هفت صبح | امروز، بیست و سوم خرداد ماه، تقویم جلالی دوباره به روزی می‌رسد که موسیقی ایران یکی از بزرگ‌ترین، جریان‌سازترین و تکرارناشدنی‌ترین نوابغ خود را به چشم دید. مردی که نامش در شناسنامه «علی‌حسین بیات زرندی مطلق» بود اما برای مردم ایران، برای کوچه‌های تهران، برای پرده نقره‌ای سینما و برای تاریخ هنر این مرز و بوم، یک نام داشت: «بابک بیات». نوشتن از بابک بیات، نوشتن از یک آهنگساز معمولی نیست؛ مرور کارنامه مردی است که ملودی‌هایش به مثابه خونی تازه در رگ‌های ترانه نوین ایران و موسیقی فیلم جریان پیدا کرد.

 

او فقط نت‌ها را کنار هم نمی‌چید، او با نت‌ها قصه می‌گفت، بغض می‌کرد، می‌خروشید و عاشق می‌شد. در این گزارش به مناسبت زادروز این استاد، نگاهی می‌اندازیم به فراز و نشیب‌های زندگی هنری و شخصی کسی که موسیقی‌اش، ترجمان دردهای زیرپوستی و شادی‌های گمشده یک ملت بود.

 

رویاهایی بزرگ‌تر از خانه‌ای ۴۸ متری!


ریشه‌های بابک بیات به اطراف تهران و دهی به نام «مامونیه» (که امروز به شهرستان تبدیل شده) برمی‌گردد. پدری که در شانزده سالگی به تهران آمد و خانواده‌ای که در محله‌های جنوب شهر روزگار می‌گذراندند. بیات هیچ‌گاه از گذشته‌اش فرار نکرد؛ برعکس، او به آن روزها افتخار هم می‌کرد. محله‌های سرآسیاب دولاب، خیابان شهباز، شکوفه و کرمان، شاهدان خاموش قد کشیدن پسری بودند که در خانه‌ای محقر و ۴۸ متری، بزرگ‌ترین رویاهای موسیقایی‌اش را در سر پرورش می‌داد.


پدر دوست داشت پسرش ورزشکار شود به دانشگاه افسری برود و یونیفرم نظامی به تن کند. اما روح عصیان‌گر و هنرمند بابک، با این جبر پدرانه سر سازگاری نداشت. او موسیقی را انتخاب کرد. روزهایی را به یاد می‌آورد که با کفش‌های سوراخ در سرمای استخوان‌سوز تهران آن سال‌ها راهی مدرسه می‌شد، اما در همان حال، ملودی‌های تازه در ذهنش جان می‌گرفتند. او بدون هیچ چتر حمایتی از سوی پدر، راه سخت و ناهموار هنر را انتخاب کرده بود.

 

رفاقتی که تاریخ موسیقی پاپ ایران را تغییر داد 


نقطه عطف زندگی بیات در ۱۹ سالگی رقم خورد؛ ورود به اپرای تهران. آنجا بود که زیر نظر اساتیدی چون اولین باغچه‌بان، ثمین باغچه‌بان و نصرت‌الله زابلی، پنج سال تمام با موسیقی کلاسیک و جهانی انس گرفت. اما روح بی‌قرار او به همین‌جا ختم نشد. آشنایی عمیق با محمد اوشال (آهنگساز و رهبر ارکستر) مسیر او را به سمت هارمونی‌های پیچیده‌تر و فضاهای مدرن‌تر کشاند.
اما اگر بخواهیم از یک معجزه در زندگی هنری بابک بیات نام ببریم، آن معجزه قطعا پیوند او با ایرج جنتی عطایی است.

 

رفاقتی که از همان محله‌های جنوب شهر شکل گرفت و به خلق شاهکارهایی منجر شد که تاریخ موسیقی پاپ ایران را دگرگون کرد. ترانه‌هایی مثل «غریبه»، «جنگل»، «بن‌بست»، «خونه»، «فریاد زیر آب»، «تپش»، «سایه» و «طلایه‌دار»، فقط چند نمونه از این همکاری جادویی هستند. بیات با ملودی‌هایش، به کلمات جنتی عطایی بُعدی حماسی، عاطفی و به شدت تصویری بخشید.

 

سینما؛ پرده‌ای برای نت‌های جادویی


ورود بابک بیات به دنیای سینما، با فیلم «غریبه» و با همراهی اسطوره تنظیم موسیقی، واروژان، آغاز شد. سینما خیلی زود فهمید که بیات، آهنگسازی نیست که فقط فضای خالی فیلم را با صدا پر کند؛ او کسی بود که با موسیقی‌اش، لایه‌های پنهان فیلم‌نامه و درونیات کاراکترها را عریان می‌کرد. پس از انقلاب، در حالی که بسیاری از فعالیت‌های موسیقایی دستخوش تغییرات بنیادین شده بود، بیات با هوشمندی و درک درست از شرایط، به فعالیت خود ادامه داد. همکاری با ابراهیم زال‌زاده و سپس خلق موسیقی برای دکلمه‌های جاودانه احمد شاملو (مثل «سکوت سرشار از ناگفته‌هاست» و «چیدن سپیده‌دم») نشان از انعطاف و عمق نگرش این هنرمند داشت.


در دهه شصت و هفتاد، بابک بیات تبدیل به پادشاه بلامنازع موسیقی فیلم در ایران شد. همکاری‌های درخشان او با بهرام بیضایی در فیلم‌هایی نظیر «مرگ یزدگرد»، «شاید وقتی دیگر» و «مسافران»، کلاس درسی برای موسیقی فیلم است. خودش درباره «شاید وقتی دیگر» می‌گفت که برای یافتن هویت گمشده زن قصه (با بازی سوسن تسلیمی)، تمی با کلارینت و سوپرانو ساخته است؛ حرکتی زیرپوستی که شبیه یک فریاد خفه شده بود.


او برای فیلم‌های بهروز افخمی، از جمله «عروس» و «جهان‌پهلوان تختی»، شاهکارهایی خلق کرد که هنوز هم در حافظه شنیداری ایرانیان زنده است. جایزه سیمرغ بلورین جشنواره فجر برای فیلم «عروس» در سال ۱۳۶۹ و سپس برای «سرزمین خورشید» و «مردی شبیه باران» در سال ۱۳۷۵، بخش کوچکی از افتخارات مردی بود که موسیقی سریال «ولایت عشق» را نیز با چنان شکوهی ساخت که به یک اثر ملی و مذهبی بی‌مانند تبدیل شد.

 

فلسفه هنر در نگاه بابک بیات


بابک بیات درک بسیار عمیقی از جامعه‌شناسی هنر در ایران داشت. او به خوبی می‌دانست که در ایران، برخلاف اروپا، این «شعر» است که بر موسیقی سایه می‌اندازد. این هنرمند ریشه این تسلط را در زبان غنی فارسی و همچنین در سنت‌های مذهبی و تعزیه‌ها می‌دید.او معتقد بود که ملودی‌های ناب ایرانی، سینه به سینه و از دل تعزیه‌ها به نسل‌های بعد منتقل شده‌اند. بیات با دقت یک روان‌شناس، موسیقی را تحلیل می‌کرد. این هنرمند باور داشت که اگر ابتذالی در موسیقی شکل می‌گیرد، حاصل هم‌آغوشی شعر مبتذل و آهنگ مبتذل است. برای بیات، تنظیم‌کننده اثر باید لحظه‌لحظه شعر را بشناسد. او وقتی روی ترانه‌ای غمگین کار می‌کرد، تا پای پیانو اشک نمی‌ریخت و خودش را از درون ویران نمی‌کرد، دست از ساختن برنمی‌داشت. این همان چیزی است که به ملودی‌هایش «جان» می‌داد؛ بیات با نت‌هایش زندگی می‌کرد.


نگاه این هنرمند به سینما نیز شگفت‌انگیز بود. برای ساخت موسیقی «جهان پهلوان تختی»، ساعت‌ها فیلم‌های آلفرد هیچکاک را با موسیقی‌های برنارد هرمن تماشا می‌کرد تا به حس درستی از تعلیق، مکاشفه و قتل در سکوت برسد. نتیجه کار، استفاده از چند نت کروماتیک پیانو بود که لرزه بر اندام تماشاگر می‌انداخت.

 

زخم‌های زندگی و میراثی که ماند


زندگی شخصی بابک بیات، مانند سمفونی‌هایش، پر از فراز و فرودهای دراماتیک بود. بزرگ‌ترین داغ زندگی او، از دست دادن پسرش «مانی» بود؛ غمی که تا ابد روی قلبش سنگینی کرد و رد پای این اندوه را می‌توان در تم‌های سوگوارانه سال‌های بعد او به وضوح شنید. پس از مانی، خداوند به او دو پسر دوقلو به نام‌های «بامداد» و «باربد» و دختری به نام «غزل» داد. پسرانی که راه پدر را در موسیقی ادامه دادند، هرچند که دست تقدیر، بامداد را نیز در تیرماه ۱۴۰۴ بر اثر سکته مغزی از آغوش خانواده و هنر ایران گرفت.

 

بابک بیات یک آهنگساز نبود؛ او یک معلم دلسوز برای نسل جدید خوانندگان پاپ پس از انقلاب بود. معرفی و پرورش استعدادهایی چون حامی، مانی رهنما و نیما مسیحا، نشان از دغدغه‌مندی او برای آینده موسیقی باکلام و فاخر در ایران داشت. این هنرمند با ساخت آثاری چون «دلم گرفت»، «مرسدس»، «پروانگی» و صدها قطعه دیگر، جریان موسیقی پاپ کلاسیک ایران را در دهه‌های هفتاد و هشتاد زنده نگه داشت.

 

آقای ملودی‌های بی‌تکرار 


پنجم آذرماه ۱۳۸۵، روزی بود که پیانوی بابک بیات برای همیشه خاموش شد. نارسایی کبدی، جسم خسته او را از پای درآورد و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا آرام گرفت. اما آیا واقعا بابک بیات مرده است؟ پاسخ قطعا منفی است. امروز، همزمان با زادروز او، وقتی در گوشه‌ای از این شهر شلوغ کسی این ترانه را بشنود:
 «میون اینهمه کوچه که به هم پیوسته کوچه قدیمی ما کوچه بن‌بسته»


آیا به یاد بابک بیات آهنگساز این ترانه می‌افتد؟ یا زمانی که در خلوت شبانه‌ای صدای دکلمه شاملو با آن موسیقی سحرآمیز در فضا می‌پیچد، یا حتی وقتی تصاویری از سریال مسحورکننده «سلطان و شبان» از تلویزیون پخش می‌شود، بابک بیات آنجاست. هنر ناب، جاودانه است و بابک بیات، به معنای واقعی کلمه، یک «آدم ناب عاشقِ هنر» بود. آقای ملودی‌های بی‌تکرار، از کوچه‌های خاکی سرآسیاب تا قله‌های افتخار سینما و موسیقی ایران را با دست‌های خالی اما قلبی پر از ملودی طی کرد و سایه نت‌هایش تا ابد بر سر هنر این سرزمین مستدام خواهد بود.