غرب صرفاً یک جغرافیا نیست، بلکه تلوسِ عقل است. این جمله درخشان از ادموند هوسرل وضعیت کنونی جهان امروز را نشان می‌دهد. نیچه در کتاب درخشان خود یعنی چنین گفت زرتشت ما انسان‌های امروزی را واپسین انسان‌ها (به آلمانی Der letzte Mensch) می‌نامد. کسانی که در اوج نیهیلیسم زندگی می‌کنند، تمامی معیارها سقوط کرده و همین عدم معیار بزرگ (همچون مسیحیت) باعث پیدایش معیارهای کوچک، بی‌اهمیت، زودگذر و بی‌منطق می‌شود. یکی از این معیارهای امروزی که دارد نفس‌های آخرش را می‌کشد و از سویی سر و صدای بسیاری به پا کرده، ووک است. چیزی که فی‌نفسه چپ نیست (به معنای متون فلسفی برخواسته از افلاطون تا مارکس). اما به هر روی از زیرشاخه‌های آن زاییده شده و امروزه برای جهان غرب و برای ما ایرانی‌ها (به عنوان زادگاه تمدن بشری) تهدیدی علنی است. شاید لازم باشد تا ما نیز مثل نیچه آینده را پیش‌بینی کرده و عنوان کنیم که تحت همین ووک اروپا و جهان غرب به ورطه نابودی کشیده خواهند شد. آن‌ها نخست به سراغ فرهنگ رفته و اکنون به سراغ هنر آمده‌اند. بعد از تحمل افتضاح‌های چند سال اخیر همچون باربی، امروز با The Chronology of Water مواجه شده‌ایم. فیلمی ووک و معنا زده از بازیگر بد سینما یعنی کریستین استوارت. اثری غیر قابل تحمل و زنگ هشداری برای علاقه‌مندان به سینما و دنیای هنر.

قصد بنده فلسفه‌بافی نیست. اما برای انتقال چیزی که در ذهن دارم، ناچار مجبور به دست گذاشتن روی فلسفه شده‌ام. یقین دارم که در پایان این مقاله ذهنیت‌های ما به هم نزدیک شده و از طریق این فیلم (که اصلا هم فیلم مهمی نیست) به نقد چیزهای مهم‌تری خواهیم رسید. هگل فیلسوف بزرگ آلمانی مدعی است که هنر بهترین راه انتقال فرهنگ به دیگر کشورهاست. پس وقتی با فیلمی معنا زده، روشنفکرنمایی و بسیار خطرناک همچون The Chronology of Water مواجه می‌شویم، در اصل مواجه ما نه تنها با تصویر بلکه با فرهنگ نیز هست. به سادگی می‌شود از طریق این نوع آثار، فرهنگی شیطانی همچون ووک به سرزمین اهورایی‌مان آمده و باری دیگر از اصل ایرانی خویش دور بمانیم. ووک، گلوبالیست یا فمنیست این فلسفه شوم هر لباسی که به تن کند درحال نابودی فرهنگ‌هاست. درحال نابودی بنیاد خانواده است و چیزی جز مسموم کردن ذهن ندارد. کریستین استوارت در مقام فیلمساز قبل از آغاز فیلمبرداری این اثر مضحک، عنوان کرده بود که آمریکا آزادی ندارد و برای ساختن این فیلم باید به اروپا برود. وقتی چنین فردی که در اوج آزادی زیسته چنین ادعای بی‌ربطی می‌کند یعنی خوشی زده زیر دلش. رفته است به اروپا تا فیلمی بر ضد پدر و بر ضد خانواده بسازد. آیا آزادی به معنای نابودی تمدن‌ها و ارزش‌های فرهنگی است؟ وقتی فردی چنین ابلهه است که خودش را روشنفکر می‌داند (به واسطه ساخت این فیلم) طبیعی است که تعریف او از آزادی همین باشد. در همان نیم پرده اول کریستین استوارت آن روی فمنیستی خودش را نشان می‌دهد. پدر که در تمام ادبیات‌های کهن حافظ خانواده و تکیه‌گاه فرزند است، در فیلم کریستین در قامت یک متجاوز ظاهر می‌شود. پدر در ادبیات کریستین حتی به کودک خردسال خود هم رحم نمی‌کند. رفته رفته لذت‌های جوانی را هم با عنوان خاطرات تجاوز باز تعریف می‌کنند و فرهنگی می‌سازند که خانواده در آن معنا ندارد، همه مردها متجاوز هستند و همجنس‌گرایی اوج روشنفکری است. آن‌ها به ظاهر زیبای خود نیز حمله می‌کنند چرا که معیارهای زیبایی‌شناسی کلاسیک را قبول ندارند. مثلا خود کریستین استوارت. یکی از زیباترین زنان جهان و به قول امروزی‌ها “کراش‌العالمین” به چه چیزی تبدیل شده است؟ ظاهر امروزی او با ظاهر ده سال پیش چه تفاوت‌هایی دارد؟ این قضاوت ظاهر نیست. اصلا کریستین دوست دارد خودش را آتش بزند؛ باشد! اما تغییر چهره کریستین نه در قالب یک تصمیم شخصی بلکه در قالب ایدئولوژی است. این وضعیت تمامی ووک‌هاست. نوع لباس پوشیدن آن‌ها چیزی جز طغیان بر علیه زیبایی‌شناسی کلاسیک غرب نیست. به فیلم بازگردیم. افتتاحیه اثر با کلوزآپ‌های عجیب و غریب که اصلا حس سینمایی نمی‌دهد و با ظاهری روشنفکرگرایانه ساخته شده است، نشان می‌دهد که کریستین در کارگردانی همچون بازیگری، عددی نیست. نه دوربین می‌فهمد و نه مدیوم. نماها را نمی‌شناسد. روایت قصه را بلد نیست. فیلمش نه زمان نمایشی دارد، نه زمان رئال و نه زمان عاطفی. فیلم مکان و اتمسفر نمایشی ندارد، کاراکترش صرفا بازیگری جلوی دوربین است. مخاطب او را نمی‌شناسد و همراهش نیست. تروماها اصلا ساخته نشده‌اند. تدوین مضحک است. انسجام میان نماها و عملکرد درست کات را شاهد نیستیم. خب پس چرا کریستین این فیلم را ساخته؟ او که اصلا فیلمساز نیست! پاسخ ساده است. او از هنر سوء استفاده کرده تا ایده‌های شوم ووک را جهانی کند. همه‌چیز برای کریستین استوارتِ زیبا چیزی جز کانسپت نیست. یک ایده که در نظرش با آن جهان را دگرگون خواهد کرد. اما خروجی فیلمی خسته‌کننده و غیر سینمایی است. غیر ممکن است که یک مخاطب عادی و حتی حرفه‌ای (که او نیز تحت تاثیر ایدئولوژی نیست) جلوی این اثر نشسته و آن را فیلم خطاب کند. اصلا کجای این اثر فیلم است؟ اصلا می‌شود آن را تحمل کرد؟

کریستین استوارت نمادی از نهیلیسیم غرب است. دختری زیباروی که از همان نوجوانی میلیون‌ها دلار را کاسب شد و به معنای واقعی کلمه سلبریتی جهانی است. زیبایی چهره او حداقل از دید من همتا ندارد. بازیگر بزرگی نبوده و نیست. اما در همان فیلم‌های تینیجری ساده نشان داد که می‌تواند انتظارات کارگردان را برآورده کند. اما زیستن در آزادترین کشور دنیا و رسیدن به تمام چیزهایی که برای ما خاورمیانه‌ای ها آروزست، او را بیشتر و بیشتر به سمت پوچی سوق داد. اما زیستن در اوج لذت به جای اینکه باعث شود او فهم عمیق‌تری از زندگی داشته باشد، باعث شد بی‌معیار شود و بی‌معیاری او را به سمت ووک هُل داد. ناگهان سلبریتی دیروز خودش را روشنفکر امروز دید. فیلمساز شد، ادبیات دوست شد و همین باعث شد تا فیلمنامه این اثر را نیز خودش بنویسد البته به همراه دکلمه‌هایی که در اثر فراوان است؛ متونی که در ذهن خود کریستین اوج ادبیات است اما برای ما ایرانی‌ها که معنای ادبیات در جهانیم، چیزی جز مهملات نیست. کریستین استوارت همان‌قدر که بازیگر و فیلمساز است، همان‌قدر نیز نویسنده است. فیلمنامه‌اش که چه عرض کنم، کل فیلمش کپی پیست از روشنفکرنماهای چپ مائویست فرانسوی همچون ژان لوک گدار است. اصلا نمی‌شود درباره تکنیک اثر نوشت، چون چیزی ندارد. فیلم یک ایده است. ایده فمینیست امروزی که هم غزه را دوست دارد هم بر علیه ترامپ است، تاریخ تمدن بشری را چیزی جز جنایت نمی‌داند و لیبرال را نادان خطاب می‌کند. البته این موضوعی است که امروزه در ایران نیز معنا پیدا کرده است. چپی که بیس فلسفی ندارد و تنها در قامت رسانه‌ ظاهر شده است. در کلامی بسیار ساده فیلم The Chronology of Water را نبینید. چون اصلا فیلم نیست. مانفیست بانوی زیبا کریستین استوارت است که خوشی زده زیر دلش و می‌خواهد به من و شما فلسفه و آزادی یاد دهد. من بعید می‌دانم کسی بتواند این فیلم را بیش از ۱۵ دقیقه تحمل کند (هم به دلیل فُرمی و هم به دلیل تکنیک سینمایی).

و در نهایت، مسئله The Chronology of Water اصلاً یک فیلم بد یا یک تجربه ناموفق نیست؛ مسئله نشانه‌ای است که با خود می‌آورد. نشانه‌ عبور هنر از خویش. زمانی هنر آینه‌ فرهنگ بود، امروز اما بلندگوی ایدئولوژی شده است. وقتی فرم می‌میرد و روایت قربانی بیانیه می‌شود، دیگر با سینما طرف نیستیم؛ با خطابه‌ای تصویری مواجه‌ایم که تنها ژست هنری گرفته است. آنچه کریستین استوارت ساخته، بیش از آن‌که اثری هنری باشد، سندی است بر سرگشتگی تمدنی. سرگشتگی‌ای که از نیهیلیسم می‌آید و در قامت آوانگاردیسم جعلی خودنمایی می‌کند. وانمود می‌کند که در حال شکستن مرزهاست، اما در حقیقت از ناتوانی در ساختن یک قاب درست، یک ریتم منسجم و یک درام قابل باور رنج می‌برد. این همان لحظه‌ای است که نیچه هشدار می‌داد: واپسین انسان‌ها چشمک می‌زنند و می‌گویند ما خوشبختی را اختراع کرده‌ایم؛ و همزمان والاترین معیارها فرو می‌ریزند.

خطر این‌گونه آثار نه در جسارت‌شان، بلکه در ابتذال‌شان است. ابتذالِ ایده‌ای که خود را عمیق می‌پندارد، ابتذالِ شورشی که حتی زبان شورش را هم نمی‌شناسد. اگر هنر قرار است فرهنگی را منتقل کند، این فیلم فرهنگی از انکار، کینه و بی‌ریشگی را حمل می‌کند. فرهنگی که خانواده را اسطوره‌ای سرکوبگر می‌بیند، زیبایی را توهمی بورژوایی می‌نامد و از ویرانی، فضیلت می‌سازد. شاید The Chronology of Water به خودی خود اهمیت چندانی نداشته باشد، اما به مثابه علامت، مهم است. علامتی از اینکه غرب، آن تلوس عقلِ هوسرلی، بیش از هر زمان دیگری درگیر تناقض با خویش است و ما اگر قرار است تماشاگر باشیم، باید تماشاگر آگاه باشیم؛ نه مسحور ژست‌های شبه‌روشنفکری و نه مرعوب نام‌ها. سینما هنوز می‌تواند هنر باشد، هنوز می‌تواند روایت کند، بسازد و تعالی ببخشد. اما این مسیر از دل بیانیه‌های ویدئویی و آشوب‌های مونتاژی نمی‌گذرد. از صداقت، مهارت و ایمان به فرم می‌گذرد. و تا زمانی که فرم قربانی ایدئولوژی است، آنچه می‌ماند نه فیلم، بلکه صرفاً ادعای فیلم بودن است.