آن خانه و آن پدر است؟
 اگر نگویم صددرصد، قطعا ۹۹ درصد مدیون آن محیط هستم. ببینید، پدر من شغلش موسیقی نبود، قاضی دادگستری بود؛ اما مردی بسیار فرهیخته بود که از شاگردان مستقیم «درویش‌خان» محسوب می‌شد. عمویم، پدرِ هرمز فرهت هم همین‌طور بودند. در آن خانه، موسیقی جریان داشت. من از ۳-۴ سالگی ملودی‌ها را می‌شنیدم و ساختارشان را حفظ می‌کردم. اوج‌های دستگاه‌ها را بلد بودم. می‌دانستم در دستگاه ماهور، گوشه «دلکش» کجاست. در همایون، «بیداد» و «شوشتری» و «عشاق» را می‌شناختم. در دشتی همین‌طور. این‌ها همه در حافظه کودکی من حک شد. 

 

پس شروع شما با موسیقی ایرانی بود. اما چه شد که به سمت موسیقی کلاسیک غربی کشیده شدید؟ 
کلاس دوم دبستان بودم، یعنی حدود ۷ یا ۸ ساله. تابستان بود و ما طبق رسم آن زمان به شمیران رفته بودیم. صبح بود و من با پسرعمویم، فریدون فرهت، می‌خواستیم برویم بیرون بازی کنیم. رادیو روشن بود. ناگهان موسیقی‌ای پخش شد که مرا میخکوب کرد. ایستادم. آن حجم از صدا و هارمونی برایم عجیب بود.
وقتی قطعه تمام شد، گوینده اعلام کرد: «قطعه‌ای که شنیدید، اورتور فیدلیو اثر بتهوون بود». من همان‌جا اسیر شدم. دیگر بازی را فراموش کردم و رفتم دنبال این اسم. قطعه دوم که شنیدم و تاثیر عجیبی رویم گذاشت، «رقص مردگان»  اثر سن-سانس آهنگساز فرانسوی بود و سومی هم «رقص مجار شماره یک» اثر برامس. از آن لحظه به بعد، من دیگر آن کودک سابق نبودم؛ من یک جستجوگر موسیقی شده بودم.

 

  و اولین باری که خودتان دست به قلم شدید و نت نوشتید کی بود؟
خیلی زود. شاید حدود ۹ یا ۱۰ سالگی. اولین قطعه‌ای که نوشتم یک «فانتزی در فا مینور» برای پیانو بود. نکته جالب اینجاست که من تئوری موسیقی را بدون معلم و فقط با گوش دادن و دقت کردن یاد گرفته بودم.

 

 هر جوانی در زمان حاضر با گوشی موبایلش به تمام آرشیو موسیقی جهان دسترسی دارد. به نظر شما این دسترسی آسان، رابطه نسل جوان با موسیقی کلاسیک را بهتر کرده یا سطحی‌تر؟
 موسیقی کلاسیک همیشه مخاطبِ خاص خودش را داشته و دارد. اما امروز من معتقدم این قشر در ایران زیادتر شده است. زمانی که من نوجوان بودم، پیدا کردن یک صفحه موسیقی بتهوون کار حضرت فیل بود! خیلی کم بود و گران. شاید همین سختی باعث می‌شد قدرش را بیشتر بدانیم. اما امروز دسترسی آسان شده. جوان ایرانی می‌تواند با یک جستجو، هر سمفونی‌ای را بخواهد دانلود کند. درست است که کیفیت صدایی که از اسپیکر گوشی بیرون می‌آید، آن شکوه و عظمت ارکستر را ندارد و جذابیت شنیداری اولیه‌اش کم است، اما همین «شناخت» و «دسترسی» باعث شده علاقه‌مندان به موسیقی کلاسیک در ایران بیشتر شوند. 

 

اما در مقابل، شنیده می‌شود که وضعیت موسیقی اصیل ایرانی چندان خوب نیست. آیا نگران میراثی که با آن بزرگ شدید نیستید؟
 دغدغه اصلی من همین است. من هیچ نگرانی‌ای بابت موسیقی کلاسیک ندارم، چون راه خودش را می‌رود. اما نگران موسیقی خودمان هستم؛ موسیقی ردیف دستگاهی. متاسفانه روز به روز علاقه به یادگیری و درک عمیق هفت دستگاه و پنج آواز در میان نسل جدید کم می‌شود. این موسیقی، هویت ماست. باید ترتیبی داده شود، باید سیستم آموزشی کاری کند که جوانان با این گنجینه آشنا شوند. موسیقی نواحی و محلی ما که جای خود دارد؛ آنها سرشار از ملودی‌های ناب هستند که دارند فراموش می‌شوند.

 

حرف از گذشته شد، خیلی‌ها می‌گویند برنامه‌ای مثل «گل‌ها» در رادیو، سلیقه موسیقایی مردم را تربیت می‌کرد. آیا جای خالی چنین برنامه‌ای حس می‌شود؟
صددرصد. اما بگذارید واقع‌بین باشیم؛ آن برنامه دیگر تکرارشدنی نیست. برنامه «گل‌ها» محصولِ یک دوران خاص، یک مدیریت خاص  و حضور همزمان نوابغی بود که دیگر نیستند. نوازندگانی که در آن ارکسترها می‌زدند، خوانندگانی که می‌خواندند... آنها تکرار نمی‌شوند. من عاشق صدای «بنان» هستم. ویولن «علی تجویدی» را دوست دارم. امروز شاید بتوان برنامه‌هایی ساخت که مشوق هنرمندان باشد، اما ساختنِ چیزی شبیه «گل‌ها» با آن کیفیت و تاثیرگذاری؟ بعید می‌دانم.

 

 این روزها بحث درباره سبک‌های جدید موسیقی مثل «رپ» داغ است. برخی اساتید گارد سفت و سختی دارند و آن را اصلا موسیقی نمی‌دانند. شما به عنوان یک آهنگساز کلاسیک و آکادمیک، چه نظری دارید؟ 
ببینید، من با هیچ نوع موسیقی‌ای مخالف نیستم. موسیقی رپ ماهیت خودش را دارد. شخصا به من احساس خاصی نمی‌دهد، یعنی نه از آن لذت می‌برم و نه بدم می‌آید. اما اینکه بگوییم نباید باشد، حرف غلطی است. هر نوع موسیقی باید باشد. یک استادی داشتم که می‌گفت: «موسیقی مثل آب روان است. هر کسی به اندازه تشنگی‌اش از آن برمی‌دارد.» چقدر این توصیف قشنگ است! یکی با رپ سیراب می‌شود، یکی با پاپ، یکی با سمفونی. حتی در مورد موسیقی پاپ هم گارد ندارم. خودم گاهی پاپ‌های قدیمی را گوش می‌دهم. البته معتقدم موسیقی پاپ ایرانی در گذشته خیلی ملودیک‌تر و غنی‌تر بود. 

 

 نکته جالبی که اخیرا اتفاق افتاد، حضور یک رهبر ارکستر خانم در ایران بود. نظرتان درباره ورود خانم‌ها به این عرصه که کاملا مردانه به نظر می‌رسید چیست؟
 من بی‌نهایت خوشحال شدم. این یک اتفاق عالی است. حتی در اروپا و آمریکا هم تا همین اواخر، رهبری ارکستر یک شغل کاملا مردانه بود. شما نمی‌توانید در تاریخ قرن بیستم یک رهبر ارکستر زن هم‌تراز با «کارایان» یا «فورت‌ونگلر» پیدا کنید. این یک سنت غلط یا شاید عادتی بود که شکسته شد. من معتقدم خانم‌ها می‌توانند یک احساس  جدید به ارکستر بدهند. آنها لطافت و جزئی‌نگری خاصی دارند که می‌تواند رنگ صوتی ارکستر را تغییر دهد. مطمئنم در آینده شاهد درخشش بیشتر زنان ایرانی در رهبری ارکستر خواهیم بود و این به نفع موسیقی ماست.

 

به عنوان سوال آخر؛ شما مسیر پرفراز و نشیبی را طی کردید. پدری که نگذاشت پزشکی بخوانید و به سمت موسیقی هل‌تان داد و امروز که استاد تمام هستید. آیا حسرتی در دل دارید؟ و الان مشغول چه کاری هستید؟
پدرم بزرگترین لطف را به من کرد. من در دانشگاه UCLA پزشکی قبول شده بودم. می‌خواستم بروم آنجا و بعد تغییر رشته بدهم. پدرم گفت: «شاهین، چرا لقمه را دور سرت می‌پیچانی؟ همین‌جا برو دنبال موسیقی. اگر پزشک شوی، یک پزشک معمولی می‌شوی، اما در موسیقی می‌توانی به مملکتت خدمت کنی.» چقدر حرفش درست بود. من هیچ حسرتی ندارم. هیچوقت آرزو نکردم جای کس دیگری باشم. همیشه دوست داشتم «شاهین فرهت» باشم و از این بابت خدا را شاکرم. اما اگر از «کار» بپرسید...

 

من الان ۵ سمفونی کامل دارم که هنوز اجرا و ضبط نشده‌اند. مشغول نوشتن اثری روی «هفت شهر عشق» عطار هستم. تشنه‌ شنیدن این آثارم. قبلا می‌رفتیم اوکراین یا ارمنستان و با هزینه‌ای معقول ضبط می‌کردیم. اما الان ارز آنقدر گران شده که اسپانسرها جلو نمی‌آیند. تنها آرزوی من این است که این سمفونی‌ها که عصاره‌ عمرم هستند، ضبط شوند و به گوش مردم برسند. این درد بزرگی است که نت‌ها روی کاغذ بمانند، فقط چون بودجه نیست. امیدوارم که راهی باز شود.