هفت صبح| یک صحنه را تصور کنید؛ مترو، ساعت هشت صبح،  واگنی پر از آدم، ده سال پیش، یکی دو نفر کتاب داشتند، پنج سال پیش، گوشی داشتند اما بعضی‌ها هنوز می‌خواندند اما امروز، همه به صفحه گوشی خیره‌اند. انگشت‌ها بالا می‌روند، پایین می‌آیند، بالا می‌روند، پایین می‌آیند، این حرکت تکراری، ریتم نسل ماست، ریتمی که با ریتم رمان جور نیست.رمان صبر می‌خواهد، مترو صبر ندارد. نشستم کنار پنجره و به آدم‌ها نگاه کردم. یکی ریلز می‌دید و می‌خندید. یکی استوری چک می‌کرد. یکی انگشتش روی صفحه بی‌هدف می‌لغزید، مثل کسی که دنبال چیزی می‌گردد و نمی‌داند چیست، کتابی در دست هیچ‌کس نبود، حتی یک نفر. تهران داشت از پنجره رد می‌شد و هیچ‌کس نگاه نمی‌کرد.

 

‌مرگ آرام یک فرم


داستان کوتاه اول رفت. آرام، بی‌سروصدا، مثل مهمانی که می‌داند وقتش تمام شده و بدون خداحافظی در را می‌بندد. مجلاتی که داستان کوتاه چاپ می‌کردند یکی‌یکی تعطیل شدند. نویسنده‌های داستان کوتاه یا رمان نوشتند یا ساکت شدند. بعد نوبت رمان شد، نه یک‌باره. رمان دارد می‌میرد با کرامت. آهسته، با وقار، مثل پیرمردی که هنوز کت‌وشلوار می‌پوشد اما می‌داند مهمانی تمام شده. آمارها تلخ‌اند، تیراژ کتاب در ایران به جاهایی رسیده که نویسنده‌ها ترجیح می‌دهند درباره‌اش حرف نزنند. رمانی که روزگاری ده هزار نسخه چاپ می‌شد، حالا با زیر هزار نسخه باید حساب کند و این هزار نفر هم اغلب همان آدم‌های قدیمی‌اند، نسل جدید کمتر اضافه می‌شود. چرا؟ چون مغز عوض شده.

 

مغزی که دیگر صبر ندارد


علم عصب‌شناسی یک چیز ترسناک می‌گوید: مغز انعطاف‌پذیر است، یعنی با هر چیزی که به آن می‌دهید، شکل می‌گیرد. مغزی که سال‌ها رمان خوانده، عادت دارد در روایت‌های بلند زندگی کند. تاب می‌آورد، صبر دارد با شخصیت‌ها زندگی می‌کند، رشدشان را می‌بیند، از آنها جدا می‌شود. مغزی که از کودکی با محتوای کوتاه بزرگ شده، ساختار متفاوتی دارد. عادت دارد هر چند ثانیه یک محرک جدید بگیرد وقتی محرک نمی‌آید، بی‌قرار می‌شود. صفحه صد رمان برایش مثل بیابان است، هیچ اتفاقی نمی‌افتد، هیچ تصویری عوض نمی‌شود، هیچ موزیکی پخش نمی‌شود. این را به حساب تنبلی نگذارید. این یک تغییر فیزیولوژیک است. نسل جدید مقصر نیست که رمان نمی‌خواند. مغزشان برای دنیای دیگری تنظیم شده. دنیایی که ما ساختیم و بعد دستشان دادیم.

 

پس تقصیر کیست


سوال قدیمی است. جواب‌های آشنا هم هستند. می‌شود گفت تقصیر شبکه‌های اجتماعی است، می‌شود گفت تقصیر ناشران است که کتاب گران کردند، می‌شود گفت تقصیر نظام آموزشی است که کتاب‌خوانی را کشت، می‌شود گفت تقصیر اقتصاد است که وقت آزاد را از آدم‌ها گرفته. همه این‌ها درست‌اند و هیچ‌کدام کامل نیستند.اما یک چیز را کمتر می‌گوییم: تقصیر خود ادبیات هم هست. بخشی از ادبیات معاصر ایران از مخاطب فاصله گرفت. در برج عاج نشست. پیچیده شد، نه از سر عمق، از سر تظاهر به عمق. رمان‌هایی که انگار برای جایزه گرفتن نوشته شده‌اند، نه برای خوانده شدن. نثرهایی که انگار می‌خواهند ثابت کنند نویسنده‌شان باهوش است.مخاطب رفت و بعد ما نشستیم و گفتیم مخاطب نمی‌خواند. شاید مخاطب می‌خواند، فقط چیز دیگری می‌خواند.

 

رمان هنوز زنده است


یک چیزی هست که آمارها نشان نمی‌دهند. وقتی یک رمان خوب دست به دست می‌شود، هنوز معجزه می‌کند. «بوف کور» هنوز خوانده می‌شود شاید کمتر. «سووشون» هنوز روی طاقچه‌هاست. رمان‌های خارجی که ترجمه‌های خوب دارند، هنوز مخاطب پیدا می‌کنند. مشکل کمبود خواننده نیست. مشکل کمبود رمان‌هایی است که آدم را از صفحه اول نگه می‌دارند. در همان مترو، یک پسر جوان را دیدم. هندزفری در گوش داشت. اما کتاب هم داشت. داشت می‌خواند. انگشتش روی صفحه نمی‌لغزید، ثابت مانده بود. پرسیدم چه می‌خوانی؟ سرش را بالا آورد. گفت اسم رمان را نمی‌شناختم.  گفت: «خوبه. نمی‌تونم زمینش بذارم.» رمان نمُرده فقط باید آدم را زمین‌گیر کند.