سقوط آزاد روی پل شهرت
حضور ستارهها و جلوههای بصری پرزرقوبرق نیز نتوانستهاند نمایشنامهای سطحی، دیالوگهایی فرساینده و شخصیتهایی کمعمق را نجات دهند
هفت صبح| شهرت گاهی میتواند صندلیهای یک سالن را پر کند، تصاویر یک نمایش را به شبکههای اجتماعی بکشاند و حتی برای اثری معمولی، هیاهویی شبیه یک اتفاق بزرگ هنری بسازد. دشواری ماجرا از جایی آغاز میشود که چراغهای سالن خاموش میشوند و قرار است خود تئاتر سخن بگوید. «تهران، پاریس، تهران / پل» به کارگردانی سعید دشتی، یکی از همین تجربههاست؛ نمایشی که در ظاهر، تمام امکانات جلب توجه مخاطب را در اختیار دارد؛ بازیگران مشهور، طراحی بصری پرزرقوبرق، موسیقی آشنا و تبلیغاتی گسترده.
بااینحال، پشت این ویترین چشمگیر، اثری ایستاده که برای اثبات ارزش هنری خود با مشکلات جدی روبهروست. دشتی در ادامه تجربه پیشین «تهران، پاریس، تهران»، اینبار جهانی ساخته که میخواهد درباره عشق، جنون، رهایی، هویت و مناسبات قدرت حرف بزند. موضوعاتی که هرکدام ظرفیت شکلدادن به نمایشی تأثیرگذار را دارند، ولی در این اجرا زیر انبوهی از دیالوگهای توضیحی، موقعیتهای آشنا و احساسات اغراقشده رنگ میبازند. حاصل کار، نمایشی است که مدام میکوشد عمیق جلوه کند، بیآنکه عمق مورد ادعایش را در ساختمان درام به دست آورده باشد.
نمایشنامهای که زیر بار ادعاهایش خم میشود
بزرگترین گرفتاری «پل» را باید در متن جستوجو کرد. داستان غزل و مردانی که سرنوشتشان به او گره خورده، میتوانست بستری برای واکاوی روابط انسانی و تضادهای اجتماعی باشد. نمایشنامه اما به جای گسترش تدریجی موقعیتها، سراغ میانبرهای احساسی میرود. شخصیتها اغلب درباره رنجهایشان حرف میزنند، بیآنکه تماشاگر فرصت کشف آن رنجها را در رفتار و انتخابهایشان پیدا کند.
دیالوگها نیز گاهی چنان به جملات قصار و شعارهای فلسفی نزدیک میشوند که شخصیتها هویت مستقل خود را از دست میدهند و به بلندگوی اندیشههای نویسنده تبدیل میشوند. تکرار مفاهیمی مانند حقیقت، دیوانگی، عشق و آزادی، در غیاب پرداخت دراماتیک، بیشتر به خودنمایی کلامی شباهت پیدا میکند. گویی نویسنده امیدوار است سنگینی واژهها، سبکی موقعیتها را جبران کند.
مشکل دیگر، ریتم فرساینده اجراست. روایت در بخشهایی گرفتار کشآمدن بیدلیل موقعیتها میشود و تعلیق لازم برای همراه نگهداشتن تماشاگر را ایجاد نمیکند. حتی تلاش برای آمیختن طنز و تراژدی نیز انسجام چندانی به اثر نمیبخشد. «پل» گاهی یادآور ملودرامهای قدیمی سینمای عامهپسند است که اینبار لباس فلسفه پوشیدهاند و در دکوری مدرن ظاهر شدهاند. تغییر ظاهر، الزاماً به معنای تحول در اندیشه نمایشی نیست.
ستارههایی که جای شخصیتها را گرفتهاند
ترکیب بازیگران، یکی از مهمترین ابزارهای تبلیغاتی این اجراست؛ ترکیبی که از نظر هنری به نتیجهای یکدست نرسیده است. امیر جعفری با تجربه و تسلط خود بر بیان و حضور صحنهای، در لحظاتی موفق میشود به شخصیتش اعتبار ببخشد. فاطمه مسعودیفر نیز در بخشهایی از اجرا، بهویژه در نمایش آشفتگیهای عاطفی، توانایی قابل قبولی نشان میدهد. بااینحال، ضعف متن مجال چندانی برای شکلگیری بازیهایی ماندگار فراهم نمیکند.
مهرداد صدیقیان در این نمایش با مسئله تناسب بازیگر و نقش مواجه است. بازی او در بسیاری از لحظات، امتداد همان الگوهای آشنای بازیگریاش در آثار تصویری به نظر میرسد و شخصیت روی صحنه استقلال کافی پیدا نمیکند. حضور سینا ساعی نیز با اغراق در بیان، فشار بیشازاندازه بر صدا و تأکیدهای نمایشی همراه است. انرژی فراوان او همیشه به خلق احساس منجر نمیشود و گاهی فاصله تماشاگر با شخصیت را افزایش میدهد.
در مقابل، طراحی صحنه، نورپردازی و استفاده از تصاویر، از امتیازهای قابل اعتنای اجرا هستند. بااینهمه، جلوههای بصری زمانی ارزش دراماتیک پیدا میکنند که در خدمت روایت باشند. در «پل»، گاهی این رابطه معکوس میشود و نمایش بیشتر به زیبایی قابهایش دل میبندد تا قدرت اتفاقاتی که درون آنها رخ میدهد. مسئله اقتصادی اجرا نیز قابل چشمپوشی نیست. گزارشهای متعدد تماشاگران درباره قیمت بالای بلیت، صندلیهای نامناسب جایگاه ویژه و شرایط نامطلوب برخی ردیفها، پرسشی جدی درباره احترام به مخاطب ایجاد میکند. تئاتری که با اتکا به شهرت بازیگران و تبلیغات گسترده مخاطب جذب میکند، مسئولیت بیشتری در قبال کیفیت اثر و تجربه تماشاگر دارد.
«تهران، پاریس، تهران / پل» سرانجام به نمونهای قابل تأمل از فاصله میان موفقیت تبلیغاتی و اعتبار هنری تبدیل میشود. نمایشی که برای دیدهشدن امکانات فراوانی دارد، ولی برای ماندن در ذهن مخاطب، دستش چندان پر نیست. پل ساخته شده، نورها روشناند و ستارهها حضور دارند؛ آنچه کم است، قصهای است که ارزش عبور داشته باشد.