
هفت صبح| این یادداشت را نه از سر عادت یا اجبار، که از سر نگرانی مینویسم. نگرانی از جامعهای که خسته است، عصبی است و احساس میکند کسی صدایش را نمیشنود. جامعهای که سالهاست با بحرانهای همزمان دستوپنجه نرم میکند و حالا به نقطهای رسیده که حتی ظرفیت گفتوگو در آن کمرنگ شده است.نشانههای متعددی از تضعیف ارتباط در جامعه دیده میشود. مدیران کمتر توضیح میدهند. نهادهای رسمی بیشتر اطلاعرسانی میکنند تا گفتوگو. فاصله زبانی میان تصمیمگیر و شهروند افزایش یافته است. این فاصله نیز پیامدهایی عینی دارد که افزایش نارضایتیها از آن جمله است.
طی سالهای گذشته برخی جامعهشناسان نسبت به تغییر فاز اجتماعی هشدار داده بودند. چون تغییر از مطالبهگری آرام به واکنشهای تند، فرآیندی تدریجی و نتیجه انباشت تجربههای ناموفق ارتباطی است. هنگامی که پرسشها بیپاسخ بماند و کانالهای رسمی بسته شود، جامعه به مسیرهای پرهزینهتر سوق داده میشود.به قول سعید معیدفر، جامعهشناس و استاد بازنشسته دانشگاه تهران که همین چند روز پیش گفته جامعه از یک «جامعه جنبشی» به سمت «جامعه شورشی» حرکت میکند. صد البته که این تغییر یکشبه اتفاق نمیافتد. حاصل سالها نشنیدن، بیپاسخ گذاشتن مطالبات و جایگزین کردن برخوردهای قهری با گفتوگو است.
درست است که فشار اقتصادی بخش مهمی از نارضایتیهای اجتماعی را توضیح میدهد، اما مشکل اصلی فراتر از منابع مالی است. بسیاری از شهروندان احساس میکنند، با نتایج سیاستهایی مواجهاند که روی کیفیت زندگیشان تاثیر میگذارد، اما امکان مشارکت واقعی در شکلگیری این تصمیمها را ندارند. این فاصله، حتی اقدامات ضروری و عقلانی دولت را در نگاه مردم غیرقابل پذیرش میکند و باعث میشود تصمیمها، به جای ایجاد اعتماد، شکاف اجتماعی را عمیقتر کنند.
پیامد مستقیم این ناکامی در ارتباط، شکلگیری فضاهای نارضایتی اجتماعی و اعتراض است. وقتی جامعه خود را کنار گذاشته میبیند، ابزارهای رسمی اقناع سازی نیز کارایی خود را از دست میدهند.
حالا در چنین شرایطی درنظر بگیرید که برخوردهای قهری در دستور کار قرار بگیرد. چنین برخوردهایی شاید بتواند برای مدتی سکوت ایجاد کند، اما این سکوت هیچگاه به معنای رضایت واقعی نیست. هرگونه واکنش، چه مسالمتآمیز و چه پرتنش، ریشه در همین انباشت نارضایتی دارد و نشان میدهد که اختلال گفتوگو، مسیر سیاستگذاری را کوتاهمدت و ناکارآمد میکند.
این وضعیت زمانی پیچیدهتر میشود که ابزارهای ارتباطی محدود میشوند. قطع اینترنت و ایجاد محدودیت برای رسانهها علاوه براینکه امکان انتقال اطلاعات را محدود میکند، باعث مسدود شدن کانالهای گفتوگوی مدنی نیز میشود. این هشدار جدی را مسئولان باید درنظر بگیرند که اگر رسانهها نتوانند نقش واسط میان مردم و حاکمیت را ایفا کنند، هم فرصت پاسخگویی از دست میرود، هم اعتماد اجتماعی به طور سیستماتیک کاهش مییابد و همان طور که گفته شد، سیاستهای درست نیز در چنین شرایطی اثرگذاری خود را از دست میدهند.
تجربه تاریخی نشان میدهد که اصلاحات و سیاستهای اساسی تنها در شرایطی امکانپذیر است که مردم درک کنند صدایشان شنیده میشود و امکان مشارکت فعال دارند. ابزارهای قهری نمیتوانند جایگزین گفتوگو شوند؛ ممکن است مشکل را موقتاً پنهان کنند، اما نه آن را حل و نه اعتماد را بازسازی میکنند. مدیریت پایدار اجتماعی و سیاسی، مستلزم تعامل شفاف و پاسخگو با جامعه است و این تعامل بدون رسانههای فعال و کانالهای ارتباطی باز، ناممکن است.
رسانهها باید میدان گفتوگوی ملی باشند؛ جایی برای بیان نظرات متفاوت، نقدهای منصفانه و راهحلهای عملی ارائه شود. اطلاعرسانی بدون تعامل، اعتماد نمیسازد. وقتی رسانه رسمی تنها انتقالدهنده تصمیمها باشد، مخاطب احساس مشارکت نخواهد کرد. درنتیجه جای خالی صداهای مستقل بیشتر دیده میشود. در شرایط فعلی، رسانهها دیگر فرصتی برای بیان نظرات معتدل و سازنده ندارند. چون صداهای میانی حذف شدهاند. بنابراین یا صدای تندروها شنیده میشود یا صدای رسمیِ یکسویه.
در این میان، نقش صداوسیما بسیار مهم و البته بسیار مغفول مانده است. رسانه ملی میتواند پل ارتباطی میان مردم و حاکمیت باشد. میتواند تریبونی برای گفتوگوی واقعی، نه نمایشی، فراهم کند. میتواند مسئولان را روبهروی پرسشهای جدی مردم بنشاند. میتواند بهجای کلیشهها، به ریشه بحرانها بپردازد. اما آیا چنین کرده است؟ پاسخ را همه میدانیم. صداوسیما بیش از آنکه محل گفتوگو باشد، به تریبون اطلاعرسانی یکطرفه تبدیل شده است.
درحالی که جامعه تشنه شنیدن پاسخهای صریح، شفاف و قابل فهم است، اما این مسیر دنبال نمیشود. اگر تریبونها و رسانههای رسمی را دنبال کنیم به پاسخهایی میرسیم که توضیحات کاملی ندارد. یکی از خطاهای بزرگ در تحلیل وضعیت کنونی از سوی نهادهای رسمی و مسئولان حاکمیتی، فرافکنی مداوم است. چون بخشهای مهمی از پاسخها به عملکرد داخلی برمیگردد. اما چنین پاسخهایی نیازمند بازنگری صادقانه و مسئولیتپذیری است.
براساس نظرسنجی که دولت در سال ۱۴۰۲ انجام داده، حدود نود درصد مردم معتقدند شرایط موجود نیاز به اصلاحات اساسی دارد. این عدد را نمیتوان نادیده گرفت و چنین مطالبهای را نمیتوان با برخورد جبری پاسخ داد. لذا باید توجه داشت که مردم امروز، خواهان تغییر مسیر هستند. نه لزوماً تغییر ناگهانی، بلکه اصلاحی واقعی و قابل لمس. اما اصلاح بدون گفتوگو ممکن نیست. بدون رسانههای آزاد و مسئول ممکن نیست. بدون شفافیت ممکن نیست. وقتی مسیر اصلاح بسته میشود، میدان به دست صداهای افراطی میافتد. آنوقت است که چهرههایی بیریشه و بیاعتبار در تاریخ این سرزمین، فرصت عرضاندام پیدا میکنند. نه به دلیل مقبولیت، بلکه به دلیل خلأ گفتوگو به چنین مسیری میرسیم.
مسئولان باید از پشت تریبونهای امن پایین بیایند و وارد گفتوگوی واقعی با مردم شوند. نه گفتوگوی گزینشی، نه نشستهای نمایشی. گفتوگویی که در آن پرسشهای سخت هم مطرح شود و پاسخهای روشن داده شود. صداوسیما باید نقش ملی خود را بازتعریف کند. رسانهها باید دوباره نفس بکشند. جامعه نیاز به امید دارد و امید از دل گفتوگو میآید. کشور با مردمش زنده است. اگر با مردم حرف نزنیم، اگر مردم را قانع نکنیم، اگر ظرفیت گفتوگو را احیا نکنیم، هیچ برنامهای، هیچ سیاستی و هیچ تصمیمی به مقصد نخواهد رسید. این واقعیتی است که باید هرچه زودتر پذیرفت؛ پیش از آنکه هزینهها از این هم سنگینتر شود.






