گفتوگو با اکبر زنجانپور، بازیگر و کارگردان پیشکسوت تئاتر و سینما
اکبر زنجانپور از عشق به تئاتر، حسرت همکاری با بیضایی فاصله از مناسبات سینما، نقشهایی که بازی نکرد استقلال هنری و آرزوی آرامش برای مردم میگوید
گروه فرهنگ وهنر| دهه پنجاه برای تئاتر و سینمای ایران دوران شکوفایی و ظهور استعدادهایی بود که قرار بود استانداردهای بازیگری را تغییر دهند؛ نسلی پرشور، باسواد و متکی به تکنیک. در میان آن نسل طلایی، «اکبر زنجانپور» جایگاهی ویژه و منحصربهفرد داشت. بازیگری با صدای رسا و نگاهی نافذ که فعالیت تصویریاش را از سال ۱۳۴۹ با فیلم «بیتا» آغاز کرد، اما روح و جانش در تسخیر صحنه تئاتر بود؛ تا جایی که احمد شاملوی بزرگ به او لقب «برلیان صحنه» را داد.

هنرمندی که در طول بیش از نیم قرن فعالیت، هرگز تن به کلیشهها نداد و ترجیح داد به جای فرش قرمز و هیاهوی ستارهسازی، در خلوت صحنه و در کنار متنهای بزرگ جهان قد بکشد. حالا او در ۸۱سالگی روبهروی ما نشسته است. با قامتی که به رغم گذر از هشت دهه و جراحیهای سنگین، همچنان استوار است و چشمانی که هنگام حرف زدن از تئاتر، برق جوانی در آنها میدرخشد. زنجانپور که به سختگیری در مصاحبه شهرت دارد، در این گفتوگو از روزهای کشف و شهود در تئاتر میگوید، از حسرت بزرگ کار نکردن در «مرگ یزدگرد» بهرام بیضایی، از پشتپردههای سینمایی که هرگز به آن نزدیک نشد و البته از عشقی که حتی روی تخت بیمارستان و در آستانه مرگ هم رهایش نکرد.
دویدن از دانشگاه تا پیچ شمرون برای کشف پیری
قصه عشق بیپایان اکبر زنجانپور به بازیگری، با یک وسواس درونی و پرهیز از سطحینگری گره خورده است. وقتی از او درباره بزرگترین شعف و دستاورد این سالها میپرسیم، ذهنش به سال ۱۳۵۱ و نمایش درخشان «ملاقات بانوی سالخورده» نوشته فریدریش دورنمات به کارگردانی حمید سمندریان پر میکشد؛ جایی که همبازی جمیله شیخی بود. او درباره آن تجربه جادویی میگوید: «در تئاتر همیشه با عشق کار کردهام. هیچوقت نشده کاری را فقط برای رفع تکلیف بازی کنم. اما سال ۵۱ در ملاقات بانوی سالخورده اتفاق عجیبی برایم افتاد. من آن زمان جوانی ۲۶ ساله بودم و باید نقش پیرمردی بالای ۷۰ سال را بازی میکردم. از استادانم، بهمن فرسی و حمید سمندریان، یاد گرفته بودم که اگر قرار است نقش مسنتر از خودمان را بازی کنیم، نباید سراغ تیپسازی ظاهری برویم؛ بلکه باید درون آدم پیر شود.»
زنجانپور از لحظه کشف این حس به عنوان یکی از ماندگارترین خاطرات زندگیاش یاد میکند: «فهمیدن پیری در ۲۶ سالگی کار بسیار سختی بود. یک روز بعد از تمرین، وقتی این حس در درونم شکل گرفت و کشف کردم که چطور بدون ادای پیرمردها را درآوردن، واقعا پیر باشم، از شدت ذوق از جلوی دانشگاه تهران تا پیچ شمرون را دویدم تا سوار ماشین خطی شوم و به خانه بروم.»
برای او، رسیدن به نقش همیشه با چنین رنج و تلاشی همراه بوده است. خودش به یاد میآورد که در بیست سالگی، در اولین کار حرفهایاش با بهمن فرسی، چگونه نقش «رستم» را به دست آورد: «اولین کارم بود و نقشی نداشتم؛ فقط آن وسط میپلکیدم. قرار بود شادروان منوچهر فرید که بازیگر درشتاندام و بسیار خوبی بود نقش رستم را بازی کند، اما کاری برایش پیش آمد و نتوانست ادامه دهد. فرسی عصبانی و کلافه بود. آنقدر رفتم در گوشش اصرار کردم تا بالاخره یک هفته به من مهلت داد. در آن یک هفته خودم را در خانه کشتم و تمرین کردم تا حرکتهای محیرالعقولی را که طراحی کرده بود اجرا کنم. وقتی جلوی او بازی کردم، گفت: باریکلا، نقش مال خودت است!»
حسرت ابدی «مرگ یزدگرد» و رفاقت با بهرام بیضایی
اما کارنامه پربار زنجانپور، یک نقطه حسرت بزرگ هم دارد؛ انصراف از بازی در شاهکار «مرگ یزدگرد» بهرام بیضایی. او بعد از سالها هنوز هم حاضر نیست دلیل اصلی کنارهگیریاش را فاش کند، اما با اندوهی عمیق از آن تصمیم یاد میکند: «دلیلش را نمیتوانم بگویم چون به افراد دیگری مربوط میشود و این راز باید پیش خودم بماند. من سه ماه تمام با بهرام بیضایی تمرین کردم و بازیام در آن نقش بسیار درخشان شده بود. خود بهرام سالها بعد در مصاحبههایش و زمانی که نمایش «شب هزار و یکم» را کار میکردیم، به این موضوع اشاره کرد.
هنوز هم که به آن فکر میکنم، پشیمانم که چرا یک سری مسائل را تحمل نکردم. او را لنگ گذاشتم و بیرون رفتم، اما بیضایی آنقدر بزرگ بود که هیچوقت این را علیه من نگفت.»او معتقد است اگر در آن اثر میماند، مسیر حرفهایاش تغییر میکرد: «حتما روند کاریام شکل دیگری به خود میگرفت، اما قسمت ما اینطور بود. البته سال ۸۲ که برای تمرین شب هزار و یکم پیش او رفتم، ماجرای جالبی پیش آمد.
شب قبلش، پس از پایان اجرای ایوانف، در خانه از پلهها افتادم و پایم شکست. فردایش بهرام زنگ زد. گفتم پایم شکسته و نمیتوانم بیایم. چون قبلا هم چند بار همکاریمان به هم خورده بود، فکر کرد بهانه میآورم! گفت: حقه سوار میکنی؟ اگر شده بمیری هم باید امروز خودت را به دفتر من برسانی. با همان پای شکسته در گچ رفتم. دفترش طبقه سوم بود. از بالا نگاه کرد و وقتی دید واقعا پایم شکسته، شوکه شد و با همان وضعیت کار را شروع کردیم.»
وقتی از زنجانپور درباره ایستادگی بهرام بیضایی در برابر سانسور و مهاجرت ناگزیرش میپرسیم و اینکه چقدر با منش او همداستان است، پاسخی دقیق میدهد: «صددرصد با نظر و منش بیضایی موافقم، اما جنس کار من با او فرق دارد. من بازیگر و کارگردانم، اما نویسنده نیستم. چند باری سعی کردم چیزهایی بنویسم یا شعری بگویم، اما فهمیدم کار من نیست؛ نویسندگی برای من امری مقدس است. بهرام نویسنده و خالق اثر بود و حقش خیلی بیشتر از این حرفها بود. نابود کردن آثار او اتفاق غریبی بود.»
پشت صحنه خاص سینما و ماجرای فیلم «گوزنها»
برای بسیاری از مخاطبان همیشه این سوال مطرح بوده که چرا بازیگری با ابعاد تواناییهای زنجانپور، با کارگردانان بزرگی چون داریوش مهرجویی، مسعود کیمیایی یا بهمن فرمانآرا که همنسل او بودند، در سینما همکاری نکرده است: «نمیدانم چرا دعوت نکردند، شاید به این دلیل که من عادت ندارم اینور و آنور خودم را به نمایش بگذارم. از طرفی، فرهنگ پشت صحنه سینمای ایران فرهنگ بسیار خاصی است و من همیشه سعی کردهام به آن نزدیک نشوم و درگیر روابط پشتصحنهای نشوم. شاید از این بابت آسیب دیده باشم و کمتر در سینما کار کرده باشم، اما اصلا پشیمان نیستم. عشق من تئاتر است و هیچوقت برنامهریزی خاصی برای سینما نداشتم.»
با این حال، او یک خاطره جالب از مسعود کیمیایی و فیلم ماندگار «گوزنها» دارد؛ نقشی که قرار بود او بازی کند اما به فرامرز قریبیان رسید: «برای بازی در فیلم گوزنها با من صحبت شده بود؛ همان نقشی که فرامرز قریبیان بازی کرد. هنوز قرارداد نبسته بودیم که قریبیان از آمریکا برگشت. از آنجا که او و کیمیایی دوستی قدیمی داشتند، کیمیایی در رودربایستی گیر کرد و نقش را به او داد. نقش بسیار عجیبی بود و فیلم خاصی شد، اما واقعا نه از کیمیایی دلخور شدم و نه از قریبیان.» در کنار این نقش، زنجانپور از دو کاراکتر تاریخی به عنوان حسرتهای بازیگریاش در دوران جوانی یاد میکند: «دو نقش بود که در جوانی خیلی دوست داشتم بازی کنم؛ یکی لطفعلیخان زند و دیگری آقامحمدخان قاجار.»
ستاره واقعی کیست؟ خاطرهای از نظم گوگوش
زنجانپور که کار تصویر را در سال ۴۹ با فیلم «بیتا» در کنار گوگوش آغاز کرده، تعریف متفاوتی از مفهوم «ستاره» دارد. او در مقایسه ستارگان دهه پنجاه با چهرههای امروز میگوید: «ستاره بودن صرفا به بازی کردن و معروف شدن نیست. خیلیها آمدند و معروف شدند اما اثر مثبتی نداشتند. ستاره واقعی کسی است که وقتی خودش در آسمان هنر پرواز میکند، چند پرتو نور هم به اطرافش بتاباند و راه دیگران را روشن کند. وظیفه هنرمند این است که همه جوانب را ببیند و بپرسد چرا امکانات فقط برای یک عده خاص است و به بقیه نمیرسد.»
او از اولین مواجههاش با گوگوش در فیلم «بیتا»، نظم و پرنسیپ کاری او را به یاد میآورد: «گوگوش در کار به شدت آدم منظمی بود. با وجود اینکه شبها در کاباره برنامه داشت، وقتی صبح سر صحنه فیلمبرداری میآمد، فوقالعاده با دیسیپلین بود. برای ما که تازه از تئاتر آمده بودیم و همهچیز برایمان با نظم معنا میشد، این ویژگی او بسیار تحسینبرانگیز بود. رفتارش با همه با حسابوکتاب و محترمانه بود و خودش را نمیگرفت.»
اسپانسرها، کنسرتنمایشها و تئاتری که به گدایی افتاده
بخش مهمی از دغدغههای امروز اکبر زنجانپور، به وضعیت بغرنج تئاتر، هجوم اسپانسرها و پدیده «کنسرتنمایش» برمیگردد. او که اخیرا نمایش «جزیره» را در سالن چهارسوی تئاتر شهر روی صحنه برده، از سختیهای گرفتن سالن برای پیشکسوتان گلایه دارد: «چند سال پیش میخواستم نمایش پروانه و یوغ را کار کنم و سالن اصلی تئاتر شهر را خواستم، اما ندادند و هنوز هم جواب درستی به من ندادهاند. در عوض، سالن اصلی را به جوانی میدهند که هنوز صحنه را نمیشناسد و تجربهای ندارد. این کار قبل از هر چیز به خود آن جوان لطمه میزند، چون وقتی از روز اول سالن اصلی را به او بدهند، دیگر رشد نخواهد کرد.»
او به شدت با ورود سرمایهگذاران و اسپانسرها به تئاتر مخالف است و میگوید: «من اسپانسر را قبول ندارم. اگر برنامهریزی درست باشد و به بازیگر و کارگردان برسند، چه نیازی به اسپانسر است؟ اسپانسر میآید که اعمال سلیقه کند و بگوید کدام چهره معروف را بیاورید. ما در تئاتر یاد گرفتیم که بیخودی دنبال پول نرویم؛ یک مقدار پول برای گذران زندگی کافی است. وقتی هنرمند دنبال پول بیفتد، به گدایی میافتد و مدام میخواهد خودش را خرج کند. الان بچههای بسیار باسواد و مستعدی داریم که روی بدن و بیانشان کار کردهاند، اما چون اسپانسربازی حاکم شده، هیچکس آنها را نمیشناسد. مگر اینها فرزندان این سرزمین نیستند؟»
واکنش زنجانپور به پدیده کنسرتنمایشها و بلیتهای گرانقیمت هم بسیار تند و صریح است: «به خود من هم پیشنهاد بازی در این کارها را دادند، اما دعوایشان کردم! این کارها تئاتر نیست. تئاتر یعنی کلوزآپ زنده؛ جایی که تماشاگر چهره و حس بازیگر را از نزدیک میبیند. اما در این سالنهای عظیم، تماشاگر از فاصله دور هیچ ارتباطی با بازیگر برقرار نمیکند و فقط تصویرش را از مانیتورهای بزرگ میبیند. اسم این کار افتضاح است و تئاتر را نابود میکند.»
بازیگری دیوانگی است
از نگاه زنجانپور، راز ماندگاری بازیگری در «خودسازی در تنهایی» است؛ خصیصهای که در نسل جدید کمرنگ شده است: «بازیگر در دفترهای سینمایی و مهمانیها ساخته نمیشود؛ در تنهاییاش ساخته میشود و در جمع درس پس میدهد. امروز کلاسها پر از معلمهایی است که خودشان بلد نیستند درس بدهند و استعدادهای خوب هم به جای تعالی شخصیت، دنبال شهرت دو روزه هستند.» با این حال، او از تماشای فیلم «پیرپسر» به وجد آمده و میگوید: «حسن پورشیرازی و لیلا حاتمی در این فیلم بینظیر بودند و به نظرم حاتمی بهترین بازی عمرش را ارائه داد.»
او در ادامه، خسرو شکیبایی و مهدی هاشمی را مصداق بارز «جان شیفته» رومن رولان میداند و میگوید: «در نمایش «همه پسران من» دست خسرو را گرفتم و به او نقش دادم و بعد هم برای «فیزیکدانها» معرفیاش کردم؛ چون توانایی بازی مدرن را در وجودش دیده بودم. مهدی هاشمی هم بینظیر و دیوانه صحنه است. اصلا بازیگری یعنی دیوانگی! بعضیها میخواهند نشان دهند عاقل هستند و کار را خراب میکنند، در حالی که بازیگر باید به دیوانگیاش افتخار کند.»
رد کردن ریاست تئاتر شهر
اکبر زنجانپور در تمام این دههها، هرگز به سمت میزهای مدیریتی و بازیهای سیاسی نزدیک نشده است. او فاش میکند که حتی حکم ریاست تئاتر شهر را هم رد کرده است: «سال ۱۳۶۲ حکم ریاست تئاتر شهر را برایم زدند، اما نرفتم. پارسال هم حکمی برای عضویت در شورای سیاستگذاری یا داوری جشنواره تئاتر فجر زدند که بیانیه دادم و رد کردم. من کارم مدیریت و سیاستبازی نیست؛ من همان سال ۶۲ به جای ریاست، رفتم و «مرگ دستفروش» را روی صحنه بردم که قیامتی به پا کرد. کسی که دنبال هنر میرود، باید وارستگی داشته باشد و به اینور و آنور نچسبد. در زندگیام با هنرمندان سیاسی مثل سیاوش کسرایی، غلامحسین ساعدی و سعید سلطانپور معاشرت و همکاری داشتهام و در انتخاب متنهایم مثل همین نمایش «جزیره» سعی میکنم حرف مردم و حساسیتهای جامعه را بازتاب دهم، اما خودم وارد بازیهای اداری و سیاسی نمیشوم.»
آرزویم سر وسامان گرفتن مملکت است
در بخش پایانی گفتوگو، زنجانپور از فلسفه زندگی خیاموارش میگوید که آن را از پدرش به ارث برده است: «پدرم همیشه میگفت مغرور باش اما خودشیفته نشو؛ غرور باشکوه است اما خودشیفتگی کثیف. بهمن فرسی هم میگفت: «مبادا دچار چکمه گذشته شوی!» برای همین، من فردای پایان هر نمایش، کل دیالوگها را فراموش میکنم تا در گذشته نمانم و قدر لحظه حال را بدانم.»
او که در خلوتش با صدای محمدرضا و همایون شجریان آرام میگیرد، امروز بیشترین آرامش را مدیون همراهی دو دخترش است؛ بهویژه پس از جراحی سنگینی که داشت و دخترش در تمام روزهای تمرین و اجرا عصای دستش بود. «برلیان صحنه» در پایان، بزرگترین آرزویش را با لحنی پدرانه چنین بیان میکند: «آرزویم این است که مملکت سر و سامان بگیرد و زندگی به روال عادی برگردد؛ طوری که بچهها بتوانند در کوچهها بدوند، توپبازی کنند و از کودکیشان لذت ببرند.»