کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۷۲۶۷۵
تاریخ خبر:
گلایه‌های حمیدرضا آذرنگ از توهم ستاره‌بودن، تجملات صحنه و روزمرگی جامعه

آذرنگ؛ ما بازیگران سیاره‌های خاموشیم، نه ستاره!

آذرنگ؛ ما بازیگران سیاره‌های خاموشیم، نه ستاره!

آذرنگ: ما به جارو کردن سالن افتخار می‌کردیم؛ هنوز هم خاک صحنه را ارزشمندتر از بسیاری مقام‌ها و القاب زودگذر امروزی می‌دانم

هفت صبح| این روزها بحث حضور چهره‌های مشهور، دکورهای پرهزینه و فروش بلیت، بیش از همیشه در تئاتر ایران مطرح است.  در چنین فضایی، حمیدرضا آذرنگ همچنان نگاه خودش را به تئاتر دارد؛ نگاهی که از سال‌ها کار و تجربه روی صحنه آمده و با موج‌های زودگذر شهرت چندان همراه نیست.  او این روزها با نمایش «کوروش»  به کارگردانی نادر برهانی‌مرند و در نقش هارپاگ روی صحنه است. 

 

انتشار ویدیویی از او درباره نبود ستاره در تئاتر هم بار دیگر بحث‌هایی را درباره جایگاه شهرت در این هنر به راه انداخته است. در گفت‌وگو با آذرنگ، از معنای بازیگری و سال‌هایی حرف زدیم که جارو زدن پلاتوی تمرین برایش افتخار بود.  او از تجربه‌هایش در تئاتر گفت و به حال‌وهوای این روزهای جامعه و تاثیر آن بر هنر پرداخت. حرف‌های آذرنگ از دغدغه‌ای می‌آمد که در تمام این سال‌ها با او مانده است. اینکه هنر را نمی‌شود با عدد و رقم سنجید و هنرمند نباید از مردمی که به او اعتبار داده‌اند، فاصله بگیرد.

 

‌ما ستاره نیستیم، سیاره‌هایی هستیم که از مردم نور می‌گیریم

گفت‌وگوی ما از همان ویدیوی جنجالی و پرمخاطب شروع می‌شود؛ جایی که آذرنگ قاطعانه گفت تئاتر (ما) کوروش ستاره ندارد. وقتی از او درباره نمایش‌های پرمخاطب این روزها مثل «آرش» یا «پسران فریدون» و حضور پرتعداد چهره‌ها روی صحنه می‌پرسیم، حساب قضاوت‌های شخصی را از یک باور بنیادین جدا می‌کند و می‌گوید: «من با داوری شخصی آدم‌ها کاری ندارم و قصدم توهین به هیچ‌کس نیست؛ حرف من یک نگاه عام و باور درونی است.

 

من اصلا نمی‌فهمم چطور در من بازیگر این باور شکل می‌گیرد که از مردمم آن‌قدر فاصله بگیرم، فکر کنم ستاره‌ام و بر اساس این توهم تصمیماتی بگیرم. از نظر علمی، ستاره جرمی است که از خودش نور دارد و آن را پراکنده می‌کند. اگر ما باور داریم که این نور را از بدو تولد در ذات خودمان داشته‌ایم، بسم‌الله، بگوییم ستاره‌ایم! اما اگر معتقدیم نوری که به ما تابیده، حاصل توجه و نگاه مردم است، پس ما سیاره‌های خاموشی هستیم که محبت مردم باعث شده شبه‌ستاره به نظر برسیم. مصادره کردن نام ستاره بدون دیدن نقش مردم، یک فعل کاملا غلط است.»

 

آذرنگ معتقد است جامعه ما سال‌هاست که معنای اصیل کلمات را گم کرده است. او با اشاره به تغییر ماهیت واژه‌ها می‌گوید: «من به واژه‌سازی‌های این روزها کاری ندارم، چون ما خیلی چیزها را از دست داده‌ایم. زمانی کلمه «آقازاده» به بلندای اعتبار یک انسان بود؛ یعنی فرزند فردی شریف و صاحب‌اعتبار. اما امروز تبدیل به ناسزا شده، طوری که اگر به کسی بگویی آقازاده، ممکن است از تو شکایت کند! ما خیلی وقت است که واژگان را از کمیت و کیفیت انداخته‌ایم.»

 

او درباره جایگاه واقعی بازیگر در چرخه تولید اثر هنری، نگاهی واقع‌بینانه و به دور از خودشیفتگی دارد: «من به عنوان بازیگر، کوچک‌ترین عضو خانواده هنرم. چون آدم به شدت ایده‌آل‌گرایی هستم، در ۹۹.۹درصد کارهایم هرگز احساس بی‌نظیر بودن نکرده‌ام و فکر نمی‌کنم کار خیلی برجسته‌ای انجام داده‌ام. باورم این است که اگر در پروژه‌ای از طرف تهیه‌کننده، تولیدکننده یا کارگردان به من احترامی گذاشته می‌شود، فقط برای این است که ما را سالم و سرحال نگه دارند تا کار به نتیجه برسد؛ وقتی پروژه تمام شود، آن احترام ویژه هم تمام می‌شود. اگر این حقیقت ساده را بفهمیم، دیگر جوگیر نمی‌شویم که فکر کنیم کسی هستیم. ما زمانی که وارد خانه مردم می‌شویم، در داستان زندگی‌شان شریک می‌شویم. چطور می‌توانم ادعای ستاره بودن کنم، اما هیچ دغدغه‌ای نسبت به معیشت و روزگار مردمم نداشته باشم؟ این دروغ است و من نمی‌پذیرم.»

 

  افتخار به جارو کردن کف سالن تئاتر

آذرنگ در نمایش جدیدش چنان در نقش ذوب شده که تحسین منتقدان و مخاطبان را برانگیخته است. وقتی به او می‌گوییم برخلاف باورش، مثل یک ستاره روی صحنه درخشیده است، لبخند متواضعانه‌ای می‌زند و راز این انطباق با نقش را به مکانیکی کارکشته تشبیه می‌کند: «این اتفاق محصول عمر، تجربه و زیستن است؛ درست مثل اینکه از یک مکانیک قدیمی بپرسید چطور فقط با شنیدن صدای موتور ماشین، دردش را می‌فهمد؟

 

این مهارت محصول مرارت و رنجی است که نسل ما از سر گذرانده و البته به آن افتخار می‌کرده است.» این هنرمند با حسرت و غرور از دوران شاگردی‌اش در تئاتر یاد می‌کند: «ما به جارو کردن کف سالن‌ها افتخار می‌کردیم. از اینکه آشغال کف اتاق تمرین را جمع کنیم و آنجا را تمیز نگه داریم، کیف می‌کردیم. از آن نقطه به امروز رسیده‌ایم و هنوز هم فکر می‌کنم ارزش آن پاکیزگی و خاک صحنه خوردن، از بسیاری از مقام‌ها و القاب امروزی که هیچ مانایی ندارند، بالاتر است.

 

شهرت مال من نیست؛ منی که اگر امروز در اوج ستاره‌بودن یک کشور هم باشم، با یک مصاحبه اشتباه، یک عکس یا یک رفتار عمومی نامناسب می‌توانم به حضیض ذلت برسم، چرا باید به این جایگاه تکیه کنم؟ تنها چیزی که نامیرا و ماناست، انسانیت است و زمانی رو به میرایی می‌رویم که فکر کنیم از انسانیت جدا شده‌ایم و تافته جدا‌بافته‌ایم.»

 

بازیگری ادابازی نیست  زاویه خداوندگاری است

یکی از بخش‌های شنیدنی صحبت‌های حمیدرضا آذرنگ، نقد او به ترجمه واژه «بازیگری» در زبان فارسی است. او معتقد است روی صحنه هیچ «بازی‌ای» در کار نیست: «زاویه من با ترجمان اسم حرفه‌ام همین است؛ ما اصلا بازی نمی‌کنیم، ما زیست می‌کنیم. بازیگری یک رسالت است. بازیگر باید در جریان کشف و مبارزه با یک کاراکتر، چنان بر بدن، تخیل و باورش مسلط شود که ذهن و جسمش در آنِ واحد هماهنگ شوند و فرمان را به دست شخصیت بسپارند. ما باید «دیگری شدن» را آن‌قدر عمیق به باور بنشینیم که مخاطب روی صندلی، دیگر حمیدرضا آذرنگ را نبیند.»

 

او به نگاه سطحی برخی به این حرفه اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: «متاسفانه در خیلی از خانواده‌ها بازیگری را با شیرین‌کاری اشتباه می‌گیرند. بارها به من گفته‌اند «آقای آذرنگ ببین بچه‌مان چقدر خوب ادای تو را درمی‌آورد!» فکر می‌کنند بازیگری یعنی همین ادابازی‌ها و خاله‌بازی‌های طنازانه کودکی. در حالی که بازیگری قد و قامت بسیار بلندی دارد؛ من می‌گویم در زاویه خداوندگاری قرار می‌گیرد، چون تو انسان دیگری را در وجود خودت خلق می‌کنی. همین زیستن به جای آدم‌های مختلف است که باعث می‌شود در زندگی روزمره هم درک درست‌تری نسبت به انسان‌های مقابلت پیدا کنی.»

 

«هارپاگ» و انسان‌هایی که در سایه دفن شدند

بحث به نقش «هارپاگ» در نمایش «کوروش» می‌رسد؛ شخصیتی کلیدی در تاریخ و اساطیر ایران که زمینه‌ساز به قدرت رسیدن کوروش شد، اما همیشه نامش در سایه ماند. آذرنگ درباره چگونگی جان بخشیدن به این شخصیت می‌گوید: «وقتی ذهن و بدن در اختیار نقش قرار می‌گیرد، دیگر این آذرنگ نیست که فرمان می‌دهد، خود هارپاگ فرمانده می‌شود و مرا راهنمایی می‌کند. البته متن دقیق نادر برهانی‌مرند هم بسیار راهگشا بود؛ شاید اگر هارپاگ در قصه و کنش دیگری نوشته می‌شد، این نشانه‌ها در او دیده نمی‌شد. من فقط سعی کردم هارپاگ و انسانیت درونی‌اش را بفهمم و درک کنم.»

 

از نگاه آذرنگ، هارپاگ فقط یک کاراکتر تاریخی نیست، نماینده قشر بزرگی از مردم امروز جامعه است: «نمونه‌های هارپاگ همین امروز در کف جامعه و روزمره‌مان نفس می‌کشند، اما اسمشان فریاد زده نمی‌شود. انسان‌های شریفی که مبدأ اتفاقات بزرگ‌اند اما خودشان در سایه‌ها و در اذهان ما مدفون مانده‌اند. فاجعه همین‌جاست؛ خیلی از آدم‌های واقعی در سایه، انسانیت را زیست می‌کنند، آن‌وقت ما به اصطلاح هنرمندان حس می‌کنیم ستاره‌ایم و فاصله‌مان را به قدر کهکشان‌ها با مردم زیاد می‌کنیم!»

 

او گریزی هم به دستمزدهای نجومی این روزها می‌زند و تاکید می‌کند: «هنر عددپذیر نیست. عدد و رقم، مبلغ منِ هنرمند نیست. اگر امروز بالاترین دستمزد را بگیرم، نه بلندای هنر را نشان می‌دهد و نه اعتبار مرا؛ فقط خریداری پیدا شده و مبلغی پرداخت کرده است. اگر باور کنم که این پول معیار ارزش من است، زندگی‌ام دچار تعلیق و تعلقاتی می‌شود که مرا هر روز از مردمم دورتر می‌کند.»

 

‌ موج تئاترهای ملی؛ مصادره یا تصادف؟

هم‌زمانی اجرای چند نمایش بزرگ با محوریت تاریخ و اساطیر ایران (مانند کوروش، آرش و پسران فریدون) این شائبه را ایجاد کرده که شاید جریانی خاص یا نگاهی مصادره‌گر پشت این اتفاق است. آذرنگ اما این موضوع را رد می‌کند: «به نظرم این هم‌زمانی محصول یک شرایط از پیش تعیین‌شده یا مصادره روزگار نیست که بگوییم الان نیاز بوده این اسامی بیرون بزنند. هر گروهی کار خودش را می‌کرده و اتفاقی زمان اجراها به هم گره خورده است. خود ما و دوستان دیگرمان در آن نمایش‌ها، تا لحظه‌ای که خبرها منتشر شد، نمی‌دانستیم قرار است هم‌جوار و هم‌زمان روی صحنه برویم. در نهایت هر نمایش راجع به یک شخصیت حرف می‌زند، اعتبار خودش را دارد و قضاوت نهایی با ذائقه مخاطب است.»

 

وقتی از او می‌خواهیم مخاطبان را به دیدن نمایش «کوروش» دعوت کند، پاسخش غافلگیرکننده است: «من از رویاسازی و رویافروشی بدم می‌آید. هر تبلیغی که من بکنم، بلندای کلام خود تماشاگر را ندارد. ذات تئاتر این است که «مخاطب، مخاطب می‌آورد». کسانی که نمایش را دیده‌اند، مدافعان بسیار بهتری از من هستند.»

 

موظف به زندگی‌ایم، نه «مرگ‌زیستی»!

بخش پایانی گفت‌وگوی ما با حمیدرضا آذرنگ، رنگ و بویی فلسفی و البته بسیار تلخ به خود می‌گیرد؛ جایی که او آرزو می‌کند حال تئاتر از این ویترین تجملی خارج شود و به عمق و محتوا برگردد، درست هم‌پای حال مردمی که این روزها خوب نیست. او با بغضی پنهان در کلماتش از بی‌تفاوتی خطرناکی که به جان جامعه افتاده می‌گوید: «ما سال‌هاست که فقط داریم روزمرگی می‌کنیم. چقدر تلخ است که این‌همه بی‌تفاوت شده‌ایم، حتی نسبت به مرگ خودمان!

 

کار به جایی رسیده که در مواجهه با جهانی این‌چنین فارغ از انسانیت، گاهی بیدار نشدن در صبح فردا برایمان آرزو می‌شود؛ انگار فقط دستمان به انتحار نمی‌رسد و به خاطر وابستگانمان مانده‌ایم. پلیدی دوران ما این است که شرایط را به نقطه‌ای رسانده‌ایم که احساس می‌کنیم مرگ، از زندگی «زندگی‌تر» است!» آذرنگ نگاهش را به مقوله حیات این‌گونه جمع‌بندی می‌کند: «ما بدون خواست خودمان به این مسیر آمده‌ایم، بی‌خواست خودمان می‌رویم و این وسط، اجبارِ ماندن است.

 

تلخی و نامردی زندگی این است که وقتی هنوز به شعور و درک نرسیده‌ایم، با آغوش باز همه‌چیز را به ما اهدا می‌کند؛ می‌گوید ببین، بشنو، دندان دربیاور، بجو و بشناس. اما درست در اوج پختگی و زمانی که به شعور می‌رسیم، تمام آنها را ذره‌ذره از ما پس می‌گیرد. شاید زیبایی پنهان زندگی هم همین باشد تا به هیچ‌چیز دل نبندیم و بدانیم با کوچک‌ترین تلنگری به خاک برمی‌گردیم. با تمام این‌ها، ما موظف به «زندگی کردن» هستیم، نه «مرگ‌زیستی». امیدوارم روزی برسد که برای شادی واقعی مردمی که این زندگی سخت را تاب می‌آورند، دست‌کم کوچک‌ترین تلاشی بشود.»

 

کدخبر: ۶۰۱۷۲۶۷۵
تاریخ خبر:
ارسال نظر