هفت صبح|  حمله‌های نظامی آمریکا و اسرائیل از سه روز قبل تابه‌حال به شهرهای مختلف کشورمان ادامه دارد. نقاط بسیار زیادی از شهرهای مختلف در اثر این حملات آسیب‌های جدی دیده‌اند و حالا در سومین روز از شروع جنگ تعدادی از مناطق مسکونی نیز خساراتی دیده‌اند.  بامداد دوشنبه حملاتی به مراکز نظامی واقع در محله‌های حکیمیه و همچنین میدان شهدای تهران صورت گرفت که در جریان این حملات چندین خانه مسکونی نیز دچار خسارات جدی شدند. علاوه بر این ترس و وحشت ناشی از وقوع این رخداد در بین مردم سبب به‌وجودآمدن حالت روحی و روانی بدی در بین شهروندان شد.   در ادامه این گزارش گفت‌وگوی خبرنگار هفت‌صبح با برخی شهروندان این مناطق را بخوانید.

 

تا صبح نخوابیدیم


  زینب یاسینی ۳۹ساله و مادر دو فرزند خردسال است. او ساکن محله حکیمیه تهران است و خانه‌شان فاصله زیادی با صنایع دفاع ندارد. بامداد دوشنبه زمانی که صنایع دفاع هدف حملات قرار گرفت خانواده زینب تا صبح بیدار بودند و شب پر از وحشتی را تجربه کردند.
  زینب در گفت‌وگو با خبرنگار ما می‌گوید: «خانه من، مادرم و برادرم در یک محله است و به همدیگر نزدیک هستیم. یکشنبه بود که برای افطار به خانه مادرم رفته بودیم و می‌خواستیم آخر شب به خانه‌مان برگردیم که ناگهان حملات شروع شد.

 

خانه‌های ما به صنایع دفاع خیلی نزدیک است و خانه مادرم از خانه همه ما به صنایع دفاع نزدیک‌تر است. وقتی اولین حمله شروع شد حال مادر سالخورده‌ام بد شد و من از برادرم و شوهرم خواستم که از داروخانه سر کوچه برای مادرم دارو بخرند. آنها از خانه بیرون رفتند و بازگشت آنها کمی طول کشید تاحدی‌که من نگران شده بودم. حدود بیست‌دقیقه‌ای طول کشید تا برگردند و دیدم که برادرم به‌سختی راه می‌رود و شوهرم سرش را گرفته بود. در اثر موج انفجار هر دوی آنها پرتاب شده و با شدت به زمین‌خورده بودند.

 

تن و بدنشان کبود شده و درد شدیدی داشتند. همسرم می‌گفت وقتی انفجار رخ داد او تکان شدیدی خورده و برادرم به‌شدت به عقب پرتاب شده است. وقتی همسرم می‌خواست مانع کوبیده شدن برادرم به دیوار شود او را نگه داشته بود و همین باعث شده بود هر دو نفر با هم به زمین برخورد کنند. شاید اگر همسرم اقدام به نگه‌داشتن برادرم نمی‌کرد شدت ضربه به حدی زیاد بود که الان هر دو نفرشان آسیب جدی‌تری دیده بودند.»


  اما همه ماجرا همین نبود: «هر یک ربع یک‌بار حملات انجام می‌شد. یک‌دفعه شیشه‌های خانه مادرم منفجر شدند. باد شدیدی ایجاد شده بود و پرده پنجره‌های وسط خانه حرکت می‌کرد. بچه‌های من جیغ می‌کشیدند و دخترم از شدت گریه ریسه رفته بود. تنها راهی که به نظرم رسید این بود که آنها را به گوشه هال خانه بردم و یک پتوی ضخیم روی سر هر سه نفرمان کشیدم تا اگر بار دیگر بقیه شیشه‌ها ترکیدند و به داخل خانه پرتاب شدند تن و بدن بچه‌هایم زخمی نشود.

 

نمی‌دانم چند دقیقه در آن حالت زیر پتو بودیم؛ اما انگار باوجود گریه‌های دو کودکم و آن ترس و وحشتی که بر ما غلبه کرده بود این اوضاع برای من چند ساعت طول کشید.»   زینب ادامه داد: «وقتی انفجارها متوقف شد از زیر پتو بیرون آمدم و گریه امانم را بریده بود. از شوهرم خواستم وسایلمان را جمع کنیم و به خانه‌یکی از اقوام او در شهرستان برویم. آنها چندین بار به ما گفته بودند که به خانه‌شان برویم؛ اما من نمی‌خواستم در این شرایط اقتصادی سبب زحمت اقوام شوم. اما حالا با این شرایط فکر می‌کردم دیگر چاره‌ای نیست. همسرم هم وقتی حال‌وروز من را دید قبول کرد و با هم به خانه‌مان رفتیم تا اثاثمان را جمع کنیم.

 

دیدم که شیشه‌های خانه خودمان هم فروریخته است. حتی یکی از پرده‌های اتاق تا نیمه کنده شده بود. هالوژن‌های سقف یکی در میان آویزان شده بود و روی میزهای وسط پذیرایی گردوخاک و گچ ریخته بود. ما فوراً ضروری‌ترین مسائل خودمان و بچه‌ها را جمع کردیم و صبح دوشنبه به همراه خانواده‌ام و مادر و برادرم راهی شهرستان شدیم. به دلیل اینکه در اطراف خانه ما مناطق نظامی زیاد است و ممکن است باز هم تجربه دیشب تکرار شود. همین حالا هم با خودم فکر می‌کنم حال و هوایی که فرزندانم در شب گذشته تجربه کردند تا آخر عمرشان در خاطر آنها می‌ماند.

 

آتش در میدان شهدا


  محمود دربندی یکی از اهالی میدان شهداست. او نیز در بامداد شنبه تجربه وحشتناکی داشته است. او درباره این ماجرا به خبرنگار ما می‌گوید: «در ساعات ابتدایی بامداد دوشنبه بود که یک پایگاه بسیج در نزدیکی خانه ما هدف حمله نظامی قرار گرفت. خانه ما لرزید و دقایقی بعد از پنجره دیدم که در خیابان پشتی شعله‌های آتش زبانه می‌کشد.

 

اغراق نیست اگر بگویم شعله آتش بیست متر ارتفاع داشت. من از نگرانی به‌سرعت از خانه بیرون رفتم و در پرس‌وجو از افرادی که در خیابان بودند متوجه شدم یک لوله گاز منفجر شده است. خیابان در آن ساعت شب خیلی شلوغ بود و مردم وحشت‌زده به خیابان آمده بودند. من در این میان چند نفر را دیدم که به‌شدت زخمی شده و در پیاده‌رو افتاده بودند. مردم می‌گفتند در زمان انفجار در حال عبور از پیاده‌رو بودند موج انفجار آنها را مجروح کرده است.»

 

  اتوبان قفل شد


  محمد فخرالدینی یکی دیگر از ساکنین شرق تهران است. او به همراه دختر ۱۱ساله و همسرش در آخرین ساعات یکشنبه‌شب در حال بازگشت از خانه مادرش به خانه خودشان بودند و باید از اتوبان بابایی عبور می‌کردند که همان موقع انفجاری رخ می‌دهد.  این فرد درباره این حادثه به خبرنگار ما می‌گوید: «در اتوبان بابایی شهرک‌های مسکونی ارتش زیاد است و مناطق نظامی زیادی نیز در این محدوده وجود دارد. وقتی انفجار رخ داد من متوجه نشدم که دقیقاً کدام نقطه هدف اصابت قرار گرفت؛ اما شدت انفجار به حدی زیاد بود که ماشین تکان شدیدی خورد و همه خودروهای عبوری به حدی ترسیده بودند که با سرعت بیشتری رانندگی می‌کردند. در خروجی اتوبان ازدحام شده و تردد طبیعی مختل شد.»