روزنامه هفت صبح| در شهریور 1401 بخشهایی از خاطرات محمود سریزدی، شهردار وقت گرمسار در اواخر سال 1350 را در چند نوبت منتشر کردیم. حال ایشان در نامهای به ضمیمه کتاب «نامه سیرجان» به قلم خودشان و عکسی در کنار مرحوم دکتر محمدابراهیم پاریزی به ذکر خاطرهای از دوران تحصیل دکتر پاریزی پرداخته که در ادامه میخوانید.
شهریور 1316 که برای ادامه تحصیل عازم سیرجان شدم. پاریز آن روزها تا کلاس چهارم ابتدایی بیشتر نداشت و مدرسه را پدرم مرحوم حاج آخوند پاریزی (فوت 1333) اداره میکرد و مرحوم سیداحمد هدایتزاده معلم آن بود.(فوت 1373) و اکبر فراش مدرسه را جمع و جور میکرد.
کلاس پنجم را به صورت غیر رسمی در پاریز زیر نظر آقای یحیی صالحی (معلم فعلی بازنشسته سیرجان خوانده بودم) و کلاس ششم چون امتحان نهایی داشت ناچار بودم به سیرجان بروم.
مادرم نان و غذای چند ماهه را برایم تدارک دیده بود. خیکوی پنیر و شکمبه قورمه و مقداری کلمپه و کیسهای نان بربری و کیسهای کشک و یک مشک ماست و مقداری تنقلات از قبیل مغز و جوز قند و پر شفتال و گردو و بادام. یک خورجین پر کردیم و بر خر سبزه نهادیم و تملک بسته راه افتادیم.
راه میان پاریز و سیرجان 10فرسنگ (60کیلومتر) به خط مستقیم بود و از نقاط کوهستانی مثل کوه و سروستان و کُران که رد میشدیم بیابان هفت فرسنگی پیش میآمد که تماما ریگزار بود و گرم و ناچار بودیم که شب راه بیفتیم.
حدود ساعت 10 شب از کُران گذشتیم در حالیکه کوزه آب را پر کرده بر کناره چادر شب و تملک بستیم و تمام شب را راه پیمودیم و آفتاب اندکی برآمده بود که به کُتو حسنی مدخل شهر سیرجان -سعیدآباد- رسیدیم. سر و رویی شستیم و به خانهای که قبلا در نظر گرفته شده بود رفتیم.
شش ماه تمام را در دبستان بدر درس خواندم تا نوروز پیش آمد و دوباره با همین مراتب به پاریز برگشتم و بعد از سیزده بهدر باز به سیرجان رفتم ماه خرداد امتحان ششم را دادم.
باز همان خر سیاه و همام راه آسیا (مثل سیرجانی) آن روز که من برای بار اول به سیرجان رفتم 12 ساله بودم و طبعا تغییر زندگی در این مقیاس برای یک کودک مشکل است و عجیب نیست اگر دو سال بعد ترک تحصیل کردم و در آن دو سال در پاریز «ندای پاریز» را مینوشتم تا باز وسیله تحصیل در سیرجان فراهم باشد و سالهای 1318 تا 1321 کلاس اول و دوم و سوم دبیرستان را در همان مدرسه بدر خواندم و باز هم یک سال ترک تحصیل پیش آمد تا سال 1330 که در رشته تاریخ فارغالتحصیل شدم و برای تدریس به کرمان رفتم و…
اینکه به این تفصیل اشاره به ایام تحصیل خود در سیرجان کردم، بدین دلیل بود که اولا آن سالها که سالهای جنگ جهانی دوم بود و روزگار قحطی و کمنانی و گرسنگیها و دستنگیها خود ایامی است که از خاطر هیچ کس خصوصا یک محصل کمتجربه و بیذخیره هرگز فراموش نمیشود.
چند سال زندگی در زمستان سرد و بهار گرم در شهری که یک بار جاز (هیزم) آن را از پنج فرسخی میآوردند و چند تا خلاشه (خرده هیزم) قیچ هفت فرسخ تا شهر فاصله داشت معلوم است که چطور باید با یک قاشق روغن زرد (روغن حیوانی) یک پیاله آب گردو درست کرد و شکمی از عزا درآورد!
نزدیکترین نخل با شهر 40 فرسنگ فاصله داشت و بنابراین تهیه یک بشقاب چنگمال و یک کاسه کاچی و پختن یک نان کُپو خودش مقدماتی داشت که از عهده همه کس ساخته نبود.
هرگز فراموش نمیشود و به همین دلیل من حقگزاری کردهام از این چارپایی که بیمنت و ریا بار این سفر طولانی را کشید و یک بار هم سردست نرفت.
ثانیا اینکه آن سالها، سالهایی بود که ذهن و روح من پذیرای همه چیز بود و بسیاری از چیزها که آموختهام پایه آن در همان سالها در ذهن من ریخته شده است. درواقع دورنمای زندگی که بسیاری از روزها بیرون شهر کوچک سیرجان و در افق دوردست بدان خیره میشدم طرحریزی آن ناخواسته در همین سالها صورت میگرفت و اینک که سالها از آن روزگار میگذرد گاهی با خودم میگویم: یاد باد آن روزگاران یاد باد.



