گفتگوی خواندنی با بهی جدیدی، بازیگر نقش «زن مسعود» در مرد ۳۰۰۰ چهره
یک شبه ستاره شدن؟ این نتیجه سالها تلاش در سکوت است
گروه فرهنگ و هنر| شاید در نگاه اول، قصه او شبیه داستانهای پریان باشد. دختری که یک روز کارمند شرکتی بزرگ است و روز دیگر، پارتنر مهران مدیری در یکی از پربینندهترین سریالهای کمدی. کامنتها و واکنشهای اولیه نیز همین را میگفت: «این خانم یک شبه از کجا پیدایش شد؟» اما پشت این «یک شبه» معروف شدن، داستانی از سالها تلاش، اشک، حسرت، صبر و یک تصمیم بزرگ پنهان شده است.

داستانی که نشان میدهد در دنیای هنر، هیچ موفقیتی تصادفی نیست. با بهی جدیدی، بازیگر نقش «زن مسعود» در «مرد ۳۰۰۰ چهره»، گفتوگو کردیم؛ درباره سالهایی که همزمان کار میکرد و تئاتر را دنبال میکرد، تصمیمی که امنیت یک شغل ثابت را از او گرفت و راهش را به سمت بازیگری باز کرد و البته مسیری که سرانجام او را مقابل دوربین مهران مدیری قرار داد. داستانی که نشان میدهد آنچه امروز برای مخاطب یک اتفاق ناگهانی به نظر میرسد، برای خود بهی جدیدی حاصل سالها انتظار و تلاش بوده است.
یک شبه ستاره شدن؟ این نتیجه سالها تلاش در سکوت است
قصه برای مخاطب از آنجا شروع میشود که در تیزر سریال جدید مهران مدیری، چهرهای جدید در نقش «زن مسعود» دیده میشود. سوالی که بلافاصله در شبکههای اجتماعی پیچید: «این بازیگر جدید کیست؟» بهی با یک نفس عمیق، گویی تمام آن سالها را در یک لحظه مرور میکند و به این سوال کلیشهای اما مهم پاسخ میدهد: «اول از همه بگویم که قطعاً یک شبه نبوده. این دیده شدن، نتیجه سالها تلاش است. من از کودکی مجری برنامههای کودک بودم، همیشه روی صحنه تئاتر زندگی کردهام و فیلمهای کوتاه زیادی کار کردهام. شاید در نگاه عامه مردم، من یک شبه در قاب تصویر و آن هم در کاری از آقای مدیری دیده شدم، اما پشت این تصویر، زحمتی بوده که امیدوارم نتیجهاش خوب بوده باشد.»

او از واکنشهای متناقض مردم در روزهای اول پخش میگوید: «شب اول که سریال پخش شد، با خودم میگفتم چقدر مردم لطف دارند، چقدر پیام خوب گرفتم. اما در کنارش، آدمهایی هم بودند که من سلیقهشان نبودم. باز هم نظرشان برایم محترم است.» اما این تازه آغاز راه بود. راهی که برای رسیدن به همین نقطه، سالها انتظار کشیده بود.
کارمند نمونه یا بازیگر بیقرار؟ نبرد درونی یک رویا
شاید تکاندهندهترین بخش داستان زندگی حرفهای بهی، سالهایی باشد که او میان دو دنیا سرگردان بود. او سالها کارمند یک سازمان بزرگ بود؛ یک «کارشناس کنترل مدارک». روال زندگیاش، حکایت بسیاری از ماست: «ساعت ۶ صبح بیدار میشدم و تا ۶ عصر سر کار بودم. بعد از آن، با عجله خودم را به تمرین تئاتر میرساندم و تا ۱۰-۱۱ شب درگیر تمرین بودم. تمام اینها برای ۳۰ شب اجرا بود.»
این سبک زندگی دوگانه، به مرور او را فرسوده بود: «به خاطر تایم کارمندی، پروژههای زیادی را از دست دادم و حالم بد بود. حس میکردم جای من اینجا نیست. همانطور که رشته دانشگاهیام را دوست نداشتم و فقط برای راضی نگه داشتن پدر و مادرم ادامه دادم، آن شغل هم برایم همین حس را داشت. دیگر نمیکشیدم. از نظر روحی، توانایی مدیریت همزمان کارمندی و هنر را نداشتم.»
نقطه شکستن این زنجیر، در یک شب اتفاق افتاد. شبی که حال روحیاش به بدترین نقطه رسیده بود: «آن شب با خانواده صحبت کردم. گفتم ببینید، تا اینجا درس خواندم، مدرک گرفتم، سر کار رفتم. دیگر نمیتوانم. مادرم که حال بد من را دید، با قاطعیت گفت: استعفا بده. شنیدن این جمله محکم از مادرم و حمایت پدرم، تمام چیزی بود که نیاز داشتم.»
فردای آن شب، او استعفایش را نوشت و زیر کیبورد مدیرش گذاشت. یک ماه طول کشید تا پروسه استعفا طی شود و در تمام آن یک ماه، همکاران و مدیرانش تلاش میکردند او را از این تصمیم منصرف کنند. اما تصمیم گرفته شده بود. او قید حقوق ماهیانه خوب، تفریحات، سفرها و تمام ثباتی که یک شغل کارمندی به همراه دارد را زد تا به استقبال آیندهای نامعلوم برود. «سختهها! خیلی سخته! اما من به خاطر عشقم، قید پول را زدم. لحظهشماری میکردم برای آخرین روز کاریام. در دفترم نوشته بودم که از فردا بیدار میشوی، ورزش میکنی، کتاب میخوانی، تمرین میکنی و تمام این سالها را جبران میکنی.»
دیداری که یک سال و چند ماه انتظار به دنبال داشت
داستان آشنایی او با مهران مدیری، خود فیلمنامهای جذاب است. دیداری کوتاه سر صحنه پروژه «قهوه پدری» که به نقطه عطف زندگیاش تبدیل شد. «در دورهای بودم که حال روحیام اصلا خوب نبود. وقتی آقای مدیری را دیدم و پرسیدند اینجا چه کار میکنی، ناگهان بغض کردم. گفتم آقای مدیری من بازیگرم، تئاتر کار میکنم، وضعیتم اینطور است… نمیدانم چه شد، اما همان لحظه برایم مثل یک جایزه بود.»
پس از آن دیدار کوتاه و یک گپوگفت، بهی با یک دنیا امید، منتظر تماسی ماند که هرگز نرسید. ماهها گذشت. «فکر میکردم فقط ایشان را دیدهام و هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد. کو پس؟ چرا زنگ نمیزنند؟» تقریبا یک سال و چند ماه از آن دیدار گذشت. او فقط یک بار، آن هم در روز تولد آقای مدیری، پیامی برای یادآوری فرستاد و باز هم سکوت. تا اینکه بالاخره، تلفن زنگ خورد. «وقتی برای صحبت رفتم، ایشان شروع به توضیح دادن فیلمنامه کردند. میگفتند و میگفتند و من میدیدم هیچ خبری از یک شخصیت زن در قصه نیست. هزار حدس زدم. یک لحظه به خودم جرئت دادم و پرسیدم: ببخشید، میتوانم بپرسم نقش من چیست؟ و ایشان گفتند: شما نقش زن مسعود را بازی میکنید!»
آن لحظه، لحظه انفجار بود. «دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. در دلم آشوب بود. قلبم داشت از سینهام بیرون میزد. فقط تشکر کردم و دوست داشتم سریعتر از دفتر بیرون بروم تا این خوشحالی را با مادرم و خواهرم تقسیم کنم. از دفتر که بیرون آمدم، اسنپ نگرفتم. پیاده راه افتادم و تمام مسیر را با تلفن حرف میزدم و راه میرفتم. نمیفهمیدم کجا میروم. این هیجان، نتیجه تمام آن سالها صبر و زحمت بود.» بعدها مهران مدیری به او گفت: «ببین، گزینه زیاد بود. ولی ناخودآگاه، خودت میآمدی توی ذهنم.» این جمله، مُهر تاییدی بود بر تمام آن انتظارهای سخت.
جلوی مهران مدیری حتی از خندیدن هم میترسیدم
اولین روز فیلمبرداری، روزی پر از استرس و هیجان بود. «شب قبلش نخوابیدم. آنقدر استرس داشتم که آقای مدیری متوجه شدند. من را کنار کشیدند و گفتند: ببین، استرس نداشته باش. انقدر میگیریم تا خوب شه. این جمله مثل آب روی آتش بود.»
کار کمدی، آن هم مقابل مهران مدیری، چالشهای خودش را داشت. «اولین سکانس ما، سکانس ساندویچ خوردن بود. معذب بودم. هم باید جلوی آقای مدیری بازی میکردم، هم کمدی بود و هم باید ساندویچ میخوردم! خیلی سخت بود.» او حتی از خندیدن هم میترسید: «در سکانسی که آقای نیکخواه فال حافظ میخواندند، من دیگر نمیتوانستم خودم را کنترل کنم.
بیصدا میخندیدم و از درون داشتم منفجر میشدم. آقای مدیری یکجا گفت: محرو داره میمیره، کات بدیم!» یکی از تکنیکهایی که او از مدیری آموخت، «سکوت» در برابر حجم نظرات مثبت و منفی بود. «بعد از پخش قسمت اول، به ایشان گفتم من تا حدودی میتوانم حال شما را درک کنم. هم فیدبک خوب داشتم و هم بد. از ایشان پرسیدم شما در مقابل این حجم از نظرات منفی و گاهی تنفر چه کار میکنید؟ گفتند: سکوت. و دیدم که درستترین کار همین است.»
بهی، اینجا چه غلطی میکنی؟
برای فهمیدن عمق علاقه بهی به بازیگری، باید به تجربه یکی از فیلمهای کوتاهش رجوع کرد. نقشی که هم باید سقط جنین را تجربه میکرد و هم مسئول یک توالت عمومی بود. «وقتی سر صحنه رفتم و آن سرویس بهداشتی عمومی را دیدم، باورم نمیشد. گریمم طوری بود که همه فکر میکردند واقعا آنجا کار میکنم. برای تمرین، من باید آنجا را تمیز میکردم و مردم واقعی میآمدند و میرفتند.»
سرمای هوا، خیسی دائمی زمین و بوی نامطبوع، او را به مرز جنون رسانده بود. «در یکی از سکانسهای پایانی، باید با درد روی زمین مینشستم. کارگردان کات میداد و میگفت نشده. شاید ۲۰ بار تکرار کردیم. یک لحظه با خودم گفتم: بهی، اینجا چه غلطی میکنی؟ بازیگری چی بود که انتخاب کردی؟ با تمام وجودم هقهق میکردم. وقتی بالاخره سکانس درآمد، کارگردان بغلم کرد.»
او آن شب ساعت ۳ صبح به خانه رسید. «تمام لباسهایم را در کیسه زباله انداختم. تا ساعت ۵ صبح در حمام بودم و در تمام مسیر به خودم میگفتم بازیگری چیست که تو انتخاب کردی؟ اما وقتی از حمام بیرون آمدم، احساس کردم یک کوه از روی دوشم برداشته شده. با خودم گفتم چقدر تجربه جذابی بود! چقدر بازیگری کیف میدهد! و دوباره داشتم صحنهها را در ذهنم مرور میکردم. این یعنی عشق.»
تا وقتی زندهام، میخواهم با بازیگری عشقبازی کنم
بهی با شجاعت از یکی از تاریکترین اما انسانیترین احساساتش حرف میزند: حسادت. «در دوران دبیرستان، یکی از همکلاسیهایم که حالا بازیگر معروفی است، از من خواست در گروه تئاتر مدرسه باشد. دست من نبود و نشد. سالها گذشت و من که غرق درس و دانشگاه بودم، یکدفعه او را در یک سریال دیدم. وجودم پر از حسادت شد. اولین و آخرین بار در زندگیام بود که این حس را با این شدت تجربه کردم. با خودم میگفتم چرا او آنجاست و من اینجا؟» این تجربه تلخ، به او انگیزه بیشتری داد. حالا او با فلسفهای مشخص زندگی میکند.
دفتر شکرگزاری دارد که هر روز صبح در آن مینویسد: «خدایا شکرت چشمهایم را باز کردم.» به سکوت و خلوت با خود اهمیت میدهد تا بتواند در این دنیای پرهیاهو، آرامش خود را پیدا کند و در نهایت، به یک اصل معتقد است: «صبر کنید و کار کنید. ما سهم خودمان را انجام میدهیم؛ تمرین میکنیم و صبر میکنیم. وقتی سهم خودت را انجام دادی، باید منتظر بمانی تا نوبتت برسد.»
او ته بازیگری را رسیدن به جایزه یا شهرت نمیداند. «ته بازیگری برای من این است که آنقدر بلد باشی که هر نقشی به تو پیشنهاد شد، بتوانی به خوبی آن را بازی کنی. تا وقتی زنده هستی، با این حرفه عشقبازی کنی.» بهی تازه در ابتدای راهی است که برایش سالها جنگیده. راهی که شاید «یک شبه» به چشم آمده باشد، اما قدم به قدم آن با صبر، تلاش و عشق سنگفرش شده است.