مهران مدیری دیگر نمیخنداند، توضیح میدهد!
سازنده «شبهای برره»، «قهوه تلخ» و «مرد هزارچهره» چرا سالهاست میان ژستهای روشنفکرانه، بازیهای تکراری، تجربههای کمفروغ و اصرار بر اثبات فرهیختگی دنبال شکوه گذشته میگردد؟
گروه فرهنگ و هنر| قسمت اول و دوم «شاهگل» یک نکته را خیلی زود روشن میکند: خود مسابقه بیشتر از آنچه تصور میشد بلد است روی پای خودش بایستد. «گل یا پوچ» این بار حرفهایتر، جدیتر و رقابتیتر شده و طراحی صحنه، تدوین، ریتم بازی و انتخاب آدمهایی که فوتوفن این سرگرمی قدیمی را میشناسند، به برنامه هویت داده است. «شاهگل» ادامه تجربهای است که مدیری پیشتر با «گل یا پوچ» آغاز کرده بود و این بار رقابت بازیکنان حرفهای را محور قرار داده است. مشکل درست جایی پیدا میشود که مسابقه برای چند دقیقه کنار میرود و مهران مدیری وارد قاب میشود.
مردی سیاهپوش با آن لحن شمرده، نگاه سنگین و ژستی که انگار قرار است درباره رازی مهم سخن بگوید. توضیحاتی ارائه میکند و دوباره بازی ادامه پیدا میکند. این بخشها در قسمت اول و دوم بیشتر شبیه وصلهای هستند که به پارچهای سالم دوخته شدهاند. مسابقه بدون آنها مسیر طبیعی خودش را دارد و با ورود مدیری ناگهان لحن عوض میشود.
شاید بزرگترین ایراد این دو قسمت «شاهگل» همین باشد: مهران مدیری در برنامهای که خودش یکی از مهمترین نامهای پشت آن است، مزاحم ریتمی شده که برنامه بدون او بهتر میسازد. همین چند دقیقه کوتاه، پنجره خوبی رو به مسئله بزرگتری باز میکند. مدیری سالهاست بیشتر از آنکه شخصیت تازهای بسازد، مشغول تکمیل شخصیت «مهران مدیری» است. مردی موقر، اهل شعر، شیفته موسیقی کلاسیک، کتابخوان، متفکر، خواننده، صاحبنظر و هنرمندی که قرار است مخاطب پیشاپیش بپذیرد با یک چهره متفاوت روبهروست.
پروژه ساخت یک مرد فرهیخته
مهران مدیری زمانی احتیاجی به این همه توضیح نداشت. «پاورچین» را داشت، «شبهای برره» را داشت، «مرد هزارچهره» را داشت، «قهوه تلخ» را داشت و شخصیتهایی ساخته بود که دیالوگهایشان صبح فردای پخش در تاکسی، دانشگاه و اداره شنیده میشد. اعتبار او روی میز بود و کسی درخواست مدرک نمیکرد.مدیری آن سالها پیش از آنکه «شخصیت فرهنگی» باشد، هنرمندی بود که کار خوب تولید میکرد.
بعدها انگار جای این دو عوض شد. هرچه تعداد آثار واقعاً درخشان کمتر شد، حضور خود مدیری بهعنوان یک «چهره فرهیخته» پررنگتر شد. دیگر قرار نبود کارنامه درباره صاحبش حرف بزند. صاحب کارنامه خودش پشت میکروفن نشست و شروع کرد به تکمیل پرتره.یکی از مشهورترین نمونهها حضور او در «کتابباز» سروش صحت بود. مدیری با اعتمادبهنفس درباره آشنایی قدیمیاش با موسیقی کلاسیک صحبت کرد و برای نشان دادن تسلطش، سراغ موتزارت و بتهوون رفت. عدد، آمار و اطلاعات تاریخی ارائه کرد و تصویری ساخت از کسی که موسیقی کلاسیک را عمیق و دقیق میشناسد. دردسر بعدتر شروع شد. بخشی از همان اطلاعات درباره موتزارت و بتهوون غلط از آب درآمد و گفتههای او با نقد اهل موسیقی روبهرو شد.
اشتباه کردن درباره بتهوون جرم فرهنگی نیست. مسئله جای دیگری است: اگر خودت را متخصص یک حوزه معرفی کنی، مخاطب اطلاعاتت را جدیتر وارسی میکند. مدیری میتوانست بگوید موسیقی کلاسیک را دوست دارد و تمام. اما میل به اثبات «دانستن»، یک علاقه شخصی را تبدیل به آزمونی کرد که خودش طراحی کرده بود و خودش هم در آن گیر افتاد.
نمونه مشابهی در یکی از قسمتهای ضبطشده «دورهمی» رخ داد. یکی از مهمانان شعری خواند و آن را به قیصر امینپور نسبت داد، در حالی که شعر متعلق به امینپور نبود. مدیری که بارها تصویر آشنایی خودش با شعر و ادبیات را به نمایش گذاشته بود، متوجه اشتباه نشد، تذکری هم نداد و برنامه با همان انتساب نادرست پخش شد. اتفاقی ظاهراً کوچک که در کنار نمونههای دیگر معنای متفاوتی پیدا میکند.
تریبون اشتباه برای اثبات یک تصویر
حتی انتخاب تریبونهای مدیری طی این سالها گاهی عجیب بوده است.گفتوگوی امیرحسین قیاسی اساساً زمینی برای بازی دیگری بود. برنامه بر شوخی، غافلگیری، سوالهای نامتعارف و بیرون کشیدن مهمان از منطقه امنش بنا شده، اما مدیری در بخشهایی از همان فضا نیز دوباره به همان شمایل آشنای جدی نزدیک شد. انگار هر صندلی مصاحبه، دیر یا زود باید تبدیل به محلی برای معرفی جهان فکری مهران مدیری شود.
در «منشور» بهاره افشاری این میل حتی آشکارتر به چشم میآمد. جنس سوالها و پاسخهای مدیری در بخشهایی چنان کنار یکدیگر قرار گرفته بودند که گویی مصاحبه قرار است یک گزاره مشخص را به مخاطب تحویل دهد: این مرد را فقط با کمدی نشناسید، او یک چهره فرهیخته است.همین اصرار نتیجه معکوس میدهد.فرهیختگی عجیبترین مدالی است که آدم میتواند خودش به سینه خودش بزند. اعتبار فرهنگی با تعداد دفعات اشاره به مولانا، بتهوون و کتابهای خواندهشده ساخته نمیشود. محمدرضا شجریان هیچگاه لازم نبود میان هر گفتوگو ثابت کند شجریان است.
ماجرای موسیقی مدیری هم همین تناقض را پررنگتر کرد. او سالهاست خوانندگی را جدی دنبال میکند، اما اجرای «سوغاتی» در کنسرت دبی با اعتراض صاحبان اثر همراه شد. باینجا بحث خوشصدا یا بدصدا بودن مدیری نیست. تناقض جالبتر است: کسی که این اندازه بر احترامش به هنر و فرهنگ تأکید دارد، در اجرای یک اثر مهم با اعتراض خانواده آهنگساز و ترانهسرای همان اثر مواجه میشود. پرترهای که قرار بود باشکوهتر شود، یکباره خودش را نقض میکند.
آن مهران مدیری را چند نفر ساخته بودند؟
یک سوءتفاهم مهمتر نیز در کارنامه مدیری شکل گرفته است. انگار طی سالهای اخیر اصرار داشته ثابت کند بخش اصلی موفقیتهای تاریخیاش قائم به شخص خودش بوده است. کارنامه اما چنین حکم قاطعی نمیدهد.دوران طلایی مدیری یک «دوران» بود، چون یک جمع در آن کار میکرد. پیمان قاسمخانی، مهراب قاسمخانی و گروهی از نویسندگان که موقعیت و دیالوگ میساختند. سیامک انصاری و بازیگرانی که جنس جهان مدیری را بلد بودند. گروهی که طی چند پروژه زبان مشترک پیدا کرده بود و کارگردانی که توانایی کمنظیری در هدایت آن مجموعه داشت.
مدیری قطعاً فرمانده مهم آن لشکر بود، اما فرمانده بدون لشکر جنگ را نمیبرد.فاصله گرفتن او از آن مجموعه، ناخواسته فرصتی شد برای سنجش همین فرضیه. «قهوه پدری» آمد و نتوانست خاطره کمدیهای بزرگش را زنده کند. «اسکار» با اتکا به چهرهها و موقعیتهای سرگرمکننده دیده شد، اما اتفاقی هموزن بهترین تجربههای مدیری نبود. «شیش ماهه» نیز قرار بود بازگشت مهم او به تلویزیون باشد، اما حاصل کار بیشتر شبیه سند فاصله مدیری امروز با مدیری دوران «شبهای برره»، «مرد هزارچهره» و «قهوه تلخ» شد.این شکستها را نمیتوان گردن یک نویسنده یا بازیگر انداخت. مسئله بنیادیتر است. برند «مهران مدیری» دیگر به تنهایی تضمینکننده کیفیت نیست.
مدیری باید پشت شخصیت پنهان شود
«استخر» سروش صحت مثال تازه این بحران است. مدیری این بار مهمان جهان یک کارگردان دیگر شده، اما باز هم دشوار میتوان شخصیت را جدا از خودش دید. همان لحن، همان مکث، همان نگاه، همان خونسردی و همان پرسونایی که طی سالها آنقدر تکرار شده که پیش از شخصیت وارد قاب میشود. حالا «مرد سههزارچهره» در راه است و شاید هیچ پروژهای به اندازه این سریال نتواند موقعیت امروز مدیری را روشن کند. مسعود شصتچی متعلق به دورهای است که مدیری هنوز پشت شخصیتهایش پنهان میشد. مردم شصتچی را میدیدند، نه مردی را که مدام حضور خودش را یادآوری کند.
پرسش همین است: مهران مدیری امروز هنوز میتواند خودش را پشت یک شخصیت جا بگذارد؟
«شاهگل» فعلاً جواب امیدوارکنندهای نمیدهد. مسابقه درست همان لحظههایی سرحالتر است که مدیری در قاب نیست. با ورود او ریتم میایستد، ژست جای بازی را میگیرد و برنامه برای چند دقیقه بیش از اندازه خودش را جدی میگیرد.شاید مسئله مدیری امروز کمبود استعداد یا پایان خلاقیت نباشد. مشکل، پرتره بزرگی است که طی این سالها از خودش ساخته و حالا تقریباً در هر قاب زودتر از خودش حاضر میشود. پرتره مردی که باید همزمان کمدین، کارگردان، بازیگر، خواننده، ادیب، موسیقیشناس و روشنفکر باشد.