هفت صبح| همین اول بگویم که قرار نیست جزئیات دقیق یک حادثه در پی موشکباران ائتلاف آمریکایی – صهیونی را بازگو کنم. در ادامه روایت‌های خودم از عکس‌هایی که می‌بینم، برداشتم را از آنها اینجا می‌نویسم. برخی حدس‌هایی که می‌زنم دوست دارم به واقعیت بپیوندد و برخی را هم نه، دوست دارم اشتباه حدس زده باشم.


امدادگر مهربان هلال احمر را می‌بینید؛ جزئیات عکس هم این است. یک بطری آب معدنی، یک پاکت آبمیوه و یک کیسه نایلونی که هر‌چه دقت کردم نفهمیدم چه چیزی در آن است! دست مشت کرده خانم امدادگر هم چیزی باید در آن باشد که نگاه کودک را به خود خیره کرده. با همین چیزهای به ظاهر کم اهمیت، ذهن این کودک را زبانم لال از یک فاجعه بزرگ دور کرده.

آهان یادم رفت جزء اصلی عکس را اول بگویم. پسری که توسط آتش‌نشان‌های غیور از زیر آوار نجات داده شده و زن چادری که پشت به آنها احتمالا عملیات آواربرداری را نگاه می‌کند.دلم پیش این طفل معصوم است. احتمالا 4 ساله است. وضعیت عمومی و سلامتش ظاهرا خوب است. شاید کمی قبل‌تر حال روحی خوبی نداشته اما امدادگر مهربان حسابی او را مشغول ‌‌و حواسش را از اتفاقی که افتاده پرت کرده.


طفلی نمی‌داند چه بلایی سر پدر و مادرش آمده. شاید یک خواهر کوچک‌تر یا بزرگ‌تر از خود هم دارد. امیدوارم خانواده‌ کوچکش از زیر آواری که آدم‌کش‌ها رغم زده‌اند، سالم بیرون بیایند. اگرنه روزهای غم‌انگیزی را در پیش خواهد داشت. 


طفل معصومم که اینچنین در پی کمک آمریکا(!) به مردم ایران در کنار خانه آوار شده‌تان نشسته‌ای و چشم انتظار پدر و مادرت هستی، انشاءالله حالا که این مطلب منتشر شده، در آغوش گرم خانواده‌ات باشی؛ آمین...