
هفت صبح| عصر روز دوشنبه هجدهم اسفند ماه امسال، سه ساختمان مسکونی واقع در بزرگراه رسالت در جریان حمله موشکی به کلی تخریب شد و بیش از 40 شهروند عادی غیرنظامی به شهادت رسیدند. این ساختمانهای مسکونی در یک مجتمع واقع شده بودند که برسر ساکنین آن آوار شدند. اما این تمام ماجرا نبود؛ در عرض تنها چند دقیقه علاوه بر این دو ساختمان؛ بقیه خانههای واقع در همان کوچه نیز تا حد زیادی تخریب شدند و تقریبا هیچ کدام از خانههای آن کوچه دیگر قابل سکونت نیستند.

عملیات امداد و نجات امدادگران جمعیت هلال احمر و همچنین ماموران آتشنشانی خیلی سریع آغاز شد اما حجم آوار به حدی بالاست که با گذشت چهار روز از وقوع انفجار مهیب مرگبار، هنوز هم امدادگران در حال آواربرداری هستند. تعداد زیادی از اجساد قربانیان از زیر آوار بیرون آورده شده اما خانواده قربانیان هنوز هم منتظرند بقیه افراد محبوس شده در زیر آوار؛ بیرون کشیده شوند. در سومین روز عملیات آواربرداری، خبرنگار هفت صبح با حضور در محل وقوع این فاجعه گزارش میدانی از وضعیت فعلی تهیه کرد.
کوچه جاجرودی در خاک
سر و ته کوچه جاجرودی توسط امدادگران بسته شده تا عملیات آواربرداری با دقت انجام شود. جایی در اواسط کوچه دو ساختمان تبدیل به تلی از خاک شدهاند و هوا آکنده از گرد و غبار است.بقیه خانههای واقع در این کوچه هم وضع و حال خوبی ندارند. دیوارهای نیمه ریخته، شیشههای خرد شده و پنجرههایی که شکسته و کج و معوج شدهاند؛ تصویری سرد از ویرانی ساختهاند.

لودر آتشنشانی هنوز در حال خاکبرداری از ساختمانی مسکونی است که تا به حال شهادت 40 نفر از ساکنان آن تایید شده.در همین حال تعدادی از ساکنان بقیه خانههای این کوچه در حال تخلیه خانههایشان هستند و هر آنچه از اسباب و اثاثیهشان که سالم مانده را از خانههایشان خارج میکنند.کنار کوچه کارتنهای خاکی و لوسترهای خانهها کنار هم چیده شده است و امدادگران به ساکنین این خانهها کمک میکنند تا بقیه وسایل خود را سریع به بیرون منتقل کنند چون هنوز هم در این خانههای نیمبند و سست شده؛ خطر ریزش آوار وجود دارد.
پروانه، نام زن جوانی است که برای تخیه خانهاش به اینجا آمده .او در گفتوگو با هفتصبح میگوید: «خانه ما روبهروی همین ساختمانهای مسکونی است که به کلی تخریب شدهاند. روز حادثه در خانه نبودیم و چند روزی میشد که از تهران خارج شده بودیم تا اینکه از همسایههایمان شنیدیم که حمله موشکی باعث شده خانهمان تخریب شود.» پروانه ادامه میدهد: «در ابتدا تصورم این بود که فقط شیشهها شکسته اما وقتی وارد کوچه شدم از دیدن حجم تخریب شوکه شدم.در و پنجرههای خانهمان کاملا از جایشان درآمده و سقف پذیرایی فرو ریخته است.

بخشی از دیوار آشپزخانهمان درست روی یخچال ریخته که کاملا آن را از بین برده است. اصلا نمیتوانم بگویم میزان خسارت به اثاثیه خانهمان چقدر است؛ فقط این را میدانم که این خانه دیگر قابل سکونت نیست.البته فکر میکنم در کوچه ما به جز دو سه تا خانه سر کوچه بقیه خانهها همین وضع را دارند و قابل سکونت نیستند. خانههایمان کاملا ویران شدهاند و حتی موج انفجار به خانههای واقع در کوچههای پشتی هم آسیب زده است.شیشه پنجره آنها هم تخریب شده و در بعضی خانهها چارچوب پنجرههایشان از جا در آمده است. حتی خانههایی که پشت همین دو ساختمان مسکونی بودند، کاملا از بین رفته و شدت تخریب آنها هم خیلی بالاست.»
12 عضو یک خانواده زیر آوار
پروانه درباره همسایههایشان که زیر آوار ماندند میگوید: «این مجتمع مسکونی سه ساختمان 20واحدی بود که ما شنیدهایم تمام کسانی که در لحظه انفجار در خانههایشان بودند شهید شدهاند.یکی از همسایههایمان که با او آشنا هستیم، بعد از انفجار به اینجا آمد.12 نفر از اعضای خانوادهاش در خانه بودند و خود این خانم آن روز از خانه بیرون رفته بود تا بلیت اتوبوس بخرد و از تهران بیرون برود. درست همان ساعتی که او خانه نبود حمله انجام شد و همه اعضای خانوادهاش زیر آوار ماندند.» پروانه ادامه میدهد:«تنها بازمانده این خانواده چند بار با حال روحی خیلی وحشتناکی به اینجا آمده و منتظر است خانوادهاش از زیر آوار بیرون کشیده شوند اما تا این لحظه فقط جسد سه نفر از اعضای این خانواده بیرون آورده شده و بقیه افراد هنوز در زیر آوار محبوس هستند.»
در جستوجوی خواهر
پروانه میگوید از روز حادثه تا به حال هر روز به اینجا سر زده است:«وسایلمان زیر آوار مانده و هر روز به اینجا میآمدیم تا امکان دسترسی به آنها را پیدا کنیم.در این روزها هر روز زن جوانی را میبینم که سر کوچه مینشیند.او میگوید موقع انفجار سر کار بوده و خواهرش در خانه تنها بوده است.حالا هر لحظه منتظر است که خواهرش را از زیر آوار بیرون بیاورد. حال روحی خیلی وحشتناکی دارد.نه چیزی میخورد و نه حرفی میزند.حتی شبها هم از اینجا نمیرود.»
یک عکس از نیوشا
در میان افرادی که هنگام عملیات آواربرداری در ساختمان حضور دارند، برخی نیروهای خودجوش مردمی هم حضور دارند که برای کمک به اینجا آمدهاند.یکی از آنها زن جوانی است که به همراه شوهرش به نیروهای امدادی پیوسته است.او میگوید:«شبها در تجمعات مردمی هر کسی را که تمایل به پیوستن به نیروهای امدادی دارد، به مسئولان در مساجد اعلام میکند.بعد از سمت مسئولان به هر جایی لازم باشد اعزام میشویم و کارهایی مثل آواربرداری و درمان سرپایی مجروحان را انجام میدهیم.البته انجام کارهای درمانی توسط کسانی انجام میشود که تخصص دارند.در واقع هر کسی هر کاری از دستش بربیاید انجام میدهد.»
زن جوان دیگری که او نیز از جمله امدادرسان خودجوش است، به هفت صبح میگوید:«حدود سه روز است که اینجا میآیم. اولین روز بود که عکس یک دختربچه حدودا 12ساله را بین آوار پیدا کردیم. تصورمان این بود باید دنبال یک دختر در همین سن و سال بگردیم. چند ساعت بعد مرد جوانی را دیدیم که با حال زار و گریان اینجا آمد و دنبال نامزدش میگشت. میگفت نامزدم به نام نیوشا 30 ساله در یکی از همین واحدهای مسکونی بوده و زیر آوار مانده است. بعدا متوجه شدیم که عکس دختربچه متعلق به کودکی نیوشا بوده است.فکر میکنم روز دوم بود که جسد نیوشا از زیر آوار بیرون کشیده شد.»
لحظه انفجار همین جا بودم
سر کوچه جاجرودی یک مغازه مرغفروشی است.فروشنده جوان این مغازه یکی از افرادی است که هنگام وقوع انفجار در محل حادثه حضور داشته است.این مرد جوان در گفتوگو با هفت صبح روایت خود را از آنچه به چشم دیده است، بازگو میکند:«در لحظه انفجار همین جا پشت پیشخوان مغازه نشسته بودم و داشتم با موبایلم صحبت میکردم. ناگهان صدای مهیبی آمد و زمین خوردم. لرزش و تکانهای خیلی شدیدی را حس میکردم و شیشههای مغازه را دیدم که میترکید.
سرم سوت میکشید تا حدی که درست نمیفهمیدم در چه وضعیتی قرار دارم. نمیدانم چقدر طول کشید که بیرون از مغازه رفتم.فقط یادم میآید که قلوه سنگهای زیادی در هوا پرتاب میشد.یکی از آنها تا کوچه روبهرویی رفت و وسط کوچه به زمین خورد.در هوا به حدی خاک بود که چشم چشم را نمیدید.ترکشها به وسط خیابان میخورد.»
فروشنده مرغفروشی ادامه داد:«فقط صدای فریاد میشنیدم.چند دقیقه بعد امدادگران از راه رسیدند و متوجه شدیم همه ساکنان مجتمع مسکونی که در خانه بودند، شهید شدند.آنها مشتریان ما بودند و چهرههایشان از مقابل ذهنم نمیرود.»
شهادت بچهها و نوههای خردسال
فروشنده این مغازه در ادامه میگوید:«دیروز زن حدودا 50 سالهای اینجا آمده بود و ضجه میزد.میگفت فرزندم و همسرش و دو کودک خردسالشان زیر آوار ماندهاند.تا دیروز خبری از اجسادشان نبود و گریه میکرد و میگفت همه زندگی من زیر این آوار محبوس شده است.»






