
هفت صبح| دهه هفتاد خورشیدی برای تلویزیون ایران، دوران پوستاندازی و ظهور پدیدههای نوظهور در عرصه کمدی بود. سالهایی که چهرههایی جوان، پرانرژی و ساختارشکن در قالب برنامههایی چون «ساعت خوش»، تعاریف جدیدی از طنز ارائه دادند. در میان آن نسل طلایی، «نصرالله رادش» با آن میمیکهای اغراقشده، لحن منحصربهفرد و انرژی مهارنشدنیاش، یکی از شمایلهای اصلی خنده بر لبان مردم بود. جوانی که خیلی زود به قلب خانهها نفوذ کرد و تبدیل به پای ثابت سریالهای طنز شد.

اما سرنوشت هنری او در قاب شیشهای تلویزیون و دیالوگهای طنز خلاصه نمیشد. در پس آن چهره خندان و پرجنبوجوش، هنرمندی دغدغهمند و متفاوت پنهان بود که حالا پس از سالها، روی دیگری از سکه هنر خود را به نمایش گذاشته است. حالا او روبهروی ما، در گالری نشر ثالث نشسته است؛ همانجایی که این روزها نقاشیهایش با عنوان «بیکلهها» روی دیوارهای گالری به نمایش درآمدهاند. چهرهای که ردپای گذر سالها بر آن نشسته، اما با همان صداقت، بیآلایشی و بیقراری خاص رادش. نمایشگاه نقاشی او با عنوان عجیب «بیکلهها»، بهانهای شد تا پای صحبتهایش بنشینیم.
از روزهایی میگوید که نقاشی را نه به عنوان یک ادعا که به عنوان یک پناهگاه آغاز کرد. از عشق دیوانهوارش به «فرم» و «حجم»، از فرار از پیامهای سنگین روشنفکری و البته از اندوهی عمیق که ریشه در خاک جنوب دارد. آنچه میخوانید روایتی است از گفتوگوی ما با هنرمندی که معتقد است بزرگترین رسالت هنر، نه دادن پیامهای پیچیده که تزریق «حال خوب» و رنگ به جامعهای است که گاهی در سرمای غم فرو میرود.
نقاش نیستم، بازیگریام که با فرمها شوخی میکنم
قصه ورود نصرالله رادش به دنیای هنرهای تجسمی، قصه یک شبه نیست. وقتی از او درباره سابقه نقاشیهایش میپرسیم، با همان فروتنی همیشگی، خودش را از قید و بند القاب سنگین رها میکند و میگوید: «این کار مال امروز و دیروز نیست. شروع این ماجرا به خیلی پیش برمیگردد، شاید ۲۰ یا ۲۵ سال پیش. البته گفتنی است رشته تحصیلی من در دوران هنرستان، نقاشی نبود. البته خیلی از بچههای همدورهای ما مثل حسین رفیعی، جواد رضویان و مهران غفوریان هم فکر میکنم نقاشی خوانده بودند و شاید همین پسزمینه باعث شد که مردم فکر کنند من هم نقاشی خواندهام.»

اما رادش به شدت از اینکه او را یک «نقاش حرفهای» بنامند، پرهیز دارد. او نمایشگاه گذاشتن را نتیجه اصرار دوستان میداند: «مدتها همه به من میگفتند نمایشگاه بگذار، ولی من میگفتم نه بابا من که نقاش نیستم و ادعایی هم ندارم. به نظرم قشنگ نبود که با چند تا خطخطی خودم را نقاش جا بزنم. با خودم عهد کردم اگر روزی خواستم نمایشگاه بگذارم، باید حداقل ۳۰ تا کار متفاوت آماده کنم که ارزش دیدن داشته باشد.»
برای او، این بومها و رنگها، بیشتر امتداد همان بازیگری است تا یک مدیوم کاملا مستقل. این هنرمند با لبخندی که یادآور شیطنتهای قدیمیاش است، ادامه میدهد: «من خودم را در این تابلوها بیشتر یک بازیگر میبینم که دارد با خطوط و فرمها بازی میکند. مثل بچههایی که بیخیال و رها نقاشی میکشند. چالش من این است که چطور میتوانم با چند خط ساده، چهرهها و حالتهای مختلفی در بیاورم. این کار برای من یک جور فرمبازی است، نه خلق یک اثر کلاسیک نقاشی.»
هنر الزاما نباید مفهومی داشته باشد
یکی از جذابترین بخشهای تفکر رادش در مورد هنر، نگاه او به محتوا و پیام در آثار هنری است. در روزگاری که بسیاری از هنرمندان تلاش میکنند لایههای عمیق فلسفی و اجتماعی را در آثارشان بگنجانند رادش اعلام میکند که از کارهای «مفهومی» فراری است. او با ذکر یک مثال جالب از دنیای کمدی، مانیفست هنریاش را اینگونه شرح میدهد: «من اصلا کار مفهومی را دوست ندارم. حتی در کمدی هم، لورل و هاردی را بیشتر از چارلی چاپلین دوست دارم!

میدانم که از نگاه روشنفکری، چاپلین به خاطر پیامهایش جایگاه بسیار بالاتری دارد، اما لورل و هاردی فقط خنده خالص هستند. من این «حرف زدن» و «پیام دادن» در هنر را دوست ندارم. اینکه دائم بخواهی بگویی منظورم این بود یا آن بود، خستهکننده است.» رادش با انتقاد از تعصب روی محتوا در هنر ادامه میدهد: «نمیدانم چرا این الزام وجود دارد که کار هنری حتما باید حرفی برای گفتن داشته باشد. همیشه این مثال را میزنم: یک صندوقچه چوبی که رویش با ظرافت و زیبایی کندهکاری و تزیین شده، آیا هنر نیست؟ این صندوقچه نه درباره صلح حرف میزند، نه درباره جنگ و نه حقوق بشر. آیا چون پیام ندارد، بیارزش است؟ من میگویم هنر الزاما نباید چیزی بگوید؛ هنر میتواند فقط یک «حال خوب» بدهد. وقتی شما دیوار خانهتان را با ترکیب چند رنگ زیبا نقاشی میکنید هیچ پیامی به دنیا نمیدهید، اما حالتان خوب میشود. این خودش بزرگترین هنر است.»
«بیکلهها»: دیوانگیهای دوستداشتنی یک ذهن بیقرار
وقتی در گالری قدم میزنید، با پرترههایی روبهرو میشوید که در عین سادگی، نگاههای خیرهکنندهای دارند. عنوان نمایشگاه، «بیکلهها»، توجه هر مخاطبی را جلب میکند. وقتی از او میپرسیم چرا بیکله؟ آیا این کلهها نمادی از آدمهای دیوانه و بیفکر هستند؟ او با خندهای تلخ و شیرین پاسخ میدهد: «این پرترهها درونشان مثل خودم است؛ یکم بیکلهاند! اینها بچههای من هستند و از درون خودم بیرون آمدهاند. در زبان عامیانه به آدم دیوانه میگویند بیکله. اما من به این معنا ندیدم که اینها دیوانههای روانی هستند. اینها فقط مثل خودم، آدمهایی هستند که در یک فاز مشخص نمیگنجند و شاید کمی دیوانگی قشنگ در وجودشان باشد.» رادش معتقد است که بازیگری و هنر اساسا نیازمند سطحی از دیوانگی است: «شما فکر کنید یک بازیگر اگر آدم بسیار منطقی و دو دوتا چهارتا کنندهای باشد، چطور میتواند جلوی دوربین برود و ناگهان تبدیل به یک آدم دیگر شود؟

این تغییر فاز، نیازمند یک دیوانگی است. اینکه با شنیدن «سه، دو، یک» تمام هویتت را کنار بگذاری و شخص دیگری شوی، کار آدمهای کاملا عاقل نیست. این بیکلگی به معنای خوب کلمه است.» نکته جالب اینجاست که بازخورد مخاطبان به این پرترهها به شدت متناقض است. او درباره نگاه مردم به نقاشیها توضیح میدهد: «یک پسر کمسن و سال که پیانیست هم بود، حرف قشنگی زد. گفت این نقاشیها با اینکه در ظاهر شبیه هم هستند، اما هیچکدام شبیه دیگری نیستند. انگار روحشان با هم مشترک است اما حال و فرمشان فرق میکند. شاید این روح من است که در تمام این بومها تکثیر شده، هرچند ظاهرشان ربطی به من ندارد. بعضیها میگویند این چهرهها مظلومند، بعضی میگویند چقدر غمگینند و بعضی دیگر آنها را باحال و شاد میبینند. خودم دوست ندارم غمگین باشند، اما وقتی مخاطب غم میبیند، یعنی آن حس آنجا وجود دارد.»
عشق به حجم و جادوی اشیاء
اگرچه رادش امروز نقاشیهایش را روی دیوار گالری برده، اما اعتراف میکند که عشق اصلیاش چیز دیگری است: «حجمسازی». او با شور و شوق خاصی از کار با گِل و سفال میگوید: «من حجم و مجسمهسازی را خیلی بیشتر از نقاشی دوست دارم. کار با گِل رس، کوره و خلق یک فرم سهبعدی برایم جدیتر و لذتبخشتر است. نقاشی وقتی جدی میشود، باید واقعا نقاش باشی و تکنیک بدانی، من نمیتوانم به خودم دروغ بگویم. اما در حجمسازی احساس راحتی بیشتری میکنم و قضاوت شدن در آن برایم راحتتر است.» این عشق به فرم و حجم، در نگاه رادش به جهان پیرامونش نیز بازتاب دارد.
نگاهی که شاید برای خیلیها عجیب به نظر برسد. او صادقانه اعتراف میکند که برخلاف تصور رایج، از طبیعت بکر به اندازه اشیاء ساخته دست بشر لذت نمیبرد: «همه میگویند آدم باید برود در دل طبیعت و درمان شود. اما من متاسفانه یا خوشبختانه اینطور نیستم. من اگر یک درخت ببینم، شاید خیلی ذوق نکنم، اما اگر یک ظرف میوهخوری با طراحی و فرم زیبا ببینم، دیوانه میشوم! ساعتها به یک شکلاتخوری یا یک شیء خوشفرم خیره میشوم و مسحور میشوم. من عاشق فرمهای قشنگ هستم؛ ظروف، مجسمههای مفتولی، هر چیزی که فرم هنری داشته باشد من را از خود بیخود میکند.» او حتی در نقاشیهای کلاسیک هم به دنبال همین بازی با فرم و رنگ است: «ونگوگ من را دیوانه میکند. اینکه چطور تکههای رنگ را کنار هم گذاشته و بدون اینکه رنگها را در هم محو کند، طیفهای مختلفی ساخته، دیوانهکننده است. عاشق نقاشی شبهای پرستاره هستم. من دنبال سبکهای علمی و تاریخ هنر نیستم، من دنبال همان لذت آنی از فرم و رنگ میگردم.»
درمان جامعه سرد با جادوی رنگهای گرم
رادش در نهایت، پیوند ظریفی میان این اندوه اجتماعی و رنگهای تابلوهایش برقرار میکند. او که معتقد است دنیا امروز پر از تلخی شده، هنر را یک راه نجات میداند: «دنیا وضعیت عجیبی پیدا کرده است. من میگویم حالا که اینطور است بیایید حداقل یک عنصر مثبت از خودمان به جا بگذاریم. اینقدر دنبال حرف زدن و مفاهیم تاریک نباشیم. لباسهای مردم در خیابان را نگاه کنید؛ رنگ در جامعه ما کم شده است. همه تیره میپوشند.»
او با اشاره به تاثیر روانی رنگها ادامه میدهد: «رنگها فرکانس دارند و حال آدم را عوض میکنند. شنیدهام کسانی که مشکل تنفسی و آسم دارند، نباید زیاد در معرض رنگ نارنجی باشند، چون این رنگ به شدت روی آنها تاثیر میگذارد! این یعنی رنگها قدرت درمان یا تخریب دارند. در طب سنتی میگویند رنگهای شاد ضد سودا هستند و در روانشناسی امروز میگویند ضد افسردگیاند. جفتش یکی است. غم، طبعش سرد است. الان جامعه ما غمگین و سرد شده است. تنها چیزی که میتواند این سرمای غم را کمی خنثی کند، رنگهای گرم است.» نصرالله رادشِ امروز، شاید آن جوانِ پر سر و صدای «ساعت خوش» نباشد.
او آرامتر شده، تلخیها و شیرینیهای زیادی را چشیده و حالا ترجیح میدهد به جای فریاد زدن دیالوگها، با رنگهای نارنجی و زرد و قرمز روی بوم نقاشی حرف بزند. او میخواهد تابلوهایش، حتی برای چند ثانیه، مخاطب را از فاز غم بیرون بکشد: «اگر داغون باشی و مصیبتی هم بیاید، دیگر چیزی از تو باقی نمیماند. باید انرژی جامعه بالا برود تا بتواند دردها را تحمل کند. برای همین است که من در کارهایم اینقدر از رنگهای گرم استفاده میکنم. تو حتی یک آدم افسرده را هم اگر مرتب در معرض لباسها و فضاهای رنگ گرم قرار دهی، ناخودآگاه حالش تغییر میکند.» مصاحبه تمام میشود. حالا او در میان «بیکلهها»ی رنگارنگش میایستد و لبخند میزند.
داغ جنوب و طعم گس اندوه
بخش پایانی و شاید تلخترین قسمت گفتوگوی ما، جایی است که بحث به اصالت جنوبی نصرالله رادش و اتفاقات تلخ این روزها میرسد. او که اصالتا اهل بهبهان و خوزستان است، وقتی یاد مصائب جنوب و از دست رفتن جوانان و سربازان میافتد، آن روحیه طناز جای خود را به اندوهی سنگین میدهد. او با صدایی که حالا آرامتر شده میگوید: «جنوب همیشه محروم بوده است. یک زمانی من به شوخی میگفتم کسی که در خوزستان فقط راه میرود و زندگی میکند، باید از دولت حقوق بگیرد! خیلیها میخندیدند، اما وقتی خودشان رفتند و آن هوا و آن شرایط را دیدند، فهمیدند من راست میگفتم.»
وقتی از رادش درباره تاثیر این اخبار تلخ و جنگ و مصیبت بر روح و روانش میپرسیم، با مثالی ناتوانی کلمات در بیان درد را توصیف میکند: «گاهی اوقات آدم مبهوت میماند و سکوت میکند. ما برای حرف زدن از مصیبت کلمه داریم، اما کلمات خیلی وقتها ناکارآمدند. شما هیچوقت نمیتوانید «مزه یک سیب» را با کلمات برای کسی توصیف کنید. هرچقدر هم کتاب بنویسید، تا طرف خودش سیب را گاز نزند، نمیفهمد. درد و مصیبت هم همین است. نمیشود آن را با کلمه گفت؛ وقتی میشنوی که آدمهای بیگناه کشته شدهاند، فقط لال میشوی. کباب میشویم و فقط میتوانیم تسلیت بگوییم.»








