هفت صبح،‌حدیث ملاحسینی| خبر کوتاه بود، اما عمق فاجعه سنگین. پل ‌B1 در کرج در حمله‌ای که به‌روشنی مصداق جنایت جنگی است، هدف قرار گرفت؛ حمله‌ای که در دل روز سیزده‌بدر به قیمت جان و جراحت شهروندانی تمام شد که برای ساعتی آرامش به طبیعت پناه برده بودند. پلی که هنوز افتتاح نشده بود و اساساً ترددی بر آن جریان نداشت، اما در اطرافش زندگی جاری بود؛ خانه‌ها، خانواده‌ها و مردمی که قرار بود از ثمره آن برای آسایش و رفت‌وآمد بهره ببرند. این حمله، ضربه‌ای بود به زیست مردم، به آرامش یک منطقه و به امیدی که در دل یک پروژه عمرانی شکل گرفته بود. وقتی پلی که برای وصل کردن ساخته شده، هدف قرار می‌گیرد، آنچه فرو می‌ریزد، بخشی از امنیت و زندگی مردم است که زیر آوار می‌ماند. 

 

‌سرگذشت پل زخم‌خورده


آسمان آبی است و سایه‌های ابرها روی کوه‌ها افتاده است. تابش آفتاب به همراه سردی ملایم هوا به زیر پوست می‌خزد. درختان، خانه‌های ویلایی و آپارتمانی که در پایین کوه‌ها هستند منظره دلچسبی را ایجاد کرده. همه چیز برای تجربه یک احساس مطلوب بهاری فراهم است. اما شوربختانه با برداشتن نگاه‌مان از روی آسمان و طبیعت اطراف و با نگاهی به زمینی که زیر پایمان قرار دارد با صحنه‌های دردناکی برخورد می‌کنیم. اینجا کرج است و پل B1 با همه آسیب‌هایی که در اثر بمباران آمریکا و اسرائیل دیده به عنوان واقعیتی تلخ و دردناک در مقابلمان قد علم کرده. پلی  که  ادعا می‌شد به لحاظ مهندسی یکی از پیچیده‌ترین پل‌های خاورمیانه است و طول آن نزدیک به ۱۰۵۰ متر و هزینه ساخت آن حدود ۴ همت بوده.

 

هدف از احداث این پل که در انتهای آزاد راه همت- کرج واقع شده، سبک کردن ۴۰ درصدی بار ترافیک و آسان کردن راه عبور و مرور برای ۱۷ استان بوده است. چیزی به افتتاح این پروژه نمانده بود که در روز سیزدهم فروردین که روز طبیعت برای ایرانیان است، این روز با حمله آمریکا و اسرائیل به این پل تبدیل به روز وحشت شد. پل از وسط و ابتدا و انتها دچار آسیب‌هایی جدی شده؛ به طوری که اعضا و جوارح آن به شکلی دلخراش بیرون ریخته‌اند و دل هر ایرانی‌ای که اندکی به توسعه شهری کشورش اهمیت می‌دهد را به درد می‌آورد. اما تنها این پل نبود که در این روز دچار آسیب شد، بلکه مردمانی که برای گذراندن روز سیزده به در به رودخانه و طبیعتی که در زیر پل واقع شده آمده بودند هم کشته و زخمی شدند.

 

براساس گفته‌ها، ۱۳ نفر در این حادثه کشته شدند که ۸ نفر از آنان از کارکنان این پروژه و مابقی از شهروندان عادی بودند که برای فاصله گرفتن از حال و هوای جنگی به دامان طبیعت پناه آورده بودند. حدود ۹۰ نفر هم زخمی شدند.  مهندسان ایرانی حدود دوازده سال برای ساخت این پل تلاش کردند و درست در لحظه‌ای که قرار بود این کودک پا بگیرد، اسرائیل و آمریکا به بهانه واهی و ادعای دروغین استفاده نظامی از این پل آن را هدف حمله قرار دادند  و۲۰۰۰ میلیارد خسارت بر آن وارد کردند. باری، عظمت و ابهت پل در یک آن فرو ریخت. زمین خاکی اطراف آن مملو از تکه‌های ریز و درشت چوب، سنگ، بتن، آهن و میلگردهایی است که به دلیل انفجارهای پیاپی بر روی پل به اطراف و دوردست‌ها پرتاب شده است.

 

حتی قطعه‌ای از چراغ خودرو پراید و یک قاب خاک خورده گوشی موبایل هم به چشم می‌خورد. همه این اجزا که با در کنار هم قرار گرفتنشان بنا بود خدمت قابل توجهی را به شهروندان ایرانی بکنند، اکنون با تجزیه شدنشان و تبدیلشان به ترکش و پرتابه، خسارت‌های جانی و مالی زیادی را به بار آورده‌اند.  تخریب این پل صرفا تخریب آجر، سیمان و آهن نیست. بلکه به گفته فرزانه صادق وزیر راه و شهرسازی، این اقدام تخریب امیدی است که در دل مردم وجود داشته و همه این‌ها از بغضی است که آمریکا و اسرائیل از تمدن کهن ایران به دل دارند. اما تاریخ ایران نشان داده هر آن چیزی که از بین می‌رود، با شکوه‌تر و استوارتر ساخته می‌شود و فرهنگ ایرانی با تاب‌آوری گره خورده است.


اکنون موضوعی که درباره این حمله اهمیت دارد، این است که تجربیات انسانی و روایات مردمانی که از نزدیک شاهد این اتفاق بوده‌اند موید چه چیزی هستند؟ برای فهم این موضوع از محوطه مرتفع اطراف پل به سمت پایین رفتیم تا خودمان را به اهالی منطقه که در آنجا سکونت دارند برسانیم و به گفته‌های آنان گوش فرا دهیم.

 

 حمله ناباورانه به پل مردمی


 «علیخانی» مرد چهل و اندی ساله‌ایست که حدود چهار سال است به عنوان نگهبان در محوطه پل فعالیت می‌کند. او از آن دست افرادیست که با گوشت و پوست خود لحظه حادثه را لمس کرده و از وقوع چنین رخدادی بهت‌زده شده بود. چرا که هیچگاه تصور نمی‌کرد پلی که هنوز تکمیل نشده و به لحاظ استراتژیک هیچگونه کارکرد نظامی ندارد مورد حمله قرار بگیرد. او لحظه وقوع انفجارها را این گونه روایت می‌کند. لحظاتی که به گفته خودش گیج شده بود و تمرکز نداشت که چه اتفاقی در حال افتادن است:

 

«ساعت ۲:۰۵ بعد از ظهر بود و من داشتم به پل نگاه می‌کردم که ناگهان نقاط مختلف آن به ترتیب بمباران شد. تنها کاری که توانستم بکنم این بود که بین خودرو و کیوسک نگهبانی دراز بکشم و پناه بگیرم و بلافاصله با همکارانی که پایین پل بودند تماس بگیرم. شانس آوردم که ترکشی به من برخورد نکرد اما دستانم به‌خاطر شیشه‌هایی که پرتاب می‌شد و روی زمین بود آسیب دید». علیخانی در این حمله یکی از بستگان همسرش که از شهروندانی بود که برای گذران سیزده بدر به این منطقه آمده بودند را از دست داد. روزی که به‌جای لذت از طبیعت و سرزندگی، با اصابت ترکش از پشت، گویی نحسی عدد ۱۳ با تهاجم ناجوانمردانه آمریکا و اسرائیل، گریبانش را گرفت. 

 

 روایت روز وحشت در نقاشی کودکانه


در پایین و مجاورت پل مجروح و زخم خورده، خانه‌های ساده‌ و بی‌آلایشی هستند. کوچه‌ها و معابر محله، پستی‌ها و بلندی‌های نسبتا ملایمی دارند که حال و هوایی روستایی را برای آدم تداعی می‌کنند. در همین حال،  پنجره یکی از خانه‌ها باز می‌شود و زن جوانی برای نشان دادن خسارت‌هایی که در آن روز دلهره‌آور به خانه‌اش وارد شده ما را به داخل دعوت می‌کند. خانه‌ای قدیمی ساز و دو طبقه، با حیاطی کوچک که به گفته خودش تنها شش ماه است که به اینجا نقل مکان کرده‌اند و در میانه این همه نابسامانی همچنان مشغول بنایی هستند. «سمانه» زنی ریزنقش است و به نظر می‌رسد در اوایل دهه چهل زندگی‌اش است.

 

ناخن‌های بلندش که به رنگ آبی لاجوردی هستند تا حد زیادی جلب توجه می‌کنند. او بلافاصله به در شیشه‌ای بالکن خانه‌اش که در اثر پرتاب شدن ترکش‌های پل به طور کامل شکسته بود اشاره می‌کند و خرده شیشه‌هایی که در یک جعبه مقوایی جمع کرده بود و در گوشه حیاط قرار داده را نشانمان می‌دهد. نرده‌های سنگی سفید رنگ بالکن هم  ترک‌های عمیقی برداشته بود که با چسب نواری آن را چسبانده بودند. سمانه هنگام توصیف لحظات حادثه کمی دچار استرس می‌شود و با کشیدن یک نفس عمیق تلاش می‌کند که خودش را کنترل کند. او در روز حمله اسرائیل و آمریکا به پل B1، از همه جا بی‌خبر و بدون این که بداند چه فاجعه‌ای قرار است رخ دهد، به مناسبت سیزده بدر همراه پدر، مادر، خواهر و سه پسر هفت، هشت و نه ساله‌اش در حیاط خانه نشسته بودند.

 

این خانواده در احوالات خود بودند که ناگهان یک انفجار مهیب، لرزه بر پیکره خانه و اندامشان انداخت: «وقتی صدای انفجار را شنیدیم فقط دویدیم داخل خانه خواهرم که همین طبقه پایین زندگی می‌کند. پسر کوچکم از شدت ترس حالت تشنج بهش دست داد. پتویی که رویش نشسته بودیم به‌خاطر اصابت ترکش یک قسمتش سوخت. دقیقا همان قسمت که پسر بزرگم نشسته بود. دو ساعت بعد انفجارها دوباره شروع شد. من دم در بالکن ایستاده بودم که صدای وحشتناک «بوم بوم بوم» آمد و انگار موج انفجار باعث شد به هوا پرتاب شوم. پس از این اتفاق من دو روز از خانه زدم بیرون چون پسرم حاضر نبود پایش را اینجا بگذارد».

 

از پله‌های ناهموار و کوتاه بلند بالا می‌رویم و داخل خانه می‌شویم. در وسط هال چند دفتر و مداد رنگی روی زمین پخش هستند و دوتا از پسران سمانه مشغول نقاشی‌اند. «حسین» پسر کوچکش که در تلاش است تا وحشتش را از لحظه بمباران پنهان و انکار کند، روز حمله را با نگاه کودکانه‌اش به تصویر کشیده است. در یک گوشه صفحه، خانواده‌ها سر سفره غذا نشسته‌اند و مشغول درست کردن جوجه کباب هستند. در گوشه‌ای دیگر رودخانه‌ای در جریان است و درختان آن را احاطه کرده‌اند و در بالای صفحه پل ‌‌B1  که یک جنگنده درحال بمباران آن است نقش بسته. این نقاشی  مجموعه‌ای از تضادها را در درون خود دارد. نشاط و حیات در جوار ویرانی و مرگ. درست مثل روزهایی که سرزمین ایران در حال تجربه‌اش است. 

 

 وقتی تخریب پل دل‌ها را می‌سوزاند


چند قدم پایین‌تر، مسجد کوچک سبز رنگی است که جای خالی شیشه‌های شکسته‌اش با مقوا پر شده. مرد میانسالی با لباس راحتی روبه‌روی آن ایستاده و حین صحبت نگاهش را از روی پل برنمی‌دارد. گویی هنوز نتوانسته آنچه که رخ داده است را هضم کند. پلی که عادت داشت هر روز آن را آباد و رو به پیشرف ببیند اکنون به دست دشمنان دچار این سرنوشت شده : «وقتی پل به این روز افتاد واقعا ناراحت شدم و دلم سوخت... البته همه محلی‌ها دلشان سوخت.

 

آدم از دور به این پل نگاه می‌کرد کیف می‌کرد. ما شاهد بودیم که مهندسان ایرانی برای ساختش چقدر زحمت کشیدند. دروغ می‌گویند که این پل محل عبور و مرور ماشین‌های نظامی بود. چون هنوز افتتاح نشده بود». این‌ها جملاتیست که «ملک‌محمدی» با لحنی حسرت‌آمیز بیان می‌کند. حسرتی که نشان از تعلق خاطر عمیق و دلبستگی آدم‌ها به عناصر و نمادهای شهری است. ملک‌محمدی در شهرستان بیلقان در ۵۰۰ متری پل B1 زندگی می‌کند، اما محل کارش در کارگاهی در نزدیکی پل است. او فردای روز حادثه با سر زدن به کارگاهش با صحنه‌ای نابسامان مواجه می‌شود: «شیشه‌ها شکسته بودند و در یخچال باز شده بود. یک سری ظرف و ظروف داشتیم که همه به هم ریخته بودند.

 

یک ماشین هم همین حوالی دیدم که از وسط نصف شده بود. با انفجار پل، میلگردهای داغ حتی به برخی از خانه‌های بیلقان که ۵۰۰ متر با اینجا فاصله دارد هم پرتاب شدند. من هم آن روز که در خانه بودم موج انفجار را همچون باد احساس کردم».  و اما مسئله‌ای که باعث ناراحتی و رنجش اهالی محله شده، عدم اطلاع‌رسانی درباره وقوع حمله و هشدار تخلیه است. برخلاف برخی شنیده‌ها مبنی بر تخلیه شدن خانه‌های مجاور پل، همسر آقای ملک‌محمدی چنین چیزی را رد می‌کند و در این باره با ناراحتی و دلخوری می‌گوید که وقتی اولین بمب منفجر شد، هیچکس به آنان نگفت که ممکن است دوباره پل مورد حمله قرار بگیرد: «ما کاملا دستپاچه شده بودیم و نمی‌دانستیم که باید چه کار کنیم. الان هم پس از حمله هیچکس نمی‌گوید که آیا باید خانه‌هایمان را تخلیه کنیم یا نه. خیلی‌ها هنوز در خانه‌هایشان هستند».   اهالی این محل کماکان ترس واهمه زیادی از حمله دوباره به پل دارند. ترسی که با توجه به ادبیات تهدیدآمیز سیاستمداران آمریکایی چندان هم بی‌راه نیست. 

 

 وقتی طبیعت تبدیل به منطقه ممنوعه می‌شود


با طی مسافتی کوتاه به قسمت زیرین پل می‌رسیم. قسمتی که تا چند متر پیش از آن را با نوارهای زرد رنگی که واژه «خطر» بر روی آن حک شده احاطه کرده‌اند تا شهروندان را از نزدیک شدن بیش از حد به پل منع کنند. چرا که خطر ریزش را جدی می‌دانند. در همان منطقه بود که رودخانه و درختان و سبزه‌ها میزبان مردم در سیزده بدر بودند و حال تبدیل به منطقه‌ای ممنوعه به منظور حفظ جان‌ها شده است. مرد جوان سیگار به لبی که پوست سبزه دارد درباره روز حادثه به درخت بید مجنونی که جلوی دید منظره را گرفته اشاره می‌کند می‌گوید: «رفیقم به همراه خانواده‌اش روز سیزده بدر اینجا بودند که خانمش مجروح شد». 

 

و در پایان...


با وجود آن که بدون شک کماکان روایت‌ها و حرف‌های ناگفته فراوانی از اهالی این محله و شاهدان عینی وجود دارد، ناچار می‌شویم با این پل مجروح و همسایگان وحشت‌زده و در عین حال صبورش به دلیل ملاحظات امنیتی، هرچه سریع‌تر خداحافظی کنیم. ماشین با سرعتی متوسط از پل دور می‌شود. در این میان آنچه به چشم می‌آید نام «ایران» است که بر روی قسمتی از آن نوشته شده است. نامی که از دور هویدا و خواناست و احتمال می‌رود پس از تعمیر و ترمیم، برای این پل انتخاب شود. نامی که بارها یادآوری می‌کند که مردمان آن در طول تاریخ پر فراز و نشیبشان و تهاجم‌های متعدد بیگانگان، صبح پیروزی را دیده‌اند و همه آن روزهای مشقت‌بار را پشت‌سر گذاشته‌اند.