نگاهی انتقادی به پنجمین نمایشگاه آرتفر تهران در ایرانمال
از نقاشی روی تیبگهای خشکشده و تصویرسازیهای دمدستی با قهوه گرفته تا کلاژهای آشفته و بدساخت
گروه فرهنگ و هنر| اگر اهل هنرهای تجسمی باشید یا دستکم در یکی دو هفته اخیر سری به فضای مجازی زده باشید، به احتمال زیاد پستها، ریلزها و استوریهایی با مضمون حواشی «پنجمین نمایشگاه هنر تهران» (اکسپو آرت) را در صفحات مختلف اینستاگرامی دیدهاید. رویدادی که از بیست و هشتم مهر تا اول آبان، هر روز از ساعت ۱۴ الی ۲۱ در مرکز نمایشگاههای بینالمللی ایرانمال برگزار شد و با تکیه بر وسعت فضای نمایشگاهی و تعداد پرشمار غرفهها، تلاش کرد توجه افکار عمومی را به خود جلب کند.

اما خیلی زود، موجی از نقدها و واکنشهای تند در میان هنرمندان، منتقدان و مخاطبان جدی هنر به راه افتاد؛ موجی که از دل یک پرسش ساده اما مهم بیرون میآمد که آیا واقعا هر چیزی که روی دیوار میرود، هنر است و هر گردهمایی پرحجمی، شایسته عنوان یک «رویداد هنری»؟ روایتهای تلخی از وضعیت کیفی این نمایشگاه قابل مشاهده است؛ رویدادی که به نظر میرسد در آن به هیچ استانداردی در گزینش آثار رحم نشده است.
از نقاشی روی تیبگهای خشکشده و تصویرسازیهای دمدستی با قهوه گرفته تا کلاژهای آشفته و بدساخت، پرترههای سیاهقلم خشک و بیروح و انبوهی از تابلوهای دکوراتیو و تزئینی که پیشتر بارها و بارها در اکسپلور اینستاگرام و پینترست مصرف شدهاند. بخش بزرگی از منتقدان و بازدیدکنندگان تخصصی تخمین میزنند که حجم قابلتوجهی از آثار به نمایش درآمده در این رویداد، فاقد حداقلهای لازم از نظر پختگی ایده، تکنیک و زبان بصری بودهاند و چند اثر خوب و قابل دفاع حاضر در نمایشگاه نیز در میان این انبوه آثار ضعیف گم شده و به پای بقیه سوختهاند.
«ترینها» جای کیفیت را میگیرند
بسیاری انتظار داشتند رویدادی که نام «نمایشگاه هنر تهران» را یدک میکشد و ادعای نمایندگی هنر معاصر ایران را دارد، سازوکار مشخص و سختگیرانهای برای انتخاب آثار و گالریها داشته باشد. این انتظار به دلیل آن بود که در تمام آرتفرهای استاندارد جهان، اعتبار رویداد نه از متراژ سالن، که از فیلترهای کیفی و حضور هیئت انتخاب میآید. جالب است بدانید برگزارکنندگان این رویداد در متنهای تبلیغاتی خود، دو ادعای بزرگ را مطرح کرده بودند: اول، ایجاد «بستری برای نمایش، فروش و تبادل هنر معاصر ایران در مقیاسی جهانی» و دوم، «حضور برجستهترین هنرمندان، گالریداران، منتقدان و مجموعهداران از سراسر ایران و بیش از بیست کشور جهان در فضایی به وسعت ۲۰ هزار متر مربع».

اما نه این شعارهای دهانپرکن و نه تاکید موکد بر واژههایی چون «بزرگترین» و «برجستهترین»، باعث نشد که در عمل شاهد یک رویداد باکیفیت و منسجم باشیم؛ نه هیچ شفافیتی درباره اعضای هیئت انتخاب، نه هیچ معیاری برای تفکیک هنر اصیل از کارهای سرگرمکننده و تزئینی و نه هیچگونه پاسخگویی حرفهای درباره نسبت گردانندگان این مجموعه با میدان جدی هنر! این موضوع نشاندهنده تناقض بین شعارها و ادعاهای اعلامشده و عملکرد واقعی گروه برگزارکننده است.
این تناقض آنجا پررنگتر و عیانتر میشود که به ماهیت یک آرتفر واقعی و مسئولیت برگزارکنندگان آن نگاه میکنیم. در رویدادی با این ابعاد، وظیفه برگزارکننده به اجاره دادن غرفه و فراهم کردن چهاردیواری محدود نمیشود. وقتی در فهرست معرفی رویداد نام «گروه هنری نگارا» به عنوان برگزارکننده ثبت میشود و وعده «برندسازی برای هنرمندان» داده میشود، اولین پرسش این است که جایگاه حرفهای و اعتبار خود این مجموعه در تاریخ و میدان هنرهای تجسمی ایران کجاست؟ برگزارکنندهای که ساختار تصمیمگیری و عیار داوریاش نامشخص است، چگونه و با کدام پشتوانه قرار است برای هنرمندان اعتبار بسازد؟
متراژ سالن رنگینتر از عیار هنر است؟
به دلیل همین فقدان فیلترهای کیفی و اولویت یافتن منطق تجاری بر منطق هنری، پنجمین آرتفر تهران بیش از آنکه به یک رویداد تخصصی شباهت داشته باشد، به یک «جمعهبازار» یا «بازار مکاره» بزرگ نزدیک شد؛ جایی که در آن جلوههای ظاهری، متفاوتنماییهای سطحی و پرفورمنسهای بیارتباط با تفکر هنری، جایگزین ایده و کیفیت اجرا شدند. اما در همین بین، وقتی منتقدان درباره چرایی حضور این حجم از آثار ضعیف پرسش مطرح میکنند، پاسخهای مستقیم و غیرمستقیم مدافعان رویداد حول یک محور میچرخد: «وسعت بیسابقه نمایشگاه، تعداد بالای غرفهها، حضور مردم و رونق فروش!».
بنابراین در حالی که هنر جدی و معاصر برای اثبات خود نیازمند نقد، اندیشه و اصالت فرمی است، در این رویداد، تمام ضعفهای ساختاری پشت عدد «۲۰ هزار متر مربع» و شلوغی سالنها پنهان میشود. همه اینها در حالی است که به وضوح، شلوغی یک نمایشگاه و شمار بازدیدکنندگان، از میزان استقبال عمومی و کنجکاوی مخاطبان در یک مرکز تجاری-تفریحی بزرگ خبر میدهد، نه لزوما از ارزش هنری آثار! هرچند تجاری بودن آرتفر بهخودیخود ایرادی ندارد و بازار میتواند زمینه عرضه آثار و تداوم فعالیت گالریها را فراهم کند، اما تفاوت میان «اقتصاد هنر» با «کالاسازی دکوراتیو» از زمین تا آسمان است و روی دو کفه هیچ ترازویی به هم نزدیک نمیشود.
با این حال، برگزارکنندگان به خود این حق را میدهند که متراژ سالن را به عنوان مهمترین امتیاز تبلیغاتی به رخ بکشند و در آن سوی ماجرا، وظیفه اصلی خود یعنی پالایش کیفی و ایجاد یک تجربه اصیل هنری را به فراموشی بسپارند؛ استانداردی که اگر رعایت میشد، شاید ابعاد نمایشگاه کوچکتر میشد، اما دستکم نام «هنر معاصر ایران» زیر بار انبوهی از تصاویر تکراری و مصرفی له نمیشد. وقتی اندازه فضا به ویترین افتخار یک رویداد تبدیل میشود، باید صریحا پرسید چه چیزی قرار است این سالن وسیع را از یک «انبار بزرگ اشیا و تصاویر» متمایز کند؟
همه اینها در حالی است که نظریهپردازان بزرگی همچون «هال فاستر» سالهاست درباره پیوند فزاینده فرهنگ با بازاریابی و تبدیل تجربه فرهنگی به «نمایش» هشدار دادهاند. مسئلهای که در ایرانمال اتفاق افتاد فقط حضور چند اثر ضعیف نبود و حاکم شدن سازوکاری بود که به انباشت اشیا، وسعت فیزیکی و گردش تصاویر تبلیغاتی اجازه میدهد جای دستاورد هنری بنشینند. در چنین وضعی، پوستهای از نشانههای هنر معاصر ــ از چیدمان و پرفورمنس گرفته تا تنوع رسانهها ــ حضور دارند، اما این قالبها از درون تهی شدهاند و نه نوآوری میآورند و نه اندیشهای را تضمین میکنند.
سال ۱۴۰۵ و هنوز هم تقلیل هنر به کالای دکوری!
این رویکرد کمیتمحور و غلبه منطق شبکههای اجتماعی بر فضای نمایشگاهی، صدای بسیاری از منتقدان، روزنامهنگاران و هنرمندان مستقل را درآورده است. یکی از منتقدان هنرهای تجسمی در واکنش به ویدیوهای منتشرشده از این رویداد نوشت: «آنچه در ویدیوهای تبلیغاتی این بازار میبینیم، رسوب کردن کلیشههای تصویری فضای مجازی در غرفههای نمایشگاه است؛ جایی که در آن انباشت اشیا جای تولید هنر، متراژ جای معیار و تبلیغات جای اعتبار را گرفته است.»
منتقد دیگری نیز با اشاره به ادعاهای کاتالوگ و خبر رسمی نمایشگاه مبنی بر «حضور برجستهترینها»، به این تناقض اشاره کرده و نوشته است: «اینها انگار یادشان رفته چیزی که مخاطب در چنین نمایشگاههایی باید با آن روبهرو شود، فضایی است که در آن اثر هنری بهواسطه نیروی انتقادی و تخیل، امکانهای تازهای پیش رویش قرار دهد. اما این نمایشگاه دقیقاً خلاف این رویکرد، بهواسطه قیمت، نام و قابلیت عرضهاش است که ارزشگذاری میشود. ابتذال هنر از همینجا آغاز میشود؛ آنجا که بازار بهجای هنر تصمیم میگیرد چه چیزی ارزش دیدهشدن دارد.»
در میدان هنرهای تجسمی، بسیاری بر این عقیدهاند که اگر مرز نقد حرفهای و برچسبزنی را حفظ کنیم، باز هم نمیتوان چشم بر فاجعه «صنعتی شدن و تجاریسازی سطحی فرهنگ» بست. به عبارت دیگر، حتی اگر به کار بردن واژههایی چون «بنجل» را در نقد هنری نپسندیم و معتقد باشیم نقد باید به تحلیل مشخص آثار و زمینه شکلگیری آنها بپردازد، باز هم حقیقت ماجرا تغییر نمیکند: در عصر تسلط سرمایه و شوآف، هنر به خط تولید کارخانهای پیوسته است. اثری که روزگاری قرار بود پنجرهای رو به حقیقت، پرسشی در برابر رخوت زمانه و بازتابی از رنج و تخیل انسانی باشد، امروز به دکوری امن و بیخطر برای تسکین سلیقههای عامهپسند و هماهنگ شدن با رنگ مبل و پرده تبدیل شده است.
گردانندگان چنین رویدادهایی اغلب پشت پوشش «حمایت از هنرمندان جوان و رونق اقتصاد هنر» پنهان میشوند و هر صدای انتقادی را با برچسبهایی نظیر «حاشیهسازی»، «حسادت» یا «دنبال ویو بودن» پس میزنند؛ اما این ادعا بر تن عملکرد آنها زار میزند. وقتی در برابر نقدهای صریح درباره کیفیت آثار، بهجای ارائه معیارهای زیباییشناختی، فاکتورهای فروش و آمار بازدیدکنندگان رو میشود، یعنی با جریانی روبهرو هستیم که از تفکر امتناع میکند.
نقد، جراحی پیکره فرهنگ است نه تخریب
با همه آنچه گفته شد، نقد پنجمین آرتفر تهران به معنای مخالفت با نفس برگزاری آرتفر، دشمنی با اقتصاد هنر یا نادیده گرفتن زحمات اجرایی برگزارکنندگان و هنرمندانی که با امید در این رویداد شرکت کردهاند، نیست. مسئله اصلی، دفاع از حیثیت هنر معاصر و یادآوری مرزی است که میان «تجربهگرایی اصیل» و «متفاوتنمایی بازاری» وجود دارد.
ماجرا از این قرار است که وقتی یک رویداد عنوان «نمایشگاه هنر تهران» را بر خود میگذارد، دیگر یک گالری خصوصی کوچک یا یک بازارچه خیریه نیست که بتوان ضعفهایش را نادیده گرفت؛ عنوان بزرگ، انتظار بزرگ و مسئولیت بزرگ میآورد. در روزهای برگزاری نمایشگاه، تصاویری از برخی آثار و پرفورمنسها دستبهدست شد که بیش از آنکه حامل یک ایده هنری یا بیانیه مفهومی باشند، برای جلب توجه لحظهای دوربینهای موبایل و وایرال شدن در اینستاگرام طراحی شده بودند.
هنر اصیل برای دیده شدن نیازی به تردستی و شعبدهبازی ندارد و از نقد هم نمیترسد. آنجا که جریان مسلط بازار از شنیدن عیار واقعی کارها سر باز میزند و نقد را به خصومت شخصی فرو میکاهد، وظیفه منتقد و رسانه است که تیغ جراحی را بردارد. هنر به تایید کورکورانه، تعارفات مرسوم و دست زدنهای ممتد در مراسم افتتاحیه نیازی ندارد؛ به چشمانی بیدار و زبانی صریح نیازمند است تا مرز میان آفرینش اصیل و کالای صنعتی دستساز گم نشود. سکوت در برابر مسخ هنر و تن دادن به سلیقه مبتذل بازار، خیانت به آینده اندیشه و خلاقیت در این سرزمین است.
هنر واقعی در حاشیه
در همین روزهایی که ایرانمال میزبان پرحجمترین و پرمدعاترین رویداد تجاری-هنری پاییز بود، هنرمندان مستقل و جدی بسیاری، چه در داخل همان نمایشگاه (در معدود غرفههایی که استانداردهای خود را حفظ کرده بودند) و چه در گالریها و آتلیههای کوچک سطح شهر، مشغول خلق آثاری بودند که از دل رنج، تفکر، مطالعه و زیست واقعی برآمدهاند. هنرمندانی که بدون تکیه بر بودجههای کلان تبلیغاتی و بدون تن دادن به کلیشههای «بپسند و بخر»، بار اصلی هنر معاصر ایران را به دوش میکشند. این هنرمندان با وجود تمامی سختیهای اقتصادی، گرانی متریال و انحصارهایی که در بازار هنر وجود دارد، همچنان به خلق کردن ادامه میدهند تا نشان دهند که هویت، اصالت و شعور هنر تجسمی ایران، بسیار فراتر از تیبگهای رنگشده و پرترههای کپیشده از پینترست است.
ارزیابی نهایی پنجمین آرتفر تهران یک پیام روشن برای آینده دارد: مسئله این رویداد «بزرگی» آن نبود، مسئله این بود که بزرگی فیزیکی آن، بسیار روشنتر و پررنگتر از معیارهای هنریاش به چشم میآمد. اگر قرار است در سالهای آینده شاهد برگزاری چنین رویدادهایی باشیم، برگزارکنندگان باید بدانند که احترام به هنر، پیش و بیش از هر چیز، احترام به شعور مخاطب، شفافیت در ساختار گزینش و سپردن سکان ارزیابی کیفی به متخصصان واقعی میدان هنر است؛ وگرنه اجاره کردن هزاران متر مربع فضا و پر کردن آن با هزاران قاب، کاری است که هر مجتمع تجاری و نمایشگاه مبلمانی نیز از پس آن برمیآید!