نقد و بررسی فیلم Fall ۲: Deadpoint | دره، سقوط و مرگ
۴ سال پس از موفقیت فیلم Fall، دنبالۀ آن با نام Fall 2: Deadpoint اکران شده است. فیلمی که اگرچه به اندازۀ نسخۀ اصلی مورد پسند واقع نشد اما ماجراجویی مهیج و پرالتهابی را دربردارد.
سالانه فیلمهای کم نام و نشانی که هیچ انتظاری از آنها نمیرود با بودجۀ اندک و بدون حضور چهرههای سرشناس ساخته میشوند که گاهی به غافلگیری بزرگ سال میانجامند. فیلم «سقوط» در سال ۲۰۲۲ میلادی چنین اثری بود. اثری که هیچکس تا پیش از اکران آن توجه ویژهای به آن نداشت و با بودجۀ بسیار اندک ۳ میلیون دلاری ساخته شد، اما خیلی زود به اثری محبوب تبدیل شد که در دل مخاطبان و حتی منتقدان جا باز کرد. اثری سراسر هیجان که بیننده را به مدت ۱۰۰ دقیقه میخکوب میکرد. از آنجایی که فیلم «سقوط ۲: نقطۀ مرگ» ارجاعات قابل توجهی به نسخۀ پیشین خود دارد، پیش از اینکه وارد داستان و نکات قابل نقد فیلم دوم شویم، مروری کوتاه بر نسخۀ اورجینال میکنیم.
هشدار اسپویل! | پیشنهاد میکنم پیش از خواندن ادامۀ متن، فیلم Fall (2022) را تماشا کنید.
فیلم «سقوط» افتتاحیۀ درخشانی دارد. سه صخرهنورد نترس در ارتفاعی چند صدمتری در حال بالا رفتن از یک کوه هستند. یک زوج با نامهای «بِکی» و «دَن» و دوست صمیمیشان «شایلو هانتر» با نام مستعار دینجر دی. در این سفر پرخطر، دن سقوط کرده و جان خود را از دست میدهد. ۵۱ هفته از آن حادثۀ ناگوار میگذرد و بِکی، همسر دَن، (با نقشآفرینی گریس کارولین کری) با وجود اصرارها و حمایتهای عاطفی پدرش (با نقش آفرینی جفری دین مورگان) کماکان نتوانسته خود را از سوگ همسرش رهایی بخشد. در چنین شرایطی دوست صمیمیاش شایلو هانتر (با نقش آفرینی ویرجینیا گاردنر) به سراغ او میآید و او را به یک ماجراجویی دیوانهوار دعوت میکند تا بتواند دوباره زندگی را در آغوش بگیرد.
فیلم «سقوط» پر است از صحنههای مهیج و نفسگیری که ضربان مخاطب را بالا میبرد. بیراه نیست اگر «سقوط» را یکی از هیجانانگیزترین آثار سالیان اخیر بنامیم. اثری که تنها با دو کاراکتر و یک لوکیشن محدود، به لطف کارگردانی خوب اسکات من و فیلمبرداری، تدوین و موسیقی متن قدرتمند مکگریگور، رابرت هال و تیم دسپیک صحنههای بهیادماندنیای را در ارتفاع ۶۱۰ متری پل B۶۷ دارد که به این سادگیها از ذهن مخاطب فراموش نمیشود.
فیلمنامۀ «سقوط» به نویسندگی خودِ اسکات من و جاناتان فرانک هم قابل قبول محسوب میشود. فیلمنامهای که با شخصیتپردازی خوبی کاراکترها را در موقعیتهای نفسگیری قرار میداد و بیننده را در تعلیقی مداوم نگه میداشت. اما در عین حال اغلب ضعفهای فیلم به همین فیلمنامهای برمیگردد که در یک سری از موارد ناموفق است. فیلمنامهای که سعی دارد علاوه بر یک ماجراجویی پرالتهاب، به درامی قابل اعتنا هم دربارۀ مسائل مهمی همچون سوگ و خیانت تبدیل شود و در این بین از پیچشهای داستانی بهره میگیرد که چندان موفق نیست.
مجموعاً «سقوط» اثری غافلگیرکننده بود که با بودجهای بسیار اندک به دلیل اجرای قویاش، خصوصا در بازنمایی صحنههای دلهرهآور و ملتهب، موفق شد مخاطبان زیادی را به خود جذب کند و به فروش ۱۸ میلیون دلاری برسد. همین موفقیت سبب شد تا دنبالۀ آن فیلم با نام «سقوط ۲: نقطۀ مرگ» ساخته شود و در ادامه به نقد و بررسی آن میپردازم.
![]()
تصویری از فیلم Fall (2022) | ماجراجویی مهیج و البته تراژیک بِکی و هانتر به یکی از جذابترین فیلمهای سال ۲۰۲۲ میلادی تبدیل شد.
«سقوط ۲: نقطۀ مرگ» در تیم سازندگان خود نسبت به نسخۀ اورجینال دچار تغییرات گستردهای شده است؛ اتفاقی که در فرنچایزها و مجموعه فیلمهای سینمایی ابدا اتفاق غریبی نیست. در حالی که اسکات من نویسنده و کارگردان نسخۀ اورجینال «سقوط» بود، «سقوط ۲: نقطۀ مرگ» توسط برادران اسپیریگ کارگردانی شده است. اگرچه فیلمنامۀ فیلم دوم هم توسط همان تیم قبلی یعنی اسکات من و جاناتان فرانک نوشته شده، اما تغییر مهمترین رکن فیلم یعنی کارگردان تاثیر خودش را خصوصا در نحوۀ اجرای کار گذاشته است.
پیتر و مایکل اسپیریگ دوقلوهای آلمانی-استرالیایی هستند که بیش از دو دههست در کنار یکدیگر به فیلمسازی مشغول هستند. این دو برادر تاکنون شش فیلم بلند سینمایی را کارگردانی و بعضا نویسندگی کردهاند. آنها کار را با ساخت فیلمهایی در فضای وحشت و دیستوپیایی (Undead و Daybreakers) آغاز کردند و به جریان اصلی هالیوود هم راه یافتند و با ستارگان همچون ویلم دفو و ایثن هاوک کار کردند. آنها سپس موفقترین فیلم خود به نام Predestination را در سال ۲۰۱۴ میلادی ساختند؛ فیلمی در اتمسفری مشابه با فیلمهای پیشنشان با این تفاوت که وجه علمی-تخیلی پررنگتری دارد. اگرچه این فیلم در گیشه با شکست مواجه شد ولی به عنوان یکی از فیلمهای موفق علمی-تخیلی دهۀ گذشته به آن نگاه میشود. آنها سپس با فیلم Jigsaw دوباره وارد فرنچایز «اره» و ژانر وحشت شدند و سپس با ساخت فیلم Winchester راه خود را در این عرصه ادامه دادند. فیلمهایی که کیفیت بالایی نداشتند اما به لحاظ تجاری با سودهای قابل توجهی همراه شدند.
بنابراین برادران اسپیریگ به عنوان فیلمسازانی شناخته میشوند که میتوانند در فیلمهایی گیشهای در اتمسفری دارک و ترسناک، با بودجۀ اندک اثری قابل تماشا بسازند که به لحاظ تجاری هم به موفقیت برسد. با توجه به این سبقه، تهیهکنندگان تصمیم گرفتند «سقوط ۲: نقطۀ مرگ» را با بودجۀ اندک سه میلیون دلاری به گزینۀ کمریسکِ برادران اسپیریگ بسپرند. فیلمی که پس از ۸ سال غیبت، نام این دو برادر را به عنوان کارگردان به روی پردۀ سینما کشاند.
![]()
تصویری از پیتر و مایکل اسپیریگ، برادران دوقلویی که فیلم «تقدیر» (Predestination) را ساخته بودند. «سقوط ۲: نقطۀ مرگ» هفتمین فیلم آنها محسوب میشود.
فیلم «سقوط ۲: نقطۀ مرگ» افتتاحیهای مشابه با افتتاحیۀ جذاب فیلم اول دارد. دو فرد شرقآسیایی در حال عبور از مسیری بسیار باریک و خطرناک در ارتفاعی بالا هستند. شب است و باران با شدتی بالا در حال بارش است. زلزلهای میآید و سنگهای فراوانی به سمت مسیر تنگ این دو نفر ریزش میکند که باعث سقوط آنها میشود.
سکانس افتتاحیه دو کارکرد اساسی دارد. اول اینکه مخاطب را خیلی زود به فضایی دلهرهآور میبرد. همان فضایی که هر مخاطبی از دنبالۀ فیلم «سقوط» انتظارش را میکشید؛ ماجراجوییهای پرالتهاب در نقاط پرریسک. دوم اینکه لوکیشن اصلی را به بیننده معرفی میکند. کوه کوآن در کشور تایلند همان جاییست که قرار است بخش اعظم فیلم در آنجا برگزار شود. بنابراین معارفۀ این مختصات با چنین صحنهای، بذر ترس و دلهره را در دل مخاطب میکارد تا بزرگترین آنتاگونیست فیلم از دل همین صحنه بیرون بیاید.
در ادامه فیلم به معرفی کاراکترهای خود میپردازد. معرفیای که باری دیگر همانند فیلم نخست، با تم سوگ و سوگواری آغاز میشود. فیلم اشارهای به اتفاقات فیلم اول دارد. اینکه شایلو هانتر پس از مرگش به شهرتی گسترده دست پیدا کرده و حالا خواهر کوچکتر او، جکس هانتر (با نقش آفرینی هریت اسلیتر)، هنوز نتوانسته با مرگ خواهر مشهورش کنار بیاید. لوس (با نقش آفرینی آرسمه توماس) که خود را دوست شایلو معرفی میکند، با یافتن دفترچهای از ماجراجوییهای برنامهریزیشده شایلو، جکس را متقاعد میکند تا برای غلبه بر ترس دائمی و ادای احترام به خواهرش، مسیر تختهای کوه کوآن را برگزینند.
کمتر کسی پس از موفقیت فیلم Fall در سال ۲۰۲۲ میلادی فکرش را میکرد که دنبالۀ این فیلم چنین آغازی با چنین کاراکترهایی داشته باشد. بنابراین «سقوط ۲: نقطۀ مرگ» شروعی متفاوت و قابل توجه دارد که به بسط هر چه بیشتر فرنچایز «سقوط» میانجامد. خوب است همین جا اشاره کنم که این اثر با تمامی نقاط ضعف و قوتش، موفق به گسترش این دنیای سینمایی میشود. هم اتفاقات فیلم پیشین را دنبال میکند، هم کاراکترهای جدیدی را معرفی میکند و هم پایهریزی خوبی برای قسمت سوم انجام میدهد.
با وجود شباهتهای بیش از حد «سقوط ۲: نقطۀ مرگ» به نسخۀ پیشین خود، که در برخی مواقع به چیزی فراتر از شباهت و حتی تقلید میرسد، در یک سوم ابتدایی فضایی متفاوت دارد که نشانی از حضور برادران اسپیریگ در آن را میتوان یافت. برخلاف فیلم اول که بیشتر در روشناییِ روز و زیر آفتاب سوزان میگذشت، بخش قابل توجهی از فیلم (بهویژه یک سوم ابتدایی) در تاریکی شب میگذرد. انتخاب زمان شب، خلق فضایی تاریک و سنگین با نورپردازی، و موسیقی متن خوب تیم دسپیک فضای دارک و ترسناکی را خلق میکند که جذاب است.
![]()
تصویری از فیلم Fall 2: Deadpoint (2026) | نقشآفرینی قابل قبول بازیگران (بازی خوب هریت اسلیتر) و واکنش کاراکترها به موقعیتهایی که در آن قرار گرفتهاند بخشی از ضعف فیلمنامه در بحث شخصیتپردازی دو کاراکتر جکس و لوس را میپوشاند. اما برخلاف فیلم اول، شیمی قابل توجهی بین این دو کاراکتر برقرار نمیشود.
یکی دیگر از معدود تفاوتهای اثر پیش رو با فیلم پیشین به شخصیتپردازی کاراکترهای حاضر برمیگردد. در فیلم Fall، بکی و شایلو صخرهنوردان باتجربهای بودند که مهارت لازم برای ماجراجویی پیش رو را داشتند. اما در Deadpoint، جکس و لوس آماتور هستند. آنها برای عبور از این مسیر مرگبار به یک راهنما نیاز دارند و به سراغ جان (با نقش آفرینی تام بریتنی) میروند، مردی بریتانیایی که با گرفتن رمز عبور در یک بار مخفی، آنها را به کوه میبرد. این «نیاز به راهنما» به خودی خود نکتهای جالب و سمپاتیک است و سبب میشود تا تماشاگر نه با یک قهرمان ماهر بلکه با کاراکترهای کمتجربه و نابلدی روبهرو باشد که پتانسیل برانگیختن همذاتپنداری و ترس بیشتری را دارد. اگرچه فیلم از این مزیت بهرۀ کامل نمیبرد و خیلی زود آنها را در یک نقطه گیر میاندازد. علیرغم اینکه بازیگرهای قدرتمندی در فیلم حضور ندارد اما مجموعا بازیها قابل قبول است. هریت اسلیتر در نقش جکس، با اینکه مشخصا سن بیشتری از کاراکترش دارد (سی و دو سال دارد!) اما مجموعا انتخاب قابل قبولی برای نقش بوده و در صحنههایی بازی خوبی از خود ارائه میدهد.
فیلم «سقوط ۲» در انجام بزرگترین رسالت خود یعنی خلق صحنههای مهیج و ملتهب موفق است. در این میان انتخاب لوکیشن کوه کوآن -با آن جغرافیا و ارتفاع، تختههای سنگی، پل معلق و نمای دلهرهآور- یکی از مهمترین عوامل موفقیت اثر در این بخش بوده است. با اینکه فیلمبرداری و کارگردانی صحنههای مهیج و پرتعلیق به پای نسخۀ اول نمیرسد اما کماکان لحظات هیجانانگیز مختص به خود را هم دارد که میتواند باری دیگر مخاطب را دچار اضطراب کند.
اگر فیلمنامۀ اثر پیش رو را با فیلم پیشین مقایسه کنید متوجه خواهید شد که نه تنها در ساختار و کلیت اثر کاملا مشابه و حتی یکسان است بلکه در برخی جزئیات هم عینا همان موارد قبلی را تکرار میکند. با تم عدم پذیرش سوگ عزیزِ از دست رفته آغاز میشود و به ماجراجویی دو دختر جوان در یک لوکیشن پرخطر میپردازد؛ یکی پرانرژی و بسیار خشنود و دیگری ترسو و مضطرب است که در اصل هر دو برای مقابله با ترسهایشان وارد این ماجراجویی میشوند. آنها سپس در یک جای تنگ و کوچک گیر میکنند؛ کولهپشتی که لوازم مورد نیازشان در آن است قرار دارد در جایی دورتر گیر میکند، به سختی و از راه دور به فردی بر روی زمین علامت میدهند و در نهایت آن فرد بیاعتنا میگذرد (متصدی بار). این مورد به یکی از بزرگترین دلایل عدم محبوبیت اثر پیش رو تبدیل میشود. دنبالهای که بیش از آنکه یک اثر سینمایی مستقل و باهویت باشد در بسیاری از لحظات به یک کپی ضعیفتر (چه در اجرا و کارگردانی و چه در متن و فیلمنامه) تبدیل میشود.
![]()
تصویری از فیلم Fall 2: Deadpoint (2026) | لوکیشن خوبی که انتخاب شده در ایجاد صحنههای دلهرهآور تاثیر مثبتی گذاشته است.
علاوه بر اینها یکی از بزرگترین مشکلات فیلم که عقبگردی قابل توجه نسبت به نسخۀ پیشین خود محسوب میشود این است که بسیاری از موقعیتهای تعلیقزا را عمدا نابود میکند. جکس و لوس پس از وقوع دو زمینلرزه، در میان فضای تنگی از تختههای «پیچ شیطان» گیر میکنند؛ جایی که قرار است به نفسگیرترین نقطۀ فیلم تبدیل شود. آنها نه راه پیش دارند و نه راه پس؛ و تنها یک زنجیر زنگ زده به عنوان وسیلۀ ایمنی در اختیار دارند. با اینکه قاعدتا باید این موقعیت به موقعیتی بسیار نفسگیر و تعلیقزا تبدیل شود که مخاطب نتواند حتی لحظهای آرام و قرار داشته باشد، اما در اجرا این موقعیت به یک «نقطۀ امن» تبدیل میشود!
جکس و لوس با آرامش خاطر و بدون هیچ استرس و اضطرابی راحت آنجا مینشینند، با همدیگر صحبت میکنند و دربارۀ گذشته میگویند و جکس ویدئو نگاه میکند! این در حالیست که فارغ از قواعد ژانری، منطق روایی حکم میکند تا این دو کاراکتر هر لحظه نگران ریزش تختههای فرسودۀ کوه باشند و دائما این التهاب را به مخاطب هم القا کنند.
برای مثال در فیلم اول، حتی وقتی بکی و شایلو به سکوی برج ۶۱۰ متری رسیده بودند، کماکان تهدیدهای فراوانی آنها را احاطه کرده بود. کرکسها آمادۀ حملهور شدن به آن دو بودند، کمبود آب و غذا جسمشان را تحلیل میبرد و هر لحظه احتمال سقوطِ نردبان وجود داشت. اما در اینجا، زمینلرزهها میآیند و میروند، اما تختههای فرسودۀ زیر پای آنها محکم و استوار باقی میمانند و هر دو کاراکتر از این بابت مطمئنند. این مشکل در ادامه و در جایی که جکس پس از برداشتن کوله پشتی، ساعتها روی یکی از میلهها مینشیند هم وجود دارد. این موارد نه تنها پتانسیل ساخت موقعیتی پرتعلیق را از بین میبرند و به جای افزودن اضطراب به مخاطب، به او آرامش میبخشند؛ بلکه سبب میشوند تا بیننده نسبت به آن لوکیشن مخوف هم حس امنیت پیدا کرده و در ادامه هم کمتر به موقعیتهای پرالتهاب پیشآمده واکنش نشان دهد.
«سقوط ۲: نقطۀ مرگ» چندین پیچش داستانی دارد. برخی از آنها موفقیتآمیز و برخی دیگر اضافه و نقطه ضعف محسوب میشوند.
فیلم، مانند نسخۀ پیشین خود، در فیلمنامه از تکنیک پیچش داستانی (Plot Twist) بهره میگیرد. در فیلم اول شاهد دو پیچش اصلی بودیم. نخستین پیچش مربوط به خیانت شایلو هانتر بود که با همسر دوست صمیمیاش بکی (دَن) رابطهای عاطفی داشت. دومین پیچش هم مربوط به توهم بِکی بود که فکر میکرد شایلو زنده است. پیچشهایی که هیچ یک به عمق فیلمنامه نمیافزودند اما برای سرگرم نگه داشتن و شوکه کردن مخاطب اثر مثبت خود را گذاشتند.
با توجه به یکسان بودن نویسندۀ هر دو فیلم، نویسندگان این بار هم تصمیم گرفتهاند از پیچشهای داستانی استفاده کنند با این تفاوت که تعداد این پلات توئیستها را در بازۀ زمانی اندکی، بالا بردهاند. «سقوط ۲: نقطۀ مرگ» سه پیچش اصلی دارد. پیچش اول این است که لوس، تنها یکی از طرفداران و دنبالکنندههای شایلو بوده که به دروغ خود را رفیق صمیمی شایلو جا زده است. از آنجایی که این پیچش نه اثری در افزودن به عمق روایت و کاراکترها دارد و نه در اتفاقات پس از خود تاثیر بسزایی ندارد، پیچش موفقی محسوب نمیشود و فقط حضور دارد تا مخاطب را برای لحظاتی غافلگیر کند.
پیچش دوم مربوط به سرطان بیلی است که بهترین پیچش فیلم محسوب میشود. در طول روایت یکی از مشکلاتی که موجب فاصله افتادن میان مخاطب و کاراکتر لوس میشود این است که انگیزۀ او برای این مقدار از هیجان برای رفتن به این سفر مرگبار چندان قابل باور نیست. اما این پیچش نهتنها باعث غافلگیری لحظهای مخاطب میشود و به لحاظ شخصیتپردازی به کاراکتر لوس/بیلی میافزاید بلکه محتوای فیلم را هم ارتقا میدهد. دختری سرطانی که از درمانش ناامید شده و پاسخ خانوادهاش را نمیدهد (در ابتدای فیلم شاهد پیامها و تماسهای بیجواب مکرر از سوی مادرش بودیم) حالا تصمیم دارد تا با رفتن به این ماجراجویی پرهیجان مرگبار، یکی از لحظات متفاوت زندگیاش را بسازد که حقیقتا معنای زندگی را بچشد.
پیچش اصلی سوم و آخر مربوط به کاراکتر جان (با نقشآفرینی تام بریتنی) و فنتانیل است. پیچشی که ثابت میکند نویسندگان، استفادۀ بهینه از تکنیک پلات توئیست (پیچش داستانی) را بلد نیستند. هر فیلمنامه بسته به فضا، موقعیت، کاراکتر و نوع روایت یک مقداری از پیچشها را برمیتابد و استفادۀ مکرر از چنین تکنیکی نه تنها به ارتقای سطح کیفی اثر منجر نمیشود بلکه آن را لوث میکند. نویسندگان تنها به دنبال این بودهاند که به هر طریقی که میتوانند به مخاطب شوک وارد کنند و در این راه حاضر شدهاند منطق روایی را فدا کنند.
اگرچه این پیچش ممکن است در لحظه جذاب به نظر بیاید اما نه تنها منطق روایی را زیر پا میگذارد بلکه سطح شعور کاراکترها و کلیت اثر را هم تقلیل میدهد. میبینیم که جان در کپسولهای اکسیژن، فنتانیل جاسازی کرده و از این دو دختر توریست به عنوان پوشش استفاده کرده است. اما پرسش ساده و دم دستی که ایجاد میشود این است که وقتی این کاراکتر توانسته فنتانیل را از کسی تحویل بگیرد و تا مدتی مخفی نگه دارد، اصلا چرا باید این مواد را با هزار بدبختی به بالای کوهی با چنین شرایطی ببرد تا به افراد مورد نظرش برساند؟! اما این تنها مشکل ماجرا نیست چرا که تصمیماتی که کاراکترها در ادامه میگیرند از این تصمیمِ جان هم بیمنطقتر است! در حالی که این سه نفر در ارتفاعی وحشتناک روی پلی معلق و در حال ریزش قرار دارند و هنوز سفر را به اتمام نرساندهاند تصمیم میگیرد به جان درس اخلاق بدهد و فنتانیلها را در چنین شرایطی از دره به پایین بیندازد! و در ادامه هم جان تصمیم به کشتن بیلی میگیرد.
استفادۀ مکرر و بیش از حد از تکنیک «پیچش داستانی» نه تنها نمایانگر ضعف نویسندگان فیلمنامهست بلکه باعث آشفتگی اثر پیش رو و دور شدن از اصالت نسخۀ اصلی میشود. مخاطبی که به دنبال تعلیقی برخاسته از قرار گرفتن کاراکتر در جغرافیا و مکانی خطرناک است ناگهان باید شاهد نزاع و درگیری میان کاراکترهایی باشد که هیچگاه آنقدرها هم برای بیننده سمپاتیک و مهم نشدهاند. در حقیقت «سقوط ۲: نقطۀ گمشده» در پایان بزرگترین نقطۀ قوت خود را هم کنار میگذارد و به یک فیلم سطحی گیشهای تبدیل میشود.
البته با وجود تمامی این مشکلات، فیلم یک صحنهٔ درخشان دارد که خاطرات خوش مخاطب نسبت به فیلم پیشین را زنده نگه میدارد. آن هم صحنهای است که جکس تصمیم میگیرد دلش را به دریا بزند و با پریدن از روی میلههای در حال ریزش و لرزان، کولهپشتی را بردارد. صحنهای که با استفاده از تکنیک اسلوموشن، موسیقی متنِ درست و بهجا، و نقشآفرینی خوب هریت اسلیتر که به طور همزمان نمایشگر ترس و عزم است، باری دیگر ثابت میکند که هنوز هم بزرگترین برگ برندۀ چنین فیلمی تعلیق برخاسته از چنین موقعیتهای نفسگیری است.
![]()
تصویری از فیلم Fall 2: Deadpoint (2026) | با توجه به موفقیت هر دو فیلم «سقوط» و «سقوط ۲» در گیشۀ جهانی، سازندگان، روایت را برای ساخت فیلم سوم آماده میکنند. اپیزودی که در آن شاهد رودررویی جکس و بِکی خواهیم بود.
مجموعاً «سقوط ۲: نقطۀ مرگ» با اینکه سعی در تکرار بسیاری از اِلِمانهای نسخۀ پیشین دارد، به پای فیلم اورجینال «سقوط» نمیرسد. فیلم در فیلمبرداری، کارگردانی و به طور کلی اجرا از نسخۀ پیشین خود عقبتر است و حتی در فیلمنامه هم نسبت به نسخۀ پیشین، ضعفها و حفرات بیشتری دارد. اما با این وجود «سقوط ۲: نقطۀ مرگ» دقایق نفسگیر مختص خودش را هم دارد و در بسیاری از لحظات موفق میشود ضربان قلب مخاطبش را بالا ببرد. علاوه بر چندین سکانس پرالتهاب هیجانانگیز، فیلم یک ماجراجویی در دل محیطی خاص را به مخاطب هدیه میدهد که در کنار یکی دو پیچش داستانی قابل توجه، تماشای اثر را خالی از لطف باقی نمیگذارد.
نمرۀ نویسنده به فیلم: ۶ از ۱۰