
هفت صبح| سال ۱۳۰۸ بود و شهر کرمانشاه هنوز بوی خاک بارانخورده داشت که دختری به دنیا آمد؛ دختری که هیچکس نمیدانست روزی نامش در تاریخ هنر این سرزمین با احترام بر زبان خواهد آمد. فخری خوروش به دنیا آمد تا بازیگر شود، هرچند خودش این را دیرتر از همه فهمید. او پیش از آنکه پا بر صحنه بگذارد، معلم بود. سر کلاس درس میایستاد و شاید همان موقع هم بیآنکه بداند، داشت بازی میکرد؛ نقش آدمی که میخواهد دیده شود، شنیده شود، اثر بگذارد. روزی که جامعه لیسانسها او را برای ایفای نقش در نمایشنامهای انتخاب کرد، گویی آتشی روشن شد که دیگر خاموش نشد. «دستهای آلوده» سارتر، اولین قدم بود؛ محکم، تردیدناپذیر، درخشان.

از سارتر تا جنوب شهر
در میان تماشاگران همان نمایشنامهها، مردی نشسته بود که از فرانسه برگشته بود با سینما در ذهن و شور در دل؛ فرخ غفاری. او خوروش را دید و دانست که این زن دقیقاً همان صدایی است که سینمای متفاوتش به آن نیاز دارد. فیلم «جنوب شهر» محصول این نگاه تیزبین بود؛ اثری که توقیف شد اما نشان داد خوروش از جنس دیگری است. از جنسی که سانسور هم نمیتواند بهراحتی محوش کند.
سالهایی پرکار در پی آمد. ده سال بازی در تلهتئاترهای زنده تلویزیون، هر هفته یک نمایش، کنار بزرگانی چون عزتالله انتظامی، جمشید مشایخی و علی نصیریان. خودش میگفت این ده سال بزرگترین دانشکدهاش بود؛ دانشکدهای که هیچ کتابی برابرش نمیشد. در آن سالها چیزی فراتر از بازیگری میآموخت: میآموخت که چطور یک زن در دنیای هنر، هم درخشان بماند هم محترم.
ملکه موج نو
اواخر دهه چهل، وقتی موج نویی در سینمای ایران سر برآورد، خوروش آنجا بود. در «آقای هالو»ی مهرجویی، در «نفرین» تقوایی، در «شازده احتجاب» فرمانآرا، در «سوتهدلان» علی حاتمی. فیلم «نفرین» را خودش یکی از بهترین کارهای عمرش میدانست؛ اثری که در آن، جنس سنگین و خاموش شخصیتش عین فضای فیلم بود.
در روزگاری که سینمای ایران گرفتار ابتذال بود و بسیاری خود را فدای آن کردند، خوروش مسیر دیگری رفت. نه با شعار، نه با اعلام موضع؛ فقط با انتخابهایش. همین بود که نزد خانوادهها محبوب ماند، که نامش با وقار یاد میشد، که در دوران پس از انقلاب هم جایگاهش را از دست نداد.
مهدعلیا و یک بوس کوچولو
شاید ماندگارترین نقشش در سریال «امیرکبیر» بود؛ آنجا که مهدعلیا، مادر ناصرالدین شاه، را به تصویر کشید. زنی پر از رمز و راز و قدرت نهفته، با نگاهی که هر فتنهای را پشتش پنهان میکرد. نقشی که گویی برای آن آفریده شده بود؛ همان شخصیت مستحکم و پرجذبهای که همیشه مشخصه کارش بود. آخرین باری که مقابل دوربین ایستاد، سال ۱۳۸۴ بود؛ «یک بوس کوچولو»ی فرمانآرا. سکانس پایانی فیلم، گویی وداع بود.
وداعی بیسروصدا، باوقار، درست مثل خودش. بعد از آن راهی لسآنجلس شد و دیگر برنگشت. خرداد ۱۴۰۲ رفت؛ در ۹۴ سالگی، در شهری دور. اما در اینجا، در این سوی آب، هر بار که نامش میآید، انگار هنوز پا بر صحنه دارد. چون او خودش گفته بود: «وقتی یک بازیگر زن پا روی سن میگذارد، ملکه صحنه است.» فخری خوروش تا آخر ملکه ماند.




