بازگشت کنکل | صابر ابر روی دور بازیگوشی
سریالی که درست نزدیک پایان متوقف شد، دوباره برگشته تا اعتماد مخاطبانش را پس بگیرد
هفت صبح| اگر برای بیشتر سریالها مهمترین حاشیه بیرون قاب شکل میگیرد، «کنکل» کاری کرده که حاشیه و قصه تقریبا به هم برسند. داستانش درباره دزدی و نقشهای است که قرار نیست همهچیزش طبق برنامه جلو برود و سرنوشت خود سریال هم دستکمی از همین ماجرا نداشت. سیزده قسمت منتشر شد، قصه به چند قدمی پایان رسید و ناگهان همهچیز ایستاد.
ماهها گذشت و تماشاگرانی که منتظر گرهگشایی بودند، بیشتر از اینکه نگران گیر افتادن سارقان باشند، میپرسیدند خود سریال کجا گیر کرده است؟ حالا «کنکل» برگشته، اما حتی بازگشتش هم معمولی نیست. مجموعهای که اردیبهشت ۱۴۰۴ در استارنت آغاز شده بود، پس از بحرانهای مالی این پلتفرم و توقف انتشار، خانه تازهای پیدا کرده و از ۲۸ مرداد ۱۴۰۵ در فیلیمو دوباره روی صفحه آمده است. نکته بامزه ماجرا اینجاست که پخش دوباره از قسمت اول آغاز شده. یعنی تماشاگر قدیمی برای رسیدن به بخشهای ندیده قصه باید خاطراتش را گردگیری کند و دوباره وارد همان کارخانه شود.
دزدی وسط یک روز معمولی
رامتین لوافی برای نخستین سریالش دنبال قصهای عجیبوغریب نرفته است. یک کارخانه داریم، مقداری مواد اولیه گرانقیمت که ناپدید میشود، مدیرانی که ترجیح میدهند سروصدا بلند نشود و پلیسی که سرانجام وارد ماجرا میشود. روی کاغذ، همهچیز میتواند مقدمه یک درام جنایی کاملا متعارف باشد. «کنکل» اما خیلی زود مسیرش را کج میکند.
جذابیت کار دقیقا در همین کجشدن است. آدمهای این قصه مثل شخصیتهای مرسوم سریالهای جنایی رفتار نمیکنند. وسط بحرانی که میتواند سرنوشتشان را عوض کند، هنوز حواسشان به شوخی، فوتبال، رفاقت و کلکلهای کوچک هست. جرم در اینجا اتفاقی جداشده از زندگی نیست. افتاده وسط همان زندگی معمولی و همین برخورد دو فضا، حالوهوای خاص سریال را میسازد.
لوافی کارخانه را هم به سیاهچالهای برای نمایش فلاکت تبدیل نمیکند. کارگرهایش قرار نیست با صورتهای تکیده مدام درباره مصیبت حرف بزنند. آنها زرنگاند، گاهی فرصتطلباند، اشتباه میکنند و بلدند وسط مخمصه هم زندگی کنند. همین نگاه، «کنکل» را از بخشی از سریالهای اجتماعی این سالها جدا میکند که انگار برای جدی گرفتهشدن باید هر قابشان چند درجه تیرهتر باشد.
صابر ابر روی دور بازیگوشی
بخش بزرگی از انرژی سریال روی دوش بازیگران است. صابر ابر در نقش ابی جندقی یکی از شیرینترین حضورهای سالهای اخیرش را دارد. او اینجا کمتر دنبال نمایش پیچیدگیهای پرطمطراق بازیگری است و بیشتر با ریتم، مکث، نگاه و نوع حرف زدن کار میکند. ابی گاهی چنان خونسرد وسط دردسر میایستد که انگار مشکل متعلق به نفر کناری است.
کنار او پدرام شریفی حضور سرزندهای دارد و بدهبستان این دو، بسیاری از لحظات معمولی را نجات میدهد. ستاره پسیانی هم جنس دیگری از بیقاعدگی را وارد جمع میکند. هانیه توسلی و مهدی پاکدل وظیفه دشوارتری دارند، چون باید وزنه جدی قصه را نگه دارند و اجازه ندهند این جمع بازیگوش، کل ماجرا را به شوخی تبدیل کند.
اتفاق خوب این است که ستارههای سریال برای دیدهشدن با یکدیگر کشتی نمیگیرند. قصه به یک نفر آویزان نیست و شخصیتها در برخورد با هم جان میگیرند. همین ویژگی باعث میشود حتی گفتوگوهای ساده جمعی هم گاهی جذابتر از صحنههایی باشند که قرار است رسما تعلیق ایجاد کنند.
شیطنتی که گاهی زیادی کش میآید
«کنکل» در بهترین لحظاتش بلد است تماشاگر را بازی بدهد. اطلاعات را کامل تحویل نمیدهد و اجازه میدهد برداشت ما از آدمها چند بار تغییر کند. یک اتفاق کوچک میتواند معنای صحنه قبلی را عوض کند و شخصیتی که خیال میکردیم دستش خالی است، ناگهان چیزی رو میکند. اما این بازی همیشه با همان کیفیت ادامه پیدا نمیکند. سریال در بخشهایی عاشق موقعیتهایی میشود که عمر مفیدشان تمام شده و چند دقیقه بیشتر نگهشان میدارد.
بعضی شوخیها نیز پس از شروع خوب، آنقدر ادامه پیدا میکنند که مزه اولیهشان کم میشود. استفاده مکرر از اسلوموشن و برخی قابهای نمایشی هم گاهی این احساس را ایجاد میکند که کارگردان میخواهد حضورش پشت دوربین را به رخ بکشد. مشکل دیگر این است که لحن متفاوت «کنکل» خودش میتواند تبدیل به تله شود. مرز میان شوخطبعی و بیخیالی باریک است. هر جا قصه این مرز را درست تشخیص میدهد، نتیجه جذاب است و هر جا شوخی بر موقعیت مسلط میشود، خطر کمرنگشدن تعلیق بالا میرود.
یک فرصت عجیب دیگر
«کنکل» شاهکار پنهان شبکه نمایش خانگی نیست و ضعفهایش هم با چند بازی خوب ناپدید نمیشوند. با این حال، چیزی دارد که این روزها ارزشمند شده است: لحن خودش را دارد. میشود چند دقیقه از آن را دید و فهمید با چه سریالی طرف هستیم. حالا سرنوشت اثر به پایانبندی گره خورده است. توقف طولانی پخش، ضربهای بود که هیچ نویسندهای برای قصهاش طراحی نمیکند.
«کنکل» فرصت عجیبی پیدا کرده که دوباره خودش را معرفی کند و این بار قصه را نیمهکاره روی زمین نگذارد. شاید بزرگترین معمای سریال هم دیگر این نباشد که چه کسی جنسهای کارخانه را برده است. سؤال جذابتر این است: آیا سریالی که یک بار مخاطبش را وسط بازی جا گذاشت، میتواند دوباره او را پای همان بازی بنشاند؟