هفت صبح، فاطمه شیخ علیزاده| او تازه دخترکش را از شیر گرفته بود و حالا جای خالی او در خانه مثل کابوس وحشتناکی است که هر شب بر‌سرش آوار می‌شود. برادر 16‌ساله بهار هنوز در شوک و ناباوری است. دخترک در آغوش او بود که هدف شلیک گلوله قرار گرفت و جان باخت.پدر و مادر بهار بعد از دو فرزند پسر، دل‌شان می‌خواست طعم شیرین دختردار شدن را هم بچشند. بالاخره آبان ماه دو سال قبل به آرزوی‌شان رسیدند اما درست زمانی که شیرین‌زبانی‌های دخترک شروع شده ‌‌‌بود، داغ دخترشان برای همیشه بر دل‌شان ماند.به همین بهانه خبرنگار روزنامه هفت‌صبح دقایقی پای درددل پدر بهار می‌نشیند؛ روایت پدر داغدیده کوچک‌ترین شهید این ناآرامی‌ها را در ادامه بخوانید.

 شلیک به کودک 2 ساله


جمعه شب نوزدهم دی ماه امسال بود که پدر بهار به نام قاسم سیفی به همراه خانواده‌اش از مهمانی منزل پدربزرگ به خانه برگشتند و در مسیر رسیدن به خانه شاهد تلاطمی بودند که در شهر به راه افتاده بود.پدر بهار در شرح شب حادثه به هفت‌صبح می‌گوید:«آن شب ما منزل پدرم مهمان‌ بودیم. خانه پدری‌ام در یکی از روستاهای نزدیک نیشابور واقع شده است؛ برای همین تا به خانه برگردیم، دیروقت شده بود. خیابان خیلی شلوغ بود؛ ماموران امنیتی تلاش می‌کردند جلوی هرگونه به وجود آمدن بلوا و آشوب در شهر را بگیرند. ما از میان شلوغی جمعیت ‌عبور کردیم و وارد خانه‌مان شدیم اما بی‌وقفه صدای تیراندازی را می‌شنیدیم.»


پدر بهار ادامه داد: «در همان حال همسرم گفت ‌‌باید زباله‌ها را سر کوچه بگذارد؛ بهار که تازه به حرف افتاده بود، گریه کرد و ‌‌گفت می‌خواهم با مامان به کوچه بروم. من به همسرم گفتم فعلا از رفتن به کوچه صرف‌نظر کند اما گفت که مراقب است و سریع زباله‌ها را سر کوچه می‌اندازد و برمی‌گردد. او نمی‌خواست دخترمان را با خودش ببرد اما بهار بی‌قراری می‌کرد. بالاخره وقتی پسر 16‌ساله‌ام بی‌تابی خواهر کوچک خود را دید، او را در آغوش گرفت و پشت سر مادرش رفت تا بچه آرام شود. همسرم به سرعت سر کوچه رفته بود و پسرم در حالی که بهار را در آغوش گرفته بود، جلوی در ایستاده بود تا مادرش برگردد اما درست همان موقع آشوبگران بهار را هدف گلوله قرار دادند و در یک چشم بر‌هم زدن به سر او شلیک کردند.»


خانواده بهار می‌دانستند که دیگر امیدی به زنده ماندن او نیست اما بهار را به بیمارستان رساندند. مادر و برادر بهار وحشت‌زده جیغ می‌کشیدند: «یکدفعه صدای فریادهای بی‌امان همسرم و پسرم را شنیدم. سراسیمه داخل کوچه دویدم و دیدم که از سر دخترم خون جاری شده بود. گلوله درست به سر او برخورد کرده بود و ‌‌من می‌دانستم ‌‌دیگر امیدی به زنده ماندن دخترم نیست اما ناامیدانه او را به بیمارستان برد‌م. دخترم مرگ مغزی شده بود و چند روز بعد جانش را از دست داد.» 

 

 شهادت چهار بسیجی دیگر


پدر بهار در ادامه می‌گوید:«آن شب چهار بسیجی هم مورد اصابت ‌‌گلوله قرار گرفته و به شهادت رسیدند اما هنوز ضارب اصلی دخترم دستگیر نشده است.»
خانواده بهار پیکر او را در گلزار شهدای نیشابور دفن کردند. پدر بهار می‌گوید: «در روستای پدری ما شهیدان زیادی برجای ماندند که کوچک‌ترین آنها دختر من است.»


 زندگی بی‌بهار 


غم و اندوه از خانه قاسم سیفی می‌بارد. او در مورد احوالات مادر بهار می‌گوید: «حال همسرم خیلی بد است. اینقدر بی‌قرار است که فکر می‌کنم اگر دلداری و همدردی خواهرانش و دیگر اقوام و دوستان نبود، او در این سوگ تاب و تحمل نمی‌آورد.او به تازگی دخترمان را از شیر گرفته بود. من و همسرم دلمان می‌خواست بعد از دو پسر 16 و 11 ساله‌مان دختردار شویم اما قسمت ما نبود و فرشته کوچک‌مان از آغوش ما پر کشید.»


آه غلیظی بر سینه پدر بهار می‌نشیند و ادامه می‌دهد:«من تعمیرکار هستم و بهار که تازه به حرف زدن افتاده بود، هر روز چند بار به مغازه من زنگ می‌زد و دلم برای شنیدن صدای کودکانه‌اش از پشت تلفن پر می‌کشید. هر شب وقتی از محل کارم به خانه برمی‌گشتم، اسباب‌بازی‌هایش کف اتاق ریخته بود ولی حالا خودش رفته و وسایلش به قلب ما چنگ می‌زند.انگار با رفتن او خانه‌مان سوت و کور شده است.»


پدر بهار در مورد برادر بهار می‌گوید:«حال روحی پسر بزرگ من هم اصلا تعریفی ندارد.او شاهد شهادت مظلومانه خواهر معصومش ‌‌بوده‌‌. بهار در آغوشش بود که هدف اصابت گلوله قرار گرفت. پسرم می‌گوید آن صحنه‌ای که سر بهار خم شد، از جلوی چشمش نمی‌رود. اینقدر در آن لحظه وحشت کرده بود که می‌گوید «نزدیک بود خودم هم غش کنم و نقش زمین شوم» پسرم در شوک روحی خیلی بدی قرار دارد.»